رافائل تنها

متن مرتبط با «موهایم در باد» در سایت رافائل تنها نوشته شده است

درهم برهم

  • نیلوبلاگ

    از دیروز ورِ ناامید و مایوس و بهونه گیرم دائم با ورِ منطقی و امیدوارم در حال جنگیدنه! طوری که شب با گریه خوابیدم و روزهم دائم با خودم در تنش بودم .ور ناامیدم میگفت: اشتباه کردی! خودت رو توی هچل انداخت...

    ادامه مطلب
  • درگیری ذهنی

  • نیلوبلاگ

    از بچگی بعد از آشنایی باکتاب رساله که محصول تحصیل در مدرسه ی فرزانگان بود، عادت کردم خیلی اوقات پیرامون احکام موجود در رساله کنکاش کنم. از همون موقع خیلی چیزها با عقل و منطق من جور در نمیومد ! این ...

    ادامه مطلب
  • جمعه در خانه

  • نیلوبلاگ

    دیروز همراه با کپلچه و مادرشوهر جان رفتیم خونه ی خاله بزرگه ی همکلاسی. خیلی هم خوش گذشت! امروز از صبح خونه بودیم. من و همکلاسی صبح خونه تمیز کردیم و کپلچه هم کارتون تماشا کرد و حموم رفت. بعد از نهار ...

    ادامه مطلب
  • در ادامه یادداشت قبلی

  • نیلوبلاگ

    این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است. برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید. رمز عبور: ...

    ادامه مطلب
  • یکی از درد های جامعه ی سنتی

  • نیلوبلاگ

    وقتی پست فرانک جون رو در وبلاگش(رژیم زیگزاکی من) خوندم، یکسری خاطرات برام تداعی شد: اولین بار سال سوم راهنمایی بودم که از صحبت های خاله خانم با مامان یه چیزایی شنیدم که برام خیلی عجیب بود. اون سالها تازه از تهران رفته بودیم به اون شهرکوچیک شمالی.توی شهر کوچیک ما اکثر آدم ها همدیگه رو میشناختند و از ...

    ادامه مطلب
  • مردان همیشه در صحنه

  • نیلوبلاگ

    جونم براتون بگه که شله زرود آماده شد. ولی چجوری؟ صبح رفتم خریدهامو کردم و برگشتم و سبزی خوردن و پاک کردم( خرید سبزی خودش داستانی داشت که بعدا براتون میگم). وسط کارهام متوجه شدم که شکر نخریدم. بله، نشستم به پیمونه زدن شکری که خونه داشتم و دقیقا یک پیمونه کم آوردم. حالا بماند که آشپزخونه ی من شده صحن...

    ادامه مطلب
  • سرما در گرما

  • نیلوبلاگ

    دیروز غروب با هستی و خانواده ش و برادر و خانم برادر و برادرزاده ش رفتیم به یکی از مناطق دیدنی اطراف شهر محل سکونت. قرار بود در طبیعت افطار کنند. اینجایی که رفتیم یکی از کو ه های اطراف شهره که توسط شهرداری، چمن کاری و جدول بندی شده و به صورت یه پارک دراومده. شهر محل سکونت یکی از شهرستان های نسبتا سرد...

    ادامه مطلب
  • دردسر مرخصی گرفتن

  • نیلوبلاگ

    یکی از دردسرهای بزرگ در کارخانه های خصوصی، مرخصی گرفتن کادر مدیریتی و کارشناسانه. از اونجایی که در کارخانه ها و شرکت های خصوصی یک نفر کار چند نفر رو انجام میده و جانشین هم نداره، یک روز مرخصی گرفتنش برای کارفرما معادل با تعطیل شدن شرکته. در نتیجه وقتی می خوایم مرخصی بگیریم هزار جور باید و نباید و شاید و غیره توش میاد که حسابی آدمو کلافه میکنه. جوری با سیاست آدم رو اذیت میکنند که خودت ناخواسته ترجیح میدی که نری مرخصی. بله. اینم یه جورشه....

    ادامه مطلب
  • نصیحت پدر، بهشت روی زمین

  • نیلوبلاگ

    وقتی کارگری میومد خونه ی ما برای کار، پدرم همپاش کار میکرد. اکثرا باهاشون چای میخورد و حتی ناهار میخورد. همیشه کارگر رو بالا بالا مینشوند. توصیه میکرد مراقب باشید با کارگر درست برخورد کنید، نیاد روزی که به خودتون غره بشید و از سر بالا با کارگر رفتار کنید. این شخص در اثر چرخش روزگار و دست سرنوشته که...

    ادامه مطلب
  • دردسر محیط کار

  • نیلوبلاگ

    گاهی  به یه شخص ناوارد و نا آگاه سمتی داده میشه تا تصمیم های مهمی بگیره اما همین شخص به علت عدم اطلاعش از شرایط، تصمیماتی میگیره که تمام اطرافیان رو به زحمت و دردسر میندازه.حالا  این وسط دردسر توجیه دیگران رو بگو. توجیه اینکه این آدم چه لطمه ای به سازمان میزنه و توجیه مسائل ساده ای که برای این فرد اصلا قابل درک نیست.خدا به داد ما برسه.خدا به داد من برسه با این وضعیت کار کردن....

    ادامه مطلب
  • تمامی زنان درون من

  • نیلوبلاگ

    چند روزی میشد که صحبت های من و همکلاسی در حد چند جمله  بود و اکثرا مربوط به کار میشد.دیشب موقع خواب که تماس گرفت بهش گفتم: فردا زود برمیگردی خونه؟(البته منظور از زود یعنی ساعت پنج از شرکت بیرون اومدن و ساعت شش و نیم تا هفت به خونه رسیدن بود)گفت:...

    ادامه مطلب
  • دردِدل

  • نیلوبلاگ

    تمام عمرم باب دلم  خانواده  زندگی کردم. از لباس پوشیدن و خرید کردن و کلاس های تفریحی رفتن تا انتخاب رشته ی تحصیلی و دوستان و نوع رفتار در جامعه.سال چهارم دبیرستان (عاشق رشته ی ریاضی بودم و درس فیزیک؛  دوست داشتم  مهندسی مکانیک بخونم ولی گفتن باید بری تجربی برای پزشکی) رتبه من هزارو هشتصد شد و گفتن احتمال پذیرش در رشته ی پزشکی نداری. پدر گفت یک سال بمون خونه و بخون برای سال بعد....

    ادامه مطلب
  • گاهی از سوراخ سوزن رد میشم، گاهی از در دروازه رد نمیشم.

  • نیلوبلاگ

    ۱_ بعدازظهر مسیری رو از جایی که از سرویس پیاده میشم تا سر کوچه میبایست سوار ماشین های گذری بشم. این مسیر تاکسی خور نیست و باید به همین گذری ها اکتفا کنم. کرایه ی این مسیر هزارتومنه و من هر روز صبح و بعدازظهر این مسیر رو میرم و برمیگردم. امروز بعدازظهر یه ماشین پراید جلو پام ایستاد و من و دو آقای دیگه سوار شدیم. نزدیک محل پیاده شدن یه دوهزارتومنی دادم بهش. آقای کناری هم یه دوتومنی داد. راننده خطاب ...

    ادامه مطلب
  • مادر

  • نیلوبلاگ

    وسایلم رو جمع کرده بودم و قرار بود نیم ساعت بعد راه بیفتم به سمت شهر محل سکونت. مادر خطاب به من گفت: کمتر حرص و جوش بخور.کمتر عصبی شو.به خودت برس.مراقب خودت باش. کمتر به خودت فشار بیار. آروم راه برو و زیاد دلاو خم و راست نشو.بعد بی مقدمه گفت:اگر هم در مورد ازدواج تصمیمت قطعیه، من به تصمیمت احتر...

    ادامه مطلب
  • پدرونه

  • نیلوبلاگ

    میلاد امام علی مبارکروز مرد مبارک.( مخصوصا تمام آقایونی که لطف میکنند و به این خونه سر میزنند و تمام خانم هایی که از هر مردی مردترند.)روز پدر مبارک.( آقای دکتر، امیر آقا و همه ی باباهایی که اینجا رو میخونید).همکلاسی صبح رفته سر خاک پدر. الان هم احتمالا رفته به پدربزرگش سر بزنه.منم که دورم و نمیتونم ...

    ادامه مطلب
  • روز مادر مبارک.

  • نیلوبلاگ

    روز مادر مبارک.  هم به مادرهای بالفعل و هم به مادرهای بالقوه.به دنیا آوردن یه موجود زنده مطمئنا حس و حال فوق العاده ای داره.  اونایی که این حس رو چشیدن، بهشون تبریک میگم.روزتون مبارک باشه. اما یادتون باشه زحمتی که برای به دنیا آوردن یه بچه متحمل میشید و رنجی که در مسیر بزرگ شدنش میکشید و ا...

