
جوون که بودم، نه ببخشید جوون تر که بودم، از مردها فراری بودم. یعنی کلا از مردها خوشم نمیومد. هر کسی که بهم ابراز علاقه میکرد یه جورایی ازش فرار میکردم. اصلا دوست نداشتم کسی بهم بگه دوستم داره. اما دنیا به دوست داشتن و نداشتن من کاری نداشت. اولین تجربه ام مربوط میشه به پسر همکار بابا که تقریبا با ه...
ادامه مطلب
میون عشق و نفرت سردرگمم.****وقتی میخوای یه خونه رو بسازی، چندین ماه زمان میبره. نقشه کشی، پیریزی، آجر چینی. سقف، توکار و نما و .....اما وقتی میخوای خرابش کنی، در یک لحظه با کار گذاشتن دینامیت در پا یه ها میشه خرابش کرد. در عرض چند ثانیه.****عشق هم همینطوره، کم ک...
ادامه مطلب
صبح که بیدار شدم، تمام بدنم بی حس بود. از درون میلرزیدم. باید فرش ها رو جمع میکردم. از قالیشویی خواسته بودم که بیان و فرش ها رو ببرن برا شستن. با زانوهایی که میلرزید فرش ها رو جارو کرده و جمع کردم. اومدم دنبال عینکم. روی شیشه های عینک لکه لکه جای اشکهای دیشب باقی مونده بود. با دستمال مرطوب پاک نشد....
ادامه مطلب
وقتی پست فرانک جون رو در وبلاگش(رژیم زیگزاکی من) خوندم، یکسری خاطرات برام تداعی شد: اولین بار سال سوم راهنمایی بودم که از صحبت های خاله خانم با مامان یه چیزایی شنیدم که برام خیلی عجیب بود. اون سالها تازه از تهران رفته بودیم به اون شهرکوچیک شمالی.توی شهر کوچیک ما اکثر آدم ها همدیگه رو میشناختند و از ...
ادامه مطلب
آبگینه جان خواسته بودند یه پست بذارم در مورد چین و چروک دور چشم و نحوه ی برطرف کردن اونها. اول بگم که چین و چروک دور چشم بسیار بسیار به ممیک چهره و نوع پوست و ژنتیک فرد ربط داره. برخی ها به دلیل داشتن پوست خشک و زندگی در محیط هایی که آب و هوای سرد و خشک داره، پوستشون بیشتر در معرض ایجاد چروکه. برخ...
ادامه مطلب
حوصله سی*یاس*ت رو ندارم. چطوره اصلا اسمش رو بذارم روسیاهگری.بله داشتم میگفتم که حوصله ی روسیاهگری رو ندارم. از بحث های مربوط به اون گریزانم. سراغش نمیرم و ازش فرار میکنم. درموردش اطلاعات زیادی هم ندارم. میدونم چیز خوبی نیست. بدجور آدم رو درگیر ...
ادامه مطلب
امروز خانم مسئول فنی گفت: اگه من این جربزه ی آقای همکلاسی رو در یکی از خواستگارهام و یا یکی از مردهای دور و اطرافم میدیدم به هیچ وجه ولش نمیکردم و هرجور بود باهاش ازدواج میکردم. خیلی خوبه که آدم با کسی ازدواج کنه که دوستش داره، میشناستش و خیالش از بابتش راحته.یهو رفتم توی فکر. راست میگفت. دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی خوبه. راستشو بخواین من میترسم از عاشقانه هام بنویسم. میترسم یه آدم...
ادامه مطلب
۱_ بعدازظهر مسیری رو از جایی که از سرویس پیاده میشم تا سر کوچه میبایست سوار ماشین های گذری بشم. این مسیر تاکسی خور نیست و باید به همین گذری ها اکتفا کنم. کرایه ی این مسیر هزارتومنه و من هر روز صبح و بعدازظهر این مسیر رو میرم و برمیگردم. امروز بعدازظهر یه ماشین پراید جلو پام ایستاد و من و دو آقای دیگه سوار شدیم. نزدیک محل پیاده شدن یه دوهزارتومنی دادم بهش. آقای کناری هم یه دوتومنی داد. راننده خطاب ...
ادامه مطلب
این روزها ننوشتم، نه اینکه وقت نداشته باشم. فقط چون روزهای عید بود و روزهای شادی برای بقیه و خوب نمیخواستم با غر زدن ها و نوشتن ناراحتی ها بقیه رو ناراحت کنم. روزهای خوبی نبود.کمردرد و گردن درد.رفتن به دکتر و ام آر آی.کلی هزینه.تموم شدن پول ها و تموم نشدن تعطیلات.....توقعات بیش از حد مامان.حرف ...
ادامه مطلب
ناراحت بودم و برای تخلیه ذهنم از افکار بد،اومدم و پست قبلی رو نوشتم. اما الان بهترم. *****با خواهرک داشتیم توی یکی از خیابان های خاص ولایت که مملو از مغازه های رنگارنگ است قدم میزدیم و ویترین های خوشگل را تماشا میکردیم که شنیدم خواهرک با کسی سلام و علیک کرد. برگشتم. خانمی مسن، زنی جوان و دختری ...
ادامه مطلب
قدیمیا قشنگ گفتند که ندیدن فراموشی میاره.گاهی این ندیدن باعث میشه کلا آدم فکر کنه اونی رو که نمیبینه همش داره توی خوشی غلت میزنه.مادرم تمام فکر و ذکر و نگرانیش خواهرکه.امروز داشتم باهاش صحبت میکردم بهش میگم این بچه اصلا انعطاف نداره. نمیتونه خودش رو با بقیه وفق بده. یهو زد تو جاده خاکی. میگه: آره اگ...
ادامه مطلب
از صبح ساعت ده رفتم آرایشگاه و ساعت سه برگشتم. رنگ و هایلایت داشتم. مرحله اول رنگ عالی بود. مرحله دوم دکلره و مرحله سوم رنگ هایلایت. وحشتناک بود. قرمز هویجی. حالم بد شده بود. خانم آرایشگر گفت باید رنگساژ بشه دوباره رنگ گذاشت.امیدی به خوب شدنش نداشتم ولی نتیجه عالی شد. هر تار مو هام یه رنگی شده. خیلی قشنگ شده. موهام رو دوست دارم.خسته ام ولی باید دوباره برم بیرون برای خریدهای مامان. مجبورم برم.بچه ها خدا قوت. همه حسابی سرگرم کار هستین. این روزهای پایانی سال واقعا همه در تلاش و تکاپو هستند....
ادامه مطلب
دوباره دم عید شد و دکتر رفتن های من شروع شد.اومدم نوبت سونوگرافی گرفتم براشنبه و حالا هم نشستم مطب یه دکتر دیگه.یک شنبه هم باید برم جواب رو نشون بدم. فردا هم باید برم آزمایش.نمیدونم کلا بزنم بر طبل بیعاری و بیخیال دکتر و چکاپ و آزمایش بشم یا نه خودمو بزنم به کوچه علی چپ و هی برم دکتر و هی هیچ اتفاقی نیفته.خسته شدم از این همه فشار عصبی....
ادامه مطلب
مهمونی تولد به خوبی برگزار شد. ناهار فسنجون پخته بودم. خورشت مورد علاقه همکلاسی و دسر تیرامیسو که البته اصلا دوست نداشت نمیدونم چرا وقتی تیرامیسو دوست نداره برای من بیسکوییت فینگرلیدی میخره و میاره؟ دفعه قبل با خودش یه بسته فینگرلیدی آورده بود و من به خیال اینکه تیرامیسو دوست داره، براش درست کردم ولی گفت از هرچیزی که شبیه فرنی باشه و خامه ای، بدش میاد. قیافه من رو با دماغ و دهن آویزون تصور کنید. شانس آوردم هستی ژله درست کرده بود و با خودش آورده بود و البته همکلاسی هم ژله دوست داشت. کیک هم براش کیک اتریشی سفارش داده بودم که خامه نداره، بدک نبود ولی اونی هم که فکر میکردم نبود. باید خودم کیک سیب و هویج میپختم. اون خیلی خوشمزه تره. به هرحال، کلی حرف زدیم و خندیدیم. همین دور هم بودن و خنده ه...
ادامه مطلب
سلام دوستان. با نت گوشی درخدمتتون هستم. امیدوارم خوب باشید.صبح سرد و لرزونکی شما به خیر.دو روزه که دماغ بنده چک و چک میکنه و دائم عطسه میزنم و همش لرز دارم. خوب اینها نشانه ی چیست؟ سرماخوردگی؟ نهههه!!!!!امروز حسابی سرم شلوغه ، ان شاءالله بعد از ساعت کاری درخدمتتون هستم.فعلا روزتون خوش....
ادامه مطلب
از دیروز مدام دارم شبکه ی خبر رو رصد میکنم ببینم خبر جدیدی از گرفتارشدگان در ساختمان پلاسکو میشنوم یا نه. الان که ساعت هشت و ربع صبح جمعه است، هنوز نتونستن راهی به طبقات زیرزمینی پیدا کنند. در اینس*تاگرام خوندم که تعدادی از آتشنشان ها در موتورخانه ی پلاسکو گیرافتادند و تونستن از اونجا با موبایل به همکارانشون پیام بدن. ولی هیچ پایگاه خبری موثقی این خبر رو تاکید نکرده. تا الان دو تا تونل از ساختمونهای مجاور حفر کردند ولی نتونستند راهی پیدا کنند. پ.ن. یه عده میگن چراسازمان آتشنشانی که ادعا داره بیش از ده بار به مالکان واحدهای تولیدی اخطار داده، رسما جلوی کار این واحدها رو نگرفته و ساختمان رو پلمپ نکرده.عزیزان من ، سازمان آشنشانی یه ارگان بازرسی کننده است و اجازه نداره راسا در این زمی...
ادامه مطلب
یه کارگر دارم که هرچی از پررویی و زبون نفهمیش بگم کم گفتم. وضع زندگیش هم چندان خوب نیست. دو تا بچه داره که دومی تازه چند ماهه دنیا اومده. اگه تا الان نگهش داشتم فقط برا خاطر زن و بچه ش بوده. متاسفانه این آدم درست بشو نیست که نیست. دیگه داره گستاخی رو تا جایی پیش میبره که تصمیم به اخراجش بگیرم.ما آدم ها مسئول خیلی از اتفاقات زندگیمون هستیم. خیلی از بلاهایی که سرمون میاد به علت ندونم کاری ها و رفتارهای اشتباه و غلط خودمونه و ربطی به سرنوشت و بخت و اقبال نداره.ای کاش بفهمیم که وقتی مسئولیتی رو به عهده میگیریم (سرپرستی یه خانواده، یه شغل، یه سمت، تربیت فرزند،پدر یا مادر بودن،...) باید اون مسئولیت رو درست انجام بدیم....
ادامه مطلب
خسته از کار و بلواهای امروز اومدم خونه. هستی برای شام دعوتم کرده بود ولی بهش زنگ زدم و گفتم نمیتونم برم خونه شون. رسیدم خونه.بعد از عوض کردن لبا س هام، یه بستنی نسکافه ای از فریزر درآوردم و شروع کردم به آرامی گاز زدن به بستنی. وقتی شکلات نسکافه ای منجمد روی بستنی زیر دندون هام شکسته میشد و صداش به گوشم میرسید، حس خوب و فوق العاد ه ای داشتم. انگار تمام خشم و عصبانیتم جمع شده بود در دندان هایم و بر سر بستنی فرود می آمد . بعد سرگرم چک کردن گوشی شدم. به مادر زنگ زدم و به دختر مهربون که نی نی خوشگله ش تازه دنیا اومده. بعد زنگ زدم به همکلاسی. گوشیش رو قطع کرد. فهمیدم که توی جلسه است. بلند شدم و خوراک لوبیا پخته بار گذاشتم. همکلاسی زنگ زد. داشت رانندگی میکرد و گفت داره برمیگرده تهران. بهش گفت...
ادامه مطلب
تمام دیروز فکرم مشغول بود. دیشب ساعت یک و نیم شب از سردرد بیدار شده بودم. با خودم میگفتم چرا باید اینقدر به علت کار اون انباردار فکر و ذهنم درگیر شده باشه. بیشتر از این ناراحت بودم که یکی از کارگراش به گوشم رسونده بود که فلانی گفته من بلدم چطوری زنگ بزنم به مدیر و چی بگم که حال خانم رافائل رو بگیرم. اما بعد با خودم گفتم : ببین دختر، معلومه که تو آدم بزرگ و قوی هستی که یه مرد با توسل به دروغ میخواد کوچیکت کنه. اون مرد نقطه ضعفی از تو پیدا نکرده و به اشتباه و ضعف خودش باور داشته که خواسته با دروغگویی و دسیسه به قول خودش زیرآب تو رو بزنه.سعی کردم آروم باشم ولی نگران برداشت اشتباه مدیر هستم.*****همکلاسی دیشب خیلی باهام حرف زد. بهم میگه سعی نکن با دلسوزی جلوی کار اشتباه دیگران رو بگیر...
ادامه مطلب
میخوام یه داستانی از گذشته براتون تعریف کنم. اما قبلش دونستن چند نکته ضروریه.۱_ من سال ۷۷ دقیقا بعد از اتمام پیش دانشگاهی با وجود رتبه ی هزار و هشتصدی تو یکی از شهرستانهای سردسیر کشور لیسانس یکی از رشته های علوم پایه(البته صنعتی) قبول شدم. اون سال خیلی ها از نتایج کنکور ناراضی بودند و اکثر رشته های پذیرفته شده با رتبه ها همخونی نداشتند. من با وجود اینکه شاگرد بسیار زرنگی بودم و خیلی ها اصرار داشتند که غیر از رشته های پزشکی چیز دیگری رو انتخاب نکنم ولی چون از پشت کنکور موندن به شدت بدم میومد(خنگ بودم دیگه) برخلاف حرف دبیران و پدر، رشته مذکور رو انتخاب کرده بودم و البته فکر میکردم حداقل تهران پذیرفته میشم که خوب، قسمت نبود و راهی شهر سردسیر شدم. جمعا بیست دانشجوی دختر بودیم و هفت دانشجوی...
ادامه مطلب