
شمال هستم!صبح رفتم آزمایشگاه!بعد رفتم سر خاک بابا!اومدم خونه و صبحانه خوردم.الان برادر و خونواده ش که دیشب دیر رسیده بودند در حال صبحانه خوردن و حرف زدن با مامان اینا هستن!همه با هم خوبند.با من؟سرسنگین!برادرزاده جونم در حال دلبریه!صبح که بیدار شد اومد و منو سفت بغلم کرد.xa0کلی ازش انرژی گرفتم! (2 لایک) ...
ادامه مطلب
صبح است و نشستم به انتظار سرویس. این انتظار رو دوست دارم. هرچند خسته، هرچند نه چندان جالب، هرچند ..... اما همینقدر کافیه که از خونه دورم.xa0 همینقدر کافیه که میدونم خونه ی خودم هستم. ولایت غربت. نفس کشیدن توی این شهر آرامش بخش تره. خوبه که اینجام. حتی با وجود سر و کله زدن با آدم های دیوونه... حتی با و...
ادامه مطلب
عاشق این صبح های خنکم که یه نسیم خنک از توی آستین هات میدوه روی تنت و باعث میشه آروم و ریز بلرزی. عاشق این صبح های آفتابی هستم که وقتی از خواب بیدار میشی میبینی هیچ اثری از سردرد وحشتناک شب قبل وجود نداره. عاشق این صبح ها هستم که وقتی در خونه رو باز میکنی و قدم تو کوچه میگذاری بوی خوش و بهشتیِ پیچ امین الدوله میپیچه توی بینیت. عاشق این صبح هایی که وقتی گوشیت رو چک میکنی میبینی یه عالمه پیام عشقولانه ای از معشوقت که دیشب از خستگی خوابش برده بود و باهات صحبت نکرده بود، برات رسیده. عاشق این صبح ها ...
ادامه مطلب
صبح جمعه که باید بخوابی، ساعت هفت صبح بیدار بشی و ببینی آسمون تاریکه. بعد چند لحظه نور خیره کننده ی رعد و در پی اون صدای وحشتناک تندر. به قول قدیمیا " آسمون قلمبه" . پشت سر همه ی اینا صدای ضربه های بارون بر روی برگ درخت های چنار و توت...
ادامه مطلب
برنامه تغییر کرد. میرم تهران تا بریم خونه ی یه دوست مشترک. دوستی که خیلی برامون عزیز و قابل احترامه.****من یه جورایی آدم خود درگیری هستم. وقتی میخوام اولین بار جایی برم یا کسی رو ملاقات کنم نوع لباسی که میپوشم خیلی برام مهمه. اصلا دوست ندارم توی محیطی ظاهر بشم که احساس کنم خیلی متفاوت از بقیه هستم و توی چشم.این دوست عزیز از همکاران قدیم و دوستان همکلاسیه که برای من هم خیلی قابل احترامه....
ادامه مطلب
وقتی وسط هفته تعطیل میشه، زمان از دست آدم درمیره. من همش فکر میکنم امروز شنبه است. سه شنبه بارانی شما بخیر. هوا بهاریدلها شادقبلها امیدوارلبها خندونالهی به امید تو.......
ادامه مطلب
صبح که از خونه میومدم بیرون دمای هوا منفی ده درجه بود. با اون همه لباسی که من پوشیدم، الان شبیه آدم آهنی راه میرم. از سنگینی و زیادی لباس ها شونه هام درد گرفته.تمام مدت به باران عزیزم فکر میکنم که الان پا به ماهه و تو کانادا با اون سرمای زیر صفر اونجا چه میکنه. خداوند پشت و پناهشون باشه.دیروز ناهار خرمالو جون دعوتم کرده بود خونه شون. من هم از خدا خواسته، کارهامو انجام دادم و رفتم پیششون. با هستی نشسته بودیم و حرف خونه و زندگی و عروسی میزدیم که هستی گفت: قراره کجا زندگی کنین؟ نگاهش کردم و چ...