    ادامه مطلب
  • اونقدر بخند که ابرها ببارند، مقصد جاییه که غمها نباشند

  • نیلوبلاگ

    این روزا دائم به متن این ترانه فکر میکنم و با خودم میگم: اونقدر بخند که اشکهات جاری بشه.وقتی رفته بودم شمال، یه سری هم به عموم زدم. حالش چندان خوب نبود. بیماری آلزایمرش پیشرفت کرده و دیگه هیچ کس رو نمیشناسه و حرف هم نمیزنه. بدجور دلم گرفته. با خودم فکر میکنم این آخر و عاقبت اکثر هم نسل های منه. گاهی فکر میکنم اگر من در چنین شرایطی قرار بگیرم کی میخواد بهم رسیدگی کنه. برای عموم غصه میخورم. نمیدونم اون چه برداشتی از محیط اطرافش داره. اما برای ما که دیدن این حالش خیلی دردناکه. خدا خودش شفاش بده.***با خودم تصمیم گرفتم که گوشی بازیم رو کم کنم. امیدوارم بتونم.*** نمیدونم چی میشه ولی یه تیکه از قلبم تو شرکت قبلی(شرکت همکلاسی) جامونده و احساسم بهم میگه یه روز برمیگردم به اونجا.*** بازم هوا...

    ادامه مطلب
  • با برادرم....

  • نیلوبلاگ

    دیشب با برادرم  تلفنی صحبت میکردیم. در مورد مامان و زندگی و خواهرک و عید و کار و مسافرت.صحبت رسید به همکلاسی. به من میگه: تو هر تصمیمی که بگیری من پشتت هستم ولی نظر من اینه که وقتی تا حالا ازدواج نکردی، چرا از حالا به بعد میخوای برا خودت آقا بالاسر بیاری؟ نیاری بهتره. اگه برا پیری و مریضی میگی، خوب اونم پیر میشه و مریض میشه و میشین دوتا آدم پیر و مریض. دیگه به چه دردی میخوره؟بهش گفتم: منم مشکلات خودم رو دارم. دیگه حرفی نزد و گفت من به تصمیمت احترام میذارم. تو هم اصلا نگران حرف فک و فامیل نباش.به برادر نگفتم که از تنهایی خسته شدم. از تنهایی خرید رفتن، تنهایی مسافرت رفتن، تنهایی با مشکلات روبه رو شدن. از تنهایی ترسیدن. تو تنهایی مریض شدن، تنهایی با همسایه ها روبه رو شدن، تنهایی دنبال رتق ...

    ادامه مطلب
  • من و مادر

  • نیلوبلاگ

    خدایا سپاسگزارم برای این حال خوب. این هوای خوب. این روزای اسفند ماه که عاشقشونم. ای کاش همیشه یا اردیبهشت بود و یا اسفند. جالبه که من یک ماه بعد از اردیبهشت و همکلاسی یک ماه قبل از اسفند به دنیا اومده. انگار یه حسی داشتیم برا این ماه ها. هرچند هیچکدوممون توی این دو ماه دوست داشتنی دنیا نیومدیم.*****مادر برام پیام فرستاده که با آدم های منفی نشست و برخاست نکنید تا روحتون ضعیف و بیمار و منفی نشه.دارم به مکالمات این چند وقت اخیرمون فکر میکنم. به تمام انرژی های منفی که بهم انتقال میده. به اینکه هیچ وقت از هیچ چیزی راضی نیست و همیشه در حال غر زدنه. به اینکه بیشتر از همه ی اطرافیانم این اونه که منفیه. همین چند لحظه قبل طوری صحبت میکرد انگار بزرگترین مصیبت بهش واقع شده درحالیکه فقط سیم جاروبرقی قطع ...

    ادامه مطلب
  • مامای عزیزم این دشنه ی نشسته در قلبم را بیرون بکش....

  • نیلوبلاگ

    دلم گرفته. وقتی میشنوم بعد از رفتنم از اون شرکت هنوز پشت سرم درمورد رفتنم صحبت میکنند و میبینم بعد از رفتن فرزانه از اونجا تموم کاسه و کوزه ها روشکستند رو سر اون و میگند اون برا مدیر حرف میبرده و میاورده و میشنوم که اون جناب مدیر برای بالا بردن جایگاه خودش پیش کارکنانش چه دروغ و دغل هایی سر هم کرده، افسوس میخورم بر این آدم ها و اینکه چرا باید چنین اشخاص کوته فکر و دل کوچیکی  چنین جایگاه هایی در این جامعه به دست بیاورند و  واقعا دلم میسوزه برای این سرزمین.خدایا مردمان ما رو از دروغ و خیانت و ناراستی و خاله زنک بازی حفظ کن....

    ادامه مطلب