شکستم، خرد شدم، فرو ریختم.

تعرفه تبلیغات در سایت

دختر خاله بزرگه زنگ زد به مادر و کلی غیبت خواهرش رو کرد که اومد ن و رفتن اما یه شب بیشتر خونه ی ما نموندن و .....

مادر و خواهرک داشتند صحبت های دخترخاله رو تفسیر میکردند که من گفتم حتما بهشون خوش نمیگذره که خونه ی مادرشوهرش میمونه ولی خونه ی مادر خودش نمیمونه.

دوتایی حمله کردند به من که به در میگی دیوار بشنوه. وووو

گفتم یکطرفه به قاضی نرید. همین دخترخاله رفتارش به حدی بده که من حاضر نیستم بیشتر از چند ساعت تحملش کنم.

مادر گفت: مگه پ خودش خوبه وووووو.

گفتم هر  دوتاشون بدن.

گفت اصلا شماها تا وقتی تنها هستین خوبین وقتی جفت پیدا میکنید همه تون میرید سمت خونواده ی جفتتون.

گفتم چه ربطی داره؟ وقتی احترام نمیبینند خوب نمیان اونجا.

گفت مگه من به برادر و زن برادرت بی احترامی میکنم که نمیان اینجا. که برادرت حرف هاشو به من نمیزنه. 

میخواستم بگم بی احترامی نمیکنی ولی کل کل میکنی. ولی نمیذاری چند ساعتی که میان پیشت بهشون خوش بگذره. ولی نگفتم و گفتم از خودش بپرس.

گفت : عه. پس تو چی، از روزی که اومدی توی قیافه هستی. من که میدونم از کادوی تولدت خوشت نیومده و رفتی توی قیافه.

گفتم چه ربطی داره مادر من. به کادوی تولدم چه ربطی داره؟ من از دست متلک هات ناراحتم.

ناگهان منفجر شد. هرچی دلش خواست یکریز و یک بند گفت. چیزایی که برای من قابل درک و باور نبود. من سکوت کردم. خیلی حرف ها بود که دلم میخواست بگم. نگفتم. بغض شدم. خفه شدم. درخودم شکستم و فرو ریختم. نشستم تا تمام حرف هاشو زد. گفت حالا بگو من بهت چی گفتم؟ حرفی نزدم. گوشی نبود که شنوا باشه. قاضی عادلی نبود. اصلا حقی نبود که بخواد قسمت بشه. فقط گناه بود.اشتباه بود. تقصیر بود و همه از سمت من و برادر بود. بلند شدم و رفتم توی حیاط. یک ربع قدم زدم تا سبک شدم. اومدم بالا. وسایلم رو جمع کردم. خوشحالم که میرم خونه ی خودم. 

میدونم که حالا حالا ها برنمیگردم.

خسته ام.

خسته.

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06
برچسب‌ها :

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :