اون چه که دانشگاه به من یاد داد

ساخت وبلاگ
چکیده : این مطلب خطاب به  کامنت گذار عزیز با عنوان"حالا" نوشته شده!  اون چه اینجا می نویسم احساسات و تجربیات... با عنوان : اون چه که دانشگاه به من یاد داد بخوانید :

این مطلب خطاب به  کامنت گذار عزیز با عنوان"حالا" نوشته شده!

 اون چه اینجا می نویسم احساسات و تجربیات شخصی منه. مطمئنا خیلی ها با من همدوره هستند اما دلیلی نداره تجربیات مشابهی داشته باشند. درک هر شخصی از وقایع پیرامونش به احساسات و قوه ی ادراک خودش بستگی داره و کاملا منحصربه فرده!

کامنتدونی رو هم می بندم چون نمیخوام این بحث ادامه داشته باشه! 

 سالهای بچگی من سالهای ترس و اضطراب بود!

سالهایی که در خونه های سازمانی زندگی میکردیم و دائما از اطراف می شنیدم که می گفتند مبادا فلان حرف رو بزنی یا فلان کار رو انجام بدی که میان و میبرنت!

توی مدرسه معلم های پرورشی به یه تار موی بیرون بچه ها گیر می دادند. و من به شدت از اون زنهای چادری با قیافه های خشن  و مردان یونیفرم پوش ریشو می ترسیدم. (منی که شش هفت ساله بودم)

من دانش آموز خوب و نمونه ی مدرسه بودم ، اهل هیچ برنامه ای نبودم. همیشه هم عزیز بودم  اما از دیدن صحنه ی گریه ی بچه ها که اونها رو از صف بیرون می کشیدند می ترسیدم. 

من نماز جماعت های مدرسه رو دوست داشتم تا اینکه کلاس  پنجم یه مربی پرورشی اومد که خیلی سختگیر بود. دائم از عذاب الهی و آویزون کردن   زنها از موهاشون صحبت میکرد. از خدایی خشمگین که فقط میخواد شکنجه کنه!

دیگه نماز جماعت جالب نبود چون یه گوشه می ایستاد و آخر نماز تشر میزد که چرا فلان جا فلان کار رو اشتباه  انجام دادی....

مدرسه یه کتابخونه داشت. من از کلاس سوم ابتدایی تا پنجم دائما از کتابخونه کتاب به امانت میگرفتم و میخوندم. با توجه به شرایط اون زمان کتابهای دینی زیادی هم جزو اون کتابها بود.

کتابی در مورد نشانه های ظهور امام زمان . کتابی در مورد سرانجام کسانی که در سپاه یزید با امام حسین جنگیده بودند. کتابی در مورد اشخاصی که انسانها رو به شکل حیوانات درونشان می دیدند و ....

من روز به روز بیشتر می ترسیدم. 

از مادرم می پرسیدم چرا وقتی میمیریم روی سرمون سنگ قرار میدن اونوقت سرمون میخوره به سنگ! میگفت: نترس. وقتی می میریم دیگه چیزی رو حس نمیکنیم! میگفتم: پس چجوری دو نفر میان و از ما سوال و جواب میکنند؟

هزارتا پرسش داشتم و جوابها بیشتر منو گیج میکردند. چون متناسب با هم نبودند.

البته مادرم سعی میکرد با خریدن کتابهایی مثل داستان راستان این ترس رو کم کنه ولی محیط، معلم های پرورشی و افراد خشنی که توی ماشینها می نشستند و توی خیابون جوونها رو توبیخ میکردند ، قوی تر بودند.

امتحان ورودی مدرسه ی فرزانگان مصاحبه ی من یک ساعت طول کشید. یه خانم چادری و یه آقای ریشو توی اتاق با یه بچه ی یازده ساله. من تماما حقیقت رو می گفتم. می پرسیدند ویدئو دارید؟ گفتم نه اما عموجانم داره! 

میگفتند نماز میخونید؟ سوره ای  رو از حفظی؟ (من چندین سال مسابقات حفظ و قرائت قرآن تا مرحله ی کشوری رفته بودم) بلدی قرآن بخونی و ....

بعدها متوجه شدم که اون خانم  معلم پرورشی دبیرستانی هاست. مهربون و دوست داشتنی. اما از شانس بد معلم پرورشی دوره ی راهنمایی یه خانم خشن و بداخلاق بود. اگر اون خانم بد اخلاق با من مصاحبه کرده بود حتما رد میشدم. 

من با ترس و نفرت از خدا بزرگ شدم. هیچ وقت معلم های دینیِ من نتوانستند به سوالاتی که می پرسیدم جواب بدن. یادمه سال اول مدرسه ی راهنمایی ، معلم دینی از سوالات من خسته شد و بیرون کلاس توبیخم کرد و گفت وقت کلاس رو نگیرم.

معلم پرورشی از من خوشش نمیومد چون در ازای هر چرایی یه چرای دیگه می آوردم.

وقتی رفتیم شمال شرایط بهتر شد. جو مدرسه و محیط زندگی متعادل تر بود. برای منی که در دو محیط مختلف بزرگ میشدم دوگانگی آزارم می داد. توی خونواده یه جور فکر میکردند و رفتار میکردند و در جامعه یه جور دیگه. 

اون ترس و نفرت از دین و خدا تا دانشگاه و با من بود.

رفتم دانشگاه و با هستی هم اتاق و همکلاس شدم. توی اتاق ما گلپر هم بود که اعتقادات مذهبی تند و تیزی داشت. و من اصلا حوصله ی هم صحبتی در خصوص موضوعات دینی رو با اون نداشتم. ولی هستی یه چیز دیگه بود. هستی من رو با خدا آشتی داد. یه دختر محجبه و مهربون که جز صداقت و رفتار متعادل چیزی ازش ندیدم. خونواده ی مومن و مذهبی هستی  من رو توی خودشون پذیرفتند بدون اینکه قضاوت کنند. با یکسری کتابهای جدید آشنا شدم. از جمله کتاب مسافر نور که مادرم برام خرید و داستان زنی مسیحی بود که دچار ایست قلبی میشه و بعد از یک ربع دوباره زنده میشه و توی اون یک ربع اتفاقاتی براش میفته که نگاهش رو بطور کامل به دنیا و زندگی تغییر میده. من به واسطه ی هستی و اون کتاب و استاد اخلاق دانشگاه که مباحث فوق العاده ای  رو سر کلاس مطرح میکرد با خدا آشتی کردم. 

خدا رو از نو شناختم. فهمیدم خدا خیلی خیلی مهربونه و این آدم ها هستند که از خدا یه دیو ساختند. حتی با دین آشتی کردم. روزه گرفتن برام زیبا شد. اصلا زندگی برام زیبا شد. منی که فکر میکردم اجازه ی خوشحال بودن ندارم فهمیدم که من به این دنیا اومدم تا شادی و خوشحالی و مهربانی  رو گسترش بدم .

کامنت گذار عزیز، جناب حالا، دانشگاه من رو با خدا آشتی داد و از من انسان متخصصی ساخت که متعهد و با اخلاقه!

اگر کسی می ره دانشگاه و منحرف میشه اون نتیجه ی رفتار  و بی ظرفیتی خودشه و به دانشگاه ربطی نداره. همون طور که بعضی از طلاب در حوزه ی علمیه دچار انحراف میشن چون ظرفیت لازم رو ندارند. اگر شخصی خودش رو تموم عمر زندانی کنه که یه وقت به گناه نیفته  انسان والا و وارسته ای نیست. فقط سالها خودش رو فریب داده. پاداشی هم نمی گیره. اگر در بطن گناه باشی و گناه نکنی ، اونوقت میتونی ادعای بندگی خداوند رو داشته باشی.

دوستان عزیز من کامنت  های پست قبل رو بستم چون حس کردم همه ی ما داریم احساسی حرف میزنیم. چه مخالفین و چه موافقین! 

عزیزان من انتظار داشتم کسی بیاد و دو تا رفرنس  و مرجع معتبر به من معرفی کنه تا بتونم با دلایل منطقی به همون چیزی برسم که سالهاست انجام میدم.

دوست عزیز که مدعی هستی افراد بعد از رابطه ی جنسی بوی عرقشون شدید تر میشه، این رو قبول ندارم مگر اینکه بصورت علمی ثابت بشه. طی فعالیت جنسی دمای بدن بالا می ره و تعرق بیشتر میشه اما دلیل بر بدبو شدن بدن نیست. شما اگر فعالیت شدید بدنی هم داشته باشید مثل کشاورزی،  تعرق شما بالاتر می ره و بوی عرق بیشتر حس میشه. 

برای منی که به قول همکاران دماغ اتمی دارم این نظریه قابل قبول نیست چون خودم چنین چیزی رو حس نکردم.

یا اون نظریه که در مورد تغییر ساختار مولکول آب در اثر ارتعاش کلمات منتشر شده باید بگم من به معجزه ی باورها اعتقاد دارم دقت کنید : معجزه ی باورها نه کلمات. کلمه به خودی خود هیچ انرژی نداره. باور فرد هست که به کلمات و حتی اجسام انرژی و قدرت میده! 

اون موضوع آب رو من با استادم کلی بررسی کردیم و دست آخر به یک مقاله ی ژاپنی رسیدیم که کلا منظور و مفهومش با اون چه که در نشریات اومده فرق میکنه. این مطلب هیچ رفرنس علمی نداره. شبیه همون مطالب کذبی که در صفحات مجازی هی به ایرانی ها نسبت میدن و میخوان اولین هرچیزی رو به ما وصل کنند. اگر کسی مرجع معتبری در این خصوص داره لطفا بگه، ما که هیچ رفرنس  معتبری  پیدا نکردیم!

بچه ها من از دغدغه های ذهنیم  گفتم. همه ی ما مسلمانانِ موروثی هستیم. یعنی هیچکدوم با تعقل و منطق و از روی خواست خودمون اسلام نیاوردیم. من خداوند رو دوست دارم چون میگه در دین هیچ اجباری نیست. کدوم یکی از ما رفتیم و در تمام ادیان بررسی و تحقیق جامع کردیم و بعد محکم و قاطع گفتیم: من مسلمونم!

من نمی گم به همه چیز شک کنید! نه! من میگم اگر چیزی رو پذیرفتیم باید دلایل منطقی و عقلانی برلی پذیرش اون  رو هم بدونیم. کی گفته چون یه دینی رو پذیرفتی پس باید تمام و کمال تابع هر چه میگه باشی؟! 

خداوند عقل داده تا بررسی کنید. تحقیق کنید و بیشتر و بهتر بشناسید! 

علمای بزرگ اسلام هم همین کار  رو  انجام میدهند. دائم تحقیق و بررسی میکنند. ما هم انسانهای بدوی و بی سواد نیستیم. توی این دوره زمونه که کلی کتاب هست، اینترنت هست و ... بهتره دین خودمون رو بهتر بشناسیم و صرفا از روی تعصبات  بی خودی در موردش نظر ندیم. 

یادمون باشه که یکی از علائم ظهور امام زمان اینه که وقتی ظهور میکنند که از اسلام چیزی جز نامش باقی نمونده باشه!

پ.ن. سالهاست که میدونم به دلیل رک بودن و بیان صریح خیلی از مطالب ، خیلی ها از من بیزار هستند. مهم نیست! خدا نباید از آدم بیزار باشه! اما یه خواهش دارم. اگر مطالب این وبلاگ روحتون  رو آزار میده، به خودتون محبت کنید و اینجا رو نخونید! ممنونم. 

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : شنبه 8 دی 1397 ساعت: 18:58