
بچه که بودیم ماه رمضون و محرم و اعیاد مختلف اسلامی رو از نذری هایی که میومد در خونه میفهمیدیم. شله زرد، فرینی، حلوا، آش، قیمه، زرشک پلو با مرغ و .....وقتی رفتیم شمال تعداد این غذاهای نذری خیلی خیلی کم...
ادامه مطلب
یه جورایی خوشحالم که در بیست سالگی ازدواج نکردم. چون با توجه به خانواده و جامعه و شرایط اون زمون، مطمئنم دوران نامزدی جزو سیاه ترین دوران زندگیم میشد. دخالت بزرگترها. نداشتن آزادی عمل. افکار سنتی، محدود کردن های بیخود و .... اجازه نمیدادند از دوران نامزدی لذت ببرم. همونطور که دخترخاله ی من از اون دوره خون گریه میکنه و از اون به بدترین دوران زندگیش یاد میکنه.اما حالا و در سی و هفت سالگی و با یک زند...
ادامه مطلب
آقا عشق یعنی یه موجودی که در زمینه ی آشپزی بسیار بسیار تنبل تشریف داره، برا خاطر شکموترین معشوق دنیا، خسته و کوفته یکی از سخت ترین کیک ها رو بپزه تا اون شکمو رو خوشحال کنه! ( الان نمیدونم چرا یاد کپل مدرسه ی موشها و شلمان افتادم. کپلش که درسته ولی شلمان مرد بود نه زن) **** نَگین از الان چرا برا جمعه کیک پختی، فردا یه عالمه کار دارم فرصت نمیشه دیگه به کیک پختن برسم. **** رفته بودم میوه فروشی محل تا...
ادامه مطلب
جوون که بودم، نه ببخشید جوون تر که بودم، از مردها فراری بودم. یعنی کلا از مردها خوشم نمیومد. هر کسی که بهم ابراز علاقه میکرد یه جورایی ازش فرار میکردم. اصلا دوست نداشتم کسی بهم بگه دوستم داره. اما دنیا به دوست داشتن و نداشتن من کاری نداشت. اولین تجربه ام مربوط میشه به پسر همکار بابا که تقریبا با ه...
ادامه مطلب
سلام و صبحتون بخیر. تا حالا شده از نگاه کردن به چهره ی خاصی، حس بدی بهتون دست بده و بدتون بیاد! لازم نیست حتما اون شخص زشت یا بدرو باشه. لازم نیست که حتما به شما بدی کرده باشه، نه! فقط نتونین بهش نگاه کنید! من اینجوری هستم. گاهی نمیتونم توی صورت بعضی ها نگاه کنم. حس بدی پیدا میکنم و درنتیجه همیشه از...
ادامه مطلب
در سنین مختلف اولویت خانم ها فرق میکنه. تا حدود بیست و پنج سالگی اولویت اول و آخرخانم ها عشقشونه اما بعد از اون: ۱_ فرزندشون ۲_ خونواده شون ۳_عشقشون ۴_ اموالشون ۵_ کار و موقعیت اجتماعیشون ۶_ دوستانشون ۷_خلوتشون ۸_ شوهرشون حالا باید گفت خوشبحال مردهایی که علاوه بر اینکه شوهرِ همسرانشون هستند، عشقشون ...
ادامه مطلب
اوج تنهایی من وقتی ست، کز بیم تو، به تو پناه میبرم! اوج تنهایی من، آنجاست که سر به شانه های تویی مینهم که جویبار اشکم راروان کردی! اوج تنهایی من ، میان بازوان توییست که دوستم داری! میان هق هق من است که دوستت دارم! (0 لایک) ...
ادامه مطلب
وقتی پست فرانک جون رو در وبلاگش(رژیم زیگزاکی من) خوندم، یکسری خاطرات برام تداعی شد: اولین بار سال سوم راهنمایی بودم که از صحبت های خاله خانم با مامان یه چیزایی شنیدم که برام خیلی عجیب بود. اون سالها تازه از تهران رفته بودیم به اون شهرکوچیک شمالی.توی شهر کوچیک ما اکثر آدم ها همدیگه رو میشناختند و از ...
ادامه مطلب
رفته بودم ام آر آی. دکترم بعد از دیدن ام آر آی گردن و کمرم گفته بود دیسک های خفیفی داری ولی یه فرکانس عجیبی اینجا دیده شده که غیرطبیعیه و بهتره یه ام آر آی از سرت بگیری. بیشتر از یک ماه از حرف دکتر و نسخه ای که نوشته میگذره. هفته ی قبل خیلی یهویی تصمیم گرفتم برم و نوبت بگیرم. امروز آقای میم که قرار ...
ادامه مطلب
بعد از خوندن کامنت لیلی ناگهان یخی که دور قلبم بسته بود آب شد. غروب که مادر زنگ زد(امروز گفته بود زنگ نزنم چون میرن دکتر و وقتی خودشون برگشتند باهام تماس میگیرند.) یه عالمه صحبت کردیم. و من سبک شدم. از اون همه احساس خشم و بغضی که در دلم جا خوش کرده بود، خلاص شدم. ممنونم لیلی جان. ممنونم که حالم رو ب...
ادامه مطلب
دیروز اصلا خوب نبودم. روز قبل ترش خیلی کم با همکلاسی حرف زده بودم. دیروز هم کلافه بودم چون باز هم تماس چندانی نداشتیم. بعد هم بی خودی هی عصبانی و عصبانی تر شدم. از حرف های مامان بگیر تا بقیه چیزها. کلا مدتهاست شمال اومدن من شده برام رنج و عذاب.بگذریم.بعدازظ...
ادامه مطلب
توی دوشب گذشته با دیدن برنامه ی ماه عسل و با دیدن و شنیدن حرف های خواهران منصوریان، به شدت از خودم و اینکه اینقدر ضعیف و ناسپاس هستم بدم اومد. این زنان با اون دست های کار کرده و دل های مهربان و قلب های دریاییشون و با اون حجم عظیم از سپاسگزاری و گذشتی که داشتند ب...
ادامه مطلب
چهارده سالم بود که از تهران رفتیم شمال. اوایل ذوق داشتم که کنار فامیل هستیم. اما چند ماه بعد،....بدجور خورد توی ذوقم.من بچه ی روابط فامیلی نبودم.من بچه ی فرهنگ های شهرهای کوچیک نبودم.دنیای من بزرگتر از دنیای کوچیک شهرستان بود.من دوست نداشتم تمام فک و...
ادامه مطلب
آدم ناامیدی نیستم. آدم قدرنشناسی هم نیستم. تنها چیزی رو که نمیتونم تحمل کنم اینه که کسی بهم قولی بده، وعده ای بده ولی سر قول و قرارش نمونه.از انتظار کشیدن بیخودی، متنفرم.همه ی ما آدم ها گاهی تلخ میشیم. گاهی خسته میشیم و گاهی غیرقابل تحمل.منم اینجا گاهی تلخ میشم.امروز به همکلاسی میگم ببخش که گاهی خیلی تلخ میشم. میخنده و میگه: شکلات تلخی