من برگشتم.

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

سلام سنجد جون هستم در خدمت شده. 

آقو ما دیشب داستان داشتیم.

دیروز عصر با خواهرک از تهران راه افتادیم و ساعت هشت شب رسیدیم خونه. این چند روز خواهرک همش میگفت دلش یه جوریه و گلاب به روتون دستشویی بزرگ هم نرفته بود. 

از اونجایی که خیلی خسته بودیم، چایی دم کردم و آوردم که بخوریم. خواهرک کمی آبلیمو ریخت توی چاییش. ده دقیقه نشد که حالش خراب شد. شرمنده ، گلاب به روتون، اسهال و استفراغ شدید. دائم زرداب بالا میاوردم. منم که تنها. یهو از حال رفت. داشتم زهره ترک میشدم. خوابوندمش و کمی دست و پاش رو مالیدم تا به هوش اومد. اما همچنان استفراغ و تهوع شدید. زنگ زدم به هستی و ازش خواستم آقای میم رو بفرسته تا این بچه رو ببریم بیمارستان. ترسیدم با آژانس بریم یهو حالش بد بشه یا غش کنه، من بمونم و این دختر!

خلاصه رفتیم بیمارستان و دکتر اورژانس گفت یا مسموم شده و یا اینکه یه بیماری ویروسی جدید اومده، به اون مبتلا شده. سِرُم و آمپول رانیتیدین و هیوسین و متوکلروپرامید و....

خلاصه بچه رفت زیر سرم. اونم با اخم و تخم من. یه پرستار مرد بداخلاق و خونسرد بود که بی تفاوت نشسته بود میگفت داروخونه ی بیمارستان بسته است. برید بیرون داروهاتون رو بخرید بعد بیاید. عصبانی شدم و گفتم نمیبینی حالش بده، تو سرم و داروها رو استفاده کن، ما الان میریم از شبانه روزی داروها رو میخریم. کلی غر زدم تا انجامش دادن. خواهرک طفلی هم هی میگفت ببخشید. من اومدم مراقب تو باشم، اینجوری شد. کلی خندوندمش و گفتم: ای حسود. دیدی سه روز رفتم زیر سِرُم خواستی خودت رو لوس کنی! 

خلاصه دیشب دیروقت برگشتیم خونه. دیگه امروز نرفتم سر کار. خیلی خسته بودم. جون نداشتم. تمام دیشب هم از استرس این بچه نخوابیدم. از اون طرف هم همکلاسی هی زنگ میزد و عذرخواهی میکرد که ناهار مارو برده بود بیرون و احتمالا غذا به خواهرک نساخته. حالا من هی بهش میگم تقصیر تو چیه! مگه من و خودت هم غذا نخوردیم. میبینی که ما مشکلی نداریم. 

خلاصه که داستانی داشتیم. الان هم خوابیده. موندم چجوری بفرستمش خونه! باید به داداشم زنگ بزنم بیاد ببرتش خونه. 

اینم داستان ما! 

خدایا شکرت که این دختر حالش توی تهران بد نشد. یا موقع برگشت توی ماشین. 

از اون طرف داداشِ هستی هم آپاندیسش ترکید و اونا هم این چند روز حسابی گرفتار بودند. 

بچه ها برامون دعا کنید! این چند روز انرژی های مثبتی که میفرستادین واقعا قابل حس کردن بود. از همه ی شما ممنونم.

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 18:44
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها