اینجوریا | بلاگ

اینجوریا

تعرفه تبلیغات در سایت

جلوی آینه ایستادم. درحالیکه رژ لب را بر روی لبهایم میکشیدم  تا قیافه ی رنگ پریده ام کمی بهتر شود به گونه هایم خیره شدم. چند لحظه من بودم و زنی سی و هفت ساله که با نگاهی خسته از درون آینه زل زده بود به من. گاهی نمیشناسمش. 

نفس عمیقی کشیدم. رژ را پیچانده و دربش را بستم و درون کیفم گذاشتم. چراغ های اتاق کارم را خاموش کردم و از اتاق خارج شدم. کلید را درون قفل انداخته و درب را قفل کردم و به راه افتادم. تمام این مدت به آنها فکر میکردم. 

زنگ گوشی تلفن همراهم به صدا درآمد. در حالیکه گوشی را از درون کیفم بیرون می آوردم به راهم ادامه دادم. میبایست به ورودی کارخانه میرسیدم و درب نگهبانی. اگر دیر میرسیدم سرویس حرکت میکرد و جا می ماندم.

به صفحه ی گوشی نگاه کردم. "همکلاسی" بود.

پاسخ دادم. هنوز چند کلمه سلام و احوالپرسی نکرده بودیم که ناگهان گفتم: کپل جانم، پوست صورت من خیلی لک داره؟

همکلاسی با تعجب گفت: چی داره؟ 

گفتم: لک. 

گفت : لک؟ لک دیگه چیه؟ 

گفتم: همون کک و مک دیگه. خیلی ناجوره؟

گفت: نه. چرا اینو میگی؟

گفتم:  آخه همکارم میگه برا لک های صورتت برو دکتر.

گفت: کدوم همکارت اینو گفته؟ خانم بوده یا آقا؟

گفتم: خانم الف.

گفت: غلط کرده همچین حرفی زده. صورت تو مثل برلیان میدرخشه.

درحالیکه تمام نگرانیم از بدریخت شدن قیافه ام ناگهان و در یک لحظه از بین رفته بود و از واکنش خشمگینانه ی همکلاسی هم شوکه شده بودم گفتم: عه. حالا چرا عصبانی شدی. برای من نظر تو مهمه. پرسیدم که اگه به نظرت کک و مک های صورتم زیاد شده برم دکتر.

گفت: اولا که از نظر من اینطوری نیست. دوما مگه تو نمیدونی که کک و مک درمان نداره.

گفتم: میدونم.

گفت: پس این دکتر رفتنت چیه؟ نا سلامتی خودت توی این کاری و بهتر از خیلی های دیگه اینو میدونی.

گفتم: آره. اصلا بی خیال. یه چیزی گفتم دیگه. حالا دیگه مهم نیست.....

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06