تولد سی و هفت سالگی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

امروز سی و هفت سالگیم تموم میشه و از فردا من وارد سی و هشت سالگی میشم.

سی و هفت سال در چشم بر هم زدنی گذشت.

واقعا این عمر سریع الاتمام چه ارزشی داره که به خاطرش اینقدر به خودمون عذاب میدیم و زندگی رو اینقدر سخت میگیریم.

به سی و هفت سال گذشته فکر میکردم. به سال های دور. به روزهای کودکی.

من از سه ماهگی با شروع مدرسه ها، همراه با مادرم که معلم بود به مدرسه رفتم. اون زمان مدرسه های بزرگ تهران، خودشون مهد کودک هایی برای نگهداری از فرزندان خانم های معلم و شاغل در مدارس داشت. اینجوری بود که من توی همون مدرسه ای که مادرم کار میکرد میرفتم مهدکودک. از همون ابتدا دختر جوانی در مهد کودک کار میکرد که به اصطلاح معلم مهد کودک بود و من عزیز دردونه ش بودم. شش سال ما ارتباط تنگاتنگی با هم داشتیم. برام خیلی عزیز بود. بعد از ورود من به مدرسه، تا سال اول راهنمایی که ما تهران بودیم هرسال روز تولدم میومد خونه ی ما و برام کادوی تولد میاورد. تموم این سی و هفت سال من کادوهای زیادی برای تولدم گرفتم ولی کادوهای "ش جون" برام یه چیز دیگه بود. توی اون مهد کودک بچه های زیادی بودند و مربی های مهد هم بین سه تا چهار نفر متغیر بودند ولی "ش جون" برای من با بقیه فرق میکرد. هنوز هم روزهای تولدم چشم انتظارش هستم. سالهاست که ازش بیخبرم. بعد از رفتن به شمال، نداشتن تلفن و آدرس و ... باعث شد گمش کنم. سعی کردم با مشخصات کمی که ازش دارم بگردم و پیداش کنم ولی موفق نبودم. دعا کنید خداوند شرایطی رو فراهم بیاره که بتونم دوباره ببینمش. " ش جون" برای من یه مربی مهد نبود، یه جورایی شبیه مادرم بود.

****

امیدوارم امسال یکی از بهترین سالها بشه. 

امیدوارم بودنم برای اطرافیانم مفید باشه.

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:31
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها