
نشستم توی سرویس و دارم برمیگردم خ ...
ادامه مطلب
شمال هستم!صبح رفتم آزمایشگاه!بعد رفتم سر خاک بابا!اومدم خونه و صبحانه خوردم.الان برادر و خونواده ش که دیشب دیر رسیده بودند در حال صبحانه خوردن و حرف زدن با مامان اینا هستن!همه با هم خوبند.با من؟سرسنگین!برادرزاده جونم در حال دلبریه!صبح که بیدار شد اومد و منو سفت بغلم کرد.کلی ازش انرژی گرفتم! (2 لایک) ...
ادامه مطلب
جوون که بودم، نه ببخشید جوون تر که بودم، از مردها فراری بودم. یعنی کلا از مردها خوشم نمیومد. هر کسی که بهم ابراز علاقه میکرد یه جورایی ازش فرار میکردم. اصلا دوست نداشتم کسی بهم بگه دوستم داره. اما دنیا به دوست داشتن و نداشتن من کاری نداشت. اولین تجربه ام مربوط میشه به پسر همکار بابا که تقریبا با ه...
ادامه مطلب
این روزها به خیلی چیزها فکر میکنم. به گذشته. به زندگی. به حال. به آینده. توی پیجی نوشته بود: دو تا قرص هست. یکی قرمز که اگه بخوری بر میگردی به بیست و پنج سال قبل و میتونی تمام اشتباهاتت رو جبران کنی. یکی هم آبی که اگه بخوری میری به پنج سال جلوتر با یک میلیارد پول نقد! کدوم رو انتخاب میکنی؟ من نوشتم:...
ادامه مطلب
میون عشق و نفرت سردرگمم.****وقتی میخوای یه خونه رو بسازی، چندین ماه زمان میبره. نقشه کشی، پیریزی، آجر چینی. سقف، توکار و نما و .....اما وقتی میخوای خرابش کنی، در یک لحظه با کار گذاشتن دینامیت در پا یه ها میشه خرابش کرد. در عرض چند ثانیه.****عشق هم همینطوره، کم ک...
ادامه مطلب
وقتی پست فرانک جون رو در وبلاگش(رژیم زیگزاکی من) خوندم، یکسری خاطرات برام تداعی شد: اولین بار سال سوم راهنمایی بودم که از صحبت های خاله خانم با مامان یه چیزایی شنیدم که برام خیلی عجیب بود. اون سالها تازه از تهران رفته بودیم به اون شهرکوچیک شمالی.توی شهر کوچیک ما اکثر آدم ها همدیگه رو میشناختند و از ...
ادامه مطلب
خدایا سپاس برای دیدن دوباره ی خورشید. برای بیدار شدن با سختی و کوفتگی. برای لباس عوض کردن جهت رفتن به سر کار. برای داشتن شغلی که صبح ها ساعت ۵ از رختخواب بیرونم میکشد. برای داشتن زانویی که درد میکند. برای داشتن لباسی که به تن میکنم. برای قبض گاز که دو روز است آمده و هنوز فرصت نکرده ام پرداختش کنم. ب...
ادامه مطلب
سلام. صبح به خیر.هوا خیلی گرم شده و اتاق محل کار من هم خیلی گرمه. دیگه باید کولرهارو راه بندازند. هرچند کولر که روشن بشه ، مشکلات کولری من شروع میشه.(سرما، آبریزش بینی، لرز و استخوون درد).خیلی دلم میخواست این آخر هفته میرفتم تهران خرید مانتو، ولی یاد...
ادامه مطلب
حوصله سی*یاس*ت رو ندارم. چطوره اصلا اسمش رو بذارم روسیاهگری.بله داشتم میگفتم که حوصله ی روسیاهگری رو ندارم. از بحث های مربوط به اون گریزانم. سراغش نمیرم و ازش فرار میکنم. درموردش اطلاعات زیادی هم ندارم. میدونم چیز خوبی نیست. بدجور آدم رو درگیر ...
ادامه مطلب
امروز خانم مسئول فنی گفت: اگه من این جربزه ی آقای همکلاسی رو در یکی از خواستگارهام و یا یکی از مردهای دور و اطرافم میدیدم به هیچ وجه ولش نمیکردم و هرجور بود باهاش ازدواج میکردم. خیلی خوبه که آدم با کسی ازدواج کنه که دوستش داره، میشناستش و خیالش از بابتش راحته.یهو رفتم توی فکر. راست میگفت. دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی خوبه. راستشو بخواین من میترسم از عاشقانه هام بنویسم. میترسم یه آدم...
ادامه مطلب
۱_ بعدازظهر مسیری رو از جایی که از سرویس پیاده میشم تا سر کوچه میبایست سوار ماشین های گذری بشم. این مسیر تاکسی خور نیست و باید به همین گذری ها اکتفا کنم. کرایه ی این مسیر هزارتومنه و من هر روز صبح و بعدازظهر این مسیر رو میرم و برمیگردم. امروز بعدازظهر یه ماشین پراید جلو پام ایستاد و من و دو آقای دیگه سوار شدیم. نزدیک محل پیاده شدن یه دوهزارتومنی دادم بهش. آقای کناری هم یه دوتومنی داد. راننده خطاب ...
ادامه مطلب
سلام. صبح بخیر. امروز اولین روز کاری من در سال جدیده. امیدوارم سالِ پیش رو سالی خوب و خوش و سرشار از آرامش و موفقیت برای من و برای همه ی شما دوستان عزیز باشه.الان که نشستم توی ایستگاه سرویس ، چنان سکوت و آرامشی اینجا رو فرا گرفته که نگو و نپرس.با اینکه اینجا ایستگاه پلیس راهه، ولی تردد ماشینها ...
ادامه مطلب
این روزها ننوشتم، نه اینکه وقت نداشته باشم. فقط چون روزهای عید بود و روزهای شادی برای بقیه و خوب نمیخواستم با غر زدن ها و نوشتن ناراحتی ها بقیه رو ناراحت کنم. روزهای خوبی نبود.کمردرد و گردن درد.رفتن به دکتر و ام آر آی.کلی هزینه.تموم شدن پول ها و تموم نشدن تعطیلات.....توقعات بیش از حد مامان.حرف ...
ادامه مطلب
ناراحت بودم و برای تخلیه ذهنم از افکار بد،اومدم و پست قبلی رو نوشتم. اما الان بهترم. *****با خواهرک داشتیم توی یکی از خیابان های خاص ولایت که مملو از مغازه های رنگارنگ است قدم میزدیم و ویترین های خوشگل را تماشا میکردیم که شنیدم خواهرک با کسی سلام و علیک کرد. برگشتم. خانمی مسن، زنی جوان و دختری ...
ادامه مطلب
قدیمیا قشنگ گفتند که ندیدن فراموشی میاره.گاهی این ندیدن باعث میشه کلا آدم فکر کنه اونی رو که نمیبینه همش داره توی خوشی غلت میزنه.مادرم تمام فکر و ذکر و نگرانیش خواهرکه.امروز داشتم باهاش صحبت میکردم بهش میگم این بچه اصلا انعطاف نداره. نمیتونه خودش رو با بقیه وفق بده. یهو زد تو جاده خاکی. میگه: آره اگ...
ادامه مطلب
از صبح ساعت ده رفتم آرایشگاه و ساعت سه برگشتم. رنگ و هایلایت داشتم. مرحله اول رنگ عالی بود. مرحله دوم دکلره و مرحله سوم رنگ هایلایت. وحشتناک بود. قرمز هویجی. حالم بد شده بود. خانم آرایشگر گفت باید رنگساژ بشه دوباره رنگ گذاشت.امیدی به خوب شدنش نداشتم ولی نتیجه عالی شد. هر تار مو هام یه رنگی شده. خیلی قشنگ شده. موهام رو دوست دارم.خسته ام ولی باید دوباره برم بیرون برای خریدهای مامان. مجبورم برم.بچه ها خدا قوت. همه حسابی سرگرم کار هستین. این روزهای پایانی سال واقعا همه در تلاش و تکاپو هستند....
ادامه مطلب
روز مادر مبارک. هم به مادرهای بالفعل و هم به مادرهای بالقوه.به دنیا آوردن یه موجود زنده مطمئنا حس و حال فوق العاده ای داره. اونایی که این حس رو چشیدن، بهشون تبریک میگم.روزتون مبارک باشه. اما یادتون باشه زحمتی که برای به دنیا آوردن یه بچه متحمل میشید و رنجی که در مسیر بزرگ شدنش میکشید و ا...
ادامه مطلب
دوباره دم عید شد و دکتر رفتن های من شروع شد.اومدم نوبت سونوگرافی گرفتم براشنبه و حالا هم نشستم مطب یه دکتر دیگه.یک شنبه هم باید برم جواب رو نشون بدم. فردا هم باید برم آزمایش.نمیدونم کلا بزنم بر طبل بیعاری و بیخیال دکتر و چکاپ و آزمایش بشم یا نه خودمو بزنم به کوچه علی چپ و هی برم دکتر و هی هیچ اتفاقی نیفته.خسته شدم از این همه فشار عصبی....
ادامه مطلب
الان نشستم توی سرویس و داریم میریم کارخونه. با این وضعیت جاده و برفی که من میبینم، نمیدونم ساعت چند میرسیم. همهی فکرم پیش هستیه. امروز حتما کلاس اولی ها تعطیلند و حالا نمیدونم هستی،خرمالوجون رو چه کار میکنه. با خودش میبره سر کار؟ مرخصی میگیره؟ کلا تو شهر غربت، تک و تنها زندگی کردن خیلی سخته. امیدوارم ببره بذارتش پیش زهرا خانوم.از شدت برف آسمون سفید شده. دعا کنید که به سلامت برسیم....
ادامه مطلب
همه جا پرشده از قلب و شکلات و گل و... تمام صفحات مجازی صحبت از ولنتاین و روز عشقه. حالا چه فرنگیش و چه ایرانیش.تا دوسال قبل که همکلاسی در زندگیم با این شرایط فعلی وجود نداشت، هر سال میگفتم خوب چی میشد من هم یکی و داشتم که به منم تبریک میگفت و برام گل و شکلات و خرس میخرید. اما از پارسال، مخصوصا امسال، این روز خاص چندان برام جذابیت نداره. میدونید چرا؟ وقتی کسی تو زندگیت هست که هر روز با شنیدن صداش، با زنگ زدن های مداومش و گاه و بی گاه با هدیه دادن های با دلیل و بی دلیلش ، بهت محبت میکنه و مملوت میکنه از حس های خوب، دیگه اینکه یه روز خاص بخواد برات چیزی بخره تا مثل بقیه بگه دوستت داره، چندان برات جذاب نیست.اصلا من اون بوسه هایی که یواشکی از پشت تلفن برام میفرسته و اون زمزمه ها...
ادامه مطلب