ادامه مطلب
در حال حاضر که ساعت نه صبحه، بنده از داخل رختخواب به شما صبح جمعه رو به خیر میگم. نمیدونم چرا حوصله بیرون اومدن از رختخواب رو ندارم. شاید چون سه شنبه همه ی کارهامو کردم و دیگه هیچ کاری برا امروز ندارم.اصلا چه معنی میده سه شنبه تعطیل باشه. من روزها رو قاطی کردم. امروز اصلا شبیه جمعه ها نیست. صبح زود بیدار شدم و فکر کردم خواب موندم، بعد یادم افتاد امروز جمعه است و تعطیل. راستی براتون گفته بودم فیلم سومی هم خریدم. اسمش: یحیی سکوت نکرد.برخلاف دو تا فیلم دیگه، این یکی به دلمان نشست. شاید ب...
ادامه مطلب
به شکل یک موجود یخ زده رسیده ام کارخانه. سرما داخل بدنم رسوخ کرده. خودم را به بدنه ی شوفاژ اتاق میچسبانم تا کمی گرم بشوم. کم کم حرارتی ملایم داخل بدنم جریان پیدا میکند. هنوز بینی و ریه هایم منجمد هستند. میروم به سمت کیفم و در داخل کیف به دنبال گوشی موبایلم میگردم. لقمه ی صبحانه را بیرون می آورم و روی میز میگذارم اما هر چه نگاه میکنم گوشی را نمیبینم. ناگهان استرس بدی کل بدنم را فرامیگیرد." یعنی گوشی را جا گذاشته ام؟" با خودم فکر میکنم"چطور به همکلاسی اطلاع بدهم. شماره اش...
ادامه مطلب
سلام. صبح بخیر.خدایا سپاسگزارم که یک روز دیگه فرصت دیدن روز و دنیا و تمام زیبایی هاشو به من دادی.سپاسگزارم که توان دادی تا صبح زود بیدار بشم و بیام سر کار.سپاسگزارم که کاری دارم و درامدی و محتاج دیگران نیستم.سپاسگزارم که قانع بودن رو به من آموختی و آدمی نیستم که برای مال دنیا حرص بخورم و روزهای عمرم رو با اعصاب خوردی پشت سر بگذارم.خدایا سپاسگزارم برای خانواده خوب و سالمی که دارم.سپاسگزارم برای دوستای مهربون و انسانی که به من دادی و سپاسگزارم که این قدرت رو بهم دادی که بتونم آدم های منفی و حسود ر...
ادامه مطلب
بعد از سه روز بارندگی، امروز که من با خودم چتر آوردم، هوا آفتابی شده.****یکی بیاد یه فیلم خوب معرفی کنه لطفا.****ممیزی که تا چند سال پیش خر بود حالا تبدیل شده به گل و گلاب این یعنی وقتی روی چیزی مسلط بشی ، به قول دوستی: دیگه حله****شاد باشید لطفا....
ادامه مطلب
یه عالمه ابر اومده تو آسمون و هوا بسیار بسیار دلگیر شده. دلم برای مادر و خواهرک تنگ شده. دلم برای برادرزاده جان هم تنگ شده.. گاهی فکر میکنم اگر مهاجرت کرده بودم و خارج از ایران زندگی میکردم شرایطم بهتر بود.کاری که مرخصی نداشته باشد، کار نیست. بردگی است..خواهر همکلاسی ساعت نه صبح پرواز داره. دلم براش میسوزه. همین یه خواهر رو داره که اونم داره میره ینگه دنیا. حرفی نمیزنه ولی میدونم که ناراحته..زیادی باهوش بودن هم خوب نیست. خانم های باردار و مادران آینده، دعا کنید فرزندانتان زیادی باهوش نباشند چون...
ادامه مطلب
اینکه آدم بفهمه از زندگی چی میخواد، از خودش چه توقعی داره، برای چه هدفی داره زندگی میکنه، منظورش از دوست داشتن دیگران چیه و خلاصه اینکه درک درستی از جزء جزء زندگی خودش داشته باشه، خیلی سخت اما خیلی ضروریه.فکر میکنم نباید خیلی سریع و بدون فکر کردن وارد دانشگاه شد. باید تو سن پایین ازدواج کرد. یعنی تا بیست و پنج سالگی. باید تا قبل از سی و دوسالگی بچه دار شد. باید تو چهل سالگی راه اصلی زندگیت رو پیدا کرده باشی و دیگه از این شاخه به اون شاخه نپری. باید انتظاراتت از خودت رو بدونی. باید خودت و ت...
ادامه مطلب