سفرهای تلخ

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

دیروز اصلا خوب نبودم. روز قبل ترش خیلی کم با همکلاسی حرف زده بودم. دیروز هم کلافه بودم چون باز هم تماس چندانی نداشتیم. بعد هم بی خودی هی عصبانی و عصبانی تر شدم. از حرف های مامان بگیر تا بقیه چیزها. 

کلا مدتهاست شمال اومدن من شده برام رنج و عذاب.

بگذریم.

بعدازظهر دیروز رفتیم منطقه آزاد انزلی.

توی پاساژها چرخیدیم. من همش چشمم دنبال جاروبرقی و روتختی و وسایل برقی دیگه و چینی و ظرف و ظروف بود.

برای خودم نقشه میکشیدم در مورد خرید جهیزیه و این درحالی بود که توی ماشین در حالیکه میومدیم سمت مجتمع ستاره شمال، با خودم به این فکر میکردم که وقتی برمیگردم به شهر محل سکونت، همه چیز رو تمومش کنم و حلقه رو پس بدم. یه دوگانگی وحشتناکی داشتم و آشوب ذهنی بدی.

رفتیم کنار دریا و کمی روی صندلیها نشستیم و حالم کمی بهتر شد. اما زمان برگشت خواهرک به زور منو برد داخل یه مغازه ی تاپ و تیشرت فروشی بنگلادشی و هرچه بهش گفتم من لباس توی خونه ای به اندازه ی کافی دارم، حرف گوش نکرد و مجبورم کرد خرید کنم و دائم میگفت آخه تو هیچی نخریدی. به فروشنده  که داشتم شلوارک ها رو برمیگردوندم میگه: نه اینا رو بذار باشه. اونقدر جلوی فروشنده اصرار کرد که مجبور شدم پولشونو بدم و بیام بیرون ولی بیرون فروشگاه یه بحث شدید با خواهرک کردم که وقتی من میگم نمیخوامم و دارم لباس هارو برمیگردونم تو چرا بیخودی اصرار میکنی، اصلا شاید من پول ندارم. برگشته میگه: تو که پول داری. تازه الان باید کلی از خرید کردن خوشحال باشی. عصبانی شدم و گفتم: منو با خودت مقایسه نکن. من دوست ندارم پولی که با این سختی به دست میارم همینجور راحت بریزم دور. یه مشت آشغال خریدم که چی؟ مگه من چندتا بدن دارم که ابنهمه تاپ و شلوارک و تی شرت داشته باشم؟ همش لباس تو خونه ای. لباس راحتی. چرا جلوی فروشنده میگی خوب من پولشو میدم؟ کلا نمیفهمی نمیخوام خرید کنم؟ میخوای پول بدی، برای خودت خرید کن.

هیچی حسابی زدیم به تیپ و تاپ هم و برگشتیم. مادر میگه فدای سرت. حالا چیزی نشده که؟ میگم چرا شده. من تمام مدت دنبال چیز دیگه ای بودم و حالا چیز دیگه ای خریدم. یعنی کنترل پول خرج کردن خودم رو نداشتم و از این موضوع ناراحتم. 

خلاصه که گذشت. همکلاسی شب  پیام داد. کمی با هم چت کردیم. اصلا نمیدونم چم شده! یه جور دلزدگی از زندگی اومده سراغم. خسته و دل آشوبم. حرفی بهش نزدم. ولی هنوز از دستش ناراحتم. هنوز دارم به این رابطه فکر میکنم؟ نمیدونم باید چه کار کنم! دوستش دارم ولی به خودم  و شرایط روحی و جسمی خودم شک دارم.

پریشونم.

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها