گردشانه

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

ساعت پنج صبح بیدار شدم. قرار بود همکلاسی و عکاسباشی ساعت پنج و نیم از تهران راه بیفتند. ساعت شش زنگ زدم به همکلاسی. هنوز منتظر عکاسباشی بود. عصبانی شدم. منتظر نشستم. نه خوابم میبرد و نه میتونستم بی خیال باشم. ساعت هشت زنگ زد که ما سر خیابون هستیم. سریع وسایل رو جمع و جور کردم و رفتم پایین و دیدم جلوی خونه هستند. هشت و نیم راه افتادیم. بین راه تا قبل از اتراق برای صبحانه، توی ماشین به شون کیک دادم که کلی کیف کردند. بعد توی یه شهر کوچیک قبل از آبگرم، بساط صبحونه راه انداختیم. نون سنگک تهران با پنیر محلی و عسل. حسابی چسبید. توی آبگرم یا آوج دقیق یادم نیست، دلبرکان منو دیدیم. دکه های هله هوله فروشی!  لواشک انار و آلوجنگلی و مویز و برگه  زردآلو و گردو خریدیم. کدو و خیارچنبر. وای که چه آب خنکی.  چه هوای دلپذیری.نرم نرمک و خوش خوشان رفتیم. من و همکلاسی جلو نشسته بودیم و عکاسباشی عقب. یه عالمه آواز خوندیم. به همکلاسی میگم: میخوام برم کلاس موسیقی به نظرت چه سازی رو یاد بگیرم. گفت : هرچی خودت دوست داری فقط کلاس آواز نرو!. بهش گفتم خودم میدونم صدا ندارم. تو دیگه به روم نیار. غش غش میخنده! (صدای خودش خوبه).

منم از لجش تا خود رزن آواز خوندم

ساعت یازده بود که رسیدیم به جاده غار علیصدر. هرجور حساب کتاب کردیم دیدیم فرصتمون برای بازدید از غار کمه. درنتیجه تصمیم گرفتیم غار رو بذاریم برای یه وقت دیگه. در عوضش رفتیم لالجین. وای که چه فوق العاده بود. من همون مغازه اول رفته بودم توی مغازه و بیرون نمیومدم و دلم میخواست همه چیز بخرم. کلی ظروف سفالی خوشگل خریدیم. دو تا ظرف خوشگل خریدیم برا خواهر همکلاسی که با خودش ببره. برا مامانا هم ظرف های سفالی جینگول با طرح آناهیتا خریدیم. انارهای خوشگل سفالی هم خریدم برا داخل کتابخونه. یه آینه ی خوشگل دیواری همکلاسی خرید برا خونه مون. (خونه ی آینده).

بعد رفتیم پارک انتهای شهر تا اونجا نهار بخوریم. من غذا پخته بودم و همکلاسی هم خیارشور و گوجه خریده بود. زیراندازی پهن کردیم و بساط ناهار رو به راه کردیم . جاتون خالی غذاخوردن تو دل طبیعت چه کیفی داره. به همکلاسی اصرار کردم کمی بخوابه تا بتونه بقیه راه رو رانندگی کنه.

خوابوندمش و با عکاسباشی یه عالمه حرف زدیم. اما خورشید خانوم حسابی داشت خودنمایی میکرد. سر ظهر بود و هوا گرم. همکلاسی رو بیدار کردم و وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم سمت همدان. اول رفتیم گنجنامه. کلی عکس گرفتیم و یه عالمه پیاده روی کردیم. اما آفتاب بدجور داشت مارو میسوزوند. یخ در بهشتی خوردیم و رفتیم سمت آرامگاه بوعلی. چه کیفی داد چرخیدن اونجا و فاتحه خوندن برای شیخ الرئیس. کلا قیافه ی امین تارخ همه جا جلوی روم بود.

اونجا هم کلی عکس گرفتیم. بعد رفتیم سمت تپه های باستانی هگمتانه. بعد هم آرامگاه باباطاهر. من از اول که رسیدیم همدان، میگفتم هیچ کجا نریم حتما باید بریم من برا ابوعلی سینا و باباطاهر فاتحه بخونم. همکلاسی هم میگفت: حالا چرا این دوتا اینقدر واجبه؟ میگفتم همین که گفتم. اگه منو نبری نمیبخشمت. 

چه معماری فوق العاده ای. یاد نیشابور و خیام و عطارش افتادم.

با خودم عهد کردم سر مزار تموم شاعرایی که دوسشون دارم برم و فاتحه بخونم. حافظ و سعدی و خیام و عطار و باباطاهر و اخوان ثالث رو رفتم. مونده سهراب و فریدون مشیری و مولانا. قسمت بشه یه فاتحه برا اونا هم بخونم خیلی خوب میشه!

خلاصه ساعت شش و چهل دقیقه ما تصمیم گرفتیم برگردیم اما باز از سمت لالجین. خروجی همدان همکلاسی برا مامانش سیر خرید که ترشی بذاره. بعد رفتیم لالجین و من چندتا حیوون باستانی سفالی خریدم. همکلاسی هم گلدون خرید.  اونقدر همه چیز زیبا بود که میتونستی همینجور خرید کنی و خرید کنی و خرید کنی و لذت ببری. فقط دو تا مسئله وجو داشت. پول و جا.

بالاخره ساعت از هفت و نیم گذشته بود که راه افتادیم سمت ولایت. کم کم هوا تاریک شد. جاده خیلی تاریک بود و البته خلوت. عکاسباشی که خوابید اما من تا خود ولایت بیدار بودم و با همکلاسی حرف میزدم که خوابش نبره. ساعت یازده و نیم شب رسیدیم در خونه ی من. وسایل رو به کمک همکلاسی آوردم در خونه و اونجا خداحافظی کرد و رفت. تا با مامان حرف بزنم و بخوابم ساعت نزدیک یک بود.

همکلاسی ساعت دو و نیم پیام داد که رسیدند خونه. جاده بدجور ترافیک بود.

****

امروز خواهر همکلاسی زنگ زد و بابت هدیه ای که براش گرفته بودم تشکر کرد

****

همکلاسی نوبت دکتر قلب داشت. دکتر بهش گفته شرایطت خوبه فقط وزنت رو کم کن!!!!

****

میترا جان و  شیرین جانم شهرتون واقعا زیبا بود. من کنکور دوره لیسانس شهر شما رو بعد از شهری که قبول شده بودم انتخاب کرده بودم و جزو قبولی هام بود. دیروز حسابی حسرت خوردم که چرا اونجا درس نخوندم.

****

ان شاءالله دفعه ی بعد که برم همدان با بچه های همدان قرار میذارم برا دیدنشون. همکلاسی قول داده بازم منو بیاره اونجا.

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 15:29
برچسب‌ها : گردشانه,
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها