ماجراهای من و خرمالوجون | بلاگ

ماجراهای من و خرمالوجون

تعرفه تبلیغات در سایت

رفته بودم ام آر آی. دکترم بعد از دیدن ام آر آی گردن و کمرم گفته بود دیسک های خفیفی داری ولی یه فرکانس عجیبی اینجا دیده شده که غیرطبیعیه و بهتره یه ام آر آی از سرت بگیری. بیشتر از یک ماه از حرف دکتر و نسخه ای که نوشته میگذره. هفته ی قبل خیلی یهویی تصمیم گرفتم برم و نوبت بگیرم. امروز آقای میم که قرار بود خرمالوجون رو ببره کلاس موسیقی، زحمت کشید و سر راه منو هم برد. بعد از اتمام کلاس هم اومد دنبالم.

توی ماشین خرمالوجون میگه: خاله من بزرگ شدم میخوام یه خونه بخرم که همه ی خونه هاش مال خودم باشه(منظورش آپارتمانه) بعد همه ی فامیل هامو بیارم پیش خودم. شما رو هم میارم پیش خودم. خاله غصه نخوریا من میخوام دانشمند بشم . قول میدم برات یه خونه بخرم. بعد هم میخوام تو و مامانم رو ببرم خارج زندگی کنیم. اونوقت دیگه لازم نیست روسری سرمون کنیم. 

من که به سختی خنده هام رو پنهون میکردم گفتم: خاله جون، وقتی تو بزرگ بشی و بری خارج، دیگه منو میخوای چه کار. من پیر میشم. اونوقت تو میخوای با جوونا بری بیرون.‌

خرمالوجون گفت: نخیرم. مگه الان با مامان جون (مادربزرگش)میریم بیرون میگردیم، خوش نمیگذره. خوب مامان جون هم پیره دیگه. اون موقع شما میشین مثل مامان جون. گفتم راست میگی.

بعد گفت: خاله اون موقع مامان جون زنده میمونه؟ گفتم: آره خاله. چرا نمونه. مثل مامان جان(مادربزرگ هستی) . فقط خیلی پیر میشه.

بعد دوباره از خارج رفتن حرف زد و اینکه میخواد مامانش رو به آرزوش برسونه.

بهش گفتم: خاله یه قولی به من بده. گفت: چی گفتم: اینکه وقتی بزرگ شدی سعی کنی به آرزوهای خودت برسی نه به آرزوهای مامانت. مامانت با دیدن خوشحالی تو بیشتر خوشحال میشه.

گفت: آخه خاله آرزوی خودم هم هست. بریم خارج که تابستونا شلوارک و تاپ بپوشیم و بریم کنار دریا....

من با خودم میگفتم: امیدوارم بتونی آرزوهای واقعی خودت رو داشته باشی.

****

نشستم و دلمه ی برگ موی  مادرشوهرپز میخورم.

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : شنبه 3 تير 1396 ساعت: 1:06