
جوون که بودم، نه ببخشید جوون تر که بودم، از مردها فراری بودم. یعنی کلا از مردها خوشم نمیومد. هر کسی که بهم ابراز علاقه میکرد یه جورایی ازش فرار میکردم. اصلا دوست نداشتم کسی بهم بگه دوستم داره. اما دنیا به دوست داشتن و نداشتن من کاری نداشت. اولین تجربه ام مربوط میشه به پسر همکار بابا که تقریبا با ه...
ادامه مطلب
اوج تنهایی من وقتی ست، کز بیم تو، به تو پناه میبرم! اوج تنهایی من، آنجاست که سر به شانه های تویی مینهم که جویبار اشکم راروان کردی! اوج تنهایی من ، میان بازوان توییست که دوستم داری! میان هق هق من است که دوستت دارم! (0 لایک) ...
ادامه مطلب
داشتم برنامه است*یج رو تماشا میکردم. چقدر از رفتار آقای رضا روح*انی بدم میاد و چقدر به نظرم زننده برخورد میکنه. وقتی داشت نظرات آقای آذر رو درباره نیک*یتا مسخره میکرد بدجور چندشم شد. یادم اومد که همیشه تا چه حد از انسان هایی که دیگران رو مسخره میکنند بدم میومده. کلا وقتی با فرد جدیدی آشنا میشدم و کم کم میدیدم که توی رفتارهاش بقیه رو مسخره میکنه، ناگهان اون فرد دلم رو میزد و ازش فاصله میگرفتم. تازه فهمیدم چرا این مدت روز به روز بیشتر نسبت به همکلاسی احساس محبت بیشتری داشتم. همکلاسی مردیه که هیچ کسی رو مسخره نمیکنه. ادای کسی رو درنمیاره. پشت سر کسی حرف نمیزنه و همینا باعث شده که تا این اندازه دوستش داشته باشم.توی این برنامه از آقای آذر خیلی خوشم میاد. هرچی رضا روح*انی بهش حرف...
ادامه مطلب
اون خانم همکار رو یادتونه که مشکلات زیادی تو خونواده داشت و الان هم همسر دوم شوهرشه؟ این خانم تقاضای بازنشستگی داده. درنتیجه مدیران تصمیم گرفتند خانم خ از یکی دیگه از آزمایشگاهها بره پیش ایشون و کارهاشو یاد بگیره. از وقتی خانم خ رفته اونجا، این خانم دیگه عملا هیچ کاری نمیکنه.خانم خ گاهی اوقات صبح ها دیرتر میاد و میره اداره جات مربوطه تا مدارکی که خانم مسئول فنی بهش داده رو به اون اداره ها ببره.امروز هم یکی از اون روزها بود.خانم همکار: چه معنی میده روز شنبه که اینهمه کار داریم خ پاشه بره اداره استاندارد؟من: خوب آخه تا خانم مسئول فنی از تهران بیاد خیلی دیر میشه.همکار: خوب وقتی نمیتونه کاری رو انجام بده چرا این وظیفه رو قبول کرده، مسئول فنی اونه نه خ.من: شما حرص نخور . فرض کن خانوم ...
ادامه مطلب
از صبح فقط لرزیدم. دستام یخ زده بود. هر کس منو میدید میپرسید "سردته؟" سردم بود. سردم بود و اصلا گرم نمیشدم. ناهار رو که خوردیم انگار بدتر شدم. فسنجون داشتیم. فسنجونی که از نظر من شیرینه ولی از نظر همکارا بی مزه است و توش شکر میریزند. سر میز غذاخوری ناگهان هوس حلوا کردم. همکارا گفتند حالا که هوس کردی خونه که رفتی یه کم درست کن. بد میدونستن که کسی هوس حلوا بکنه. تایم کار که تمو م شد کنار خیابون به انتظار سرویس ایستادیم. بارون و تگرگ و برف ، به شکلی قاطی پاتی و درهم، میبارید. من میلرزیدم. همکارا میگفتند دماغت چرا قرمز شده؟ و من فقط لبخند میزدم و میگفتم: خوب سردمه دیگه. همکارم میگفت: هوا اونقدرا هم سرد نیست. اما من فقط لرز داشتم. موقع برگشت رفتم اون سر شهر تا سفارش خواهرک رو...
ادامه مطلب