جمعه نوشت

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

 از صبح سرگرم بسته بندی وسایل بودم. غروب خسته و کوفته وا رفتم. به فرزانه پیغام دادم: میای بری بیرون؟

با اشتیاق قبول کرد.

رفتیم. قدم زدیم و راه رفتیم و هوا خوردیم و بعد هم بستنی خوردیم و برگشتیم.

الان باید برم دوش بگیرم و بعد هم بخوابم.

هنوز تصمیم نگرفتم که فردا چی بپوشم. مانتوها رو شستم و باید حداقل یکیشونو اتو کنم.

طفلک مامان خیلی نگرانمه.

دائم میگه حرص و جوش نخور و مراقب خودت باش.

منم همش نگران اونم. عجب وضعیتیه ها

****

سال ۹۰ توی کارخونه ی کوچیکی (بیشتر مثل یه کارگاه بزرگ بود) تو شمال کار میکردم که یه جورایی مدیر کارخونه بودم. همه چیز دست خودم بود. برای آزمایشگاه، دنبال یه کارشناس شیمی میگشتیم. چند نفری اومدند و باهاشون مصاحبه کردم. از بین همه از دختر ساده ی بانمکی که مدتی در آزمایشگاه دانشگاه کار کرده بود، خوشم اومد. اطلاعاتش خوب بود. اعتماد به نفسش هم همینطور. ادب و رفتار اجتماعیش هم خوب بود. دختر رو استخدام کردم. طی یک سالی که کنارم مشغول به کار بود، هر روز بیشتر و بیشتر ازش خوشم اومد. مودب و حرف گوش کن و کاری بود. بعد از یک سال من از اونجا و کلا شمال مهاجرت کردم به محل سکونت فعلیم. تقریبا از سال ۹۱ ازش خبر نداشتم. امروز طی تماسی که از طریق تل*گر*ام باهام برقرار کرد، دوباره اومد توی زندگیم.

وقتی از ماجراها و اتفاقات زندگیش باخبر شدم، دلم گرفت.

حیف دختری مثل اون بود که چنین زخم خورده ی زندگی بشه.

ازش خواستم بیاد دیدنم و ارتباطش رو باهام حفظ کنه.

دائم از اون یکسالی میگفت که با هم بودیم. از اتفاقات و ماجراهای اون دوره. جوری در موردم صحبت میکرد که انگار من پیامبر زندگیش بودم. از خودم شرمنده شدم.

وقتی میبینم اینجوری الگوی زندگی بعضی ها هستم و بعد در برابر مسائل کوچیک و جزئی کم میارم، حسابی از خودم شرمنده میشم.

هر جمله ای که میگفت بیشتر و بیشتر حس میکردم که خیلی ناسپاس و ضعیف شدم.

یادم رفته که چه توانایی هایی داشته و دارم.

به خودم نهیب زدم که نباید طوری رفتار کنم که اونچه از خودم در ذهن اطرافیانم ساختم رو نابود کنم.

فکر میکنم خدا میخواست تلنگری بهم بزنه تا خودم رو جمع و جور کنم.

نمیدونم چرا درست نمیشم.

فکر کنم مغزم گرد و خاک گرفته، ای کاش میشد از یه گوش، با شلنگ مغز  رو باد گرفت تا از گوش دیگه گرد و خاکش بزنه بیرون.

فکر کنین. چقدر باحال میشدا!

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 18:06
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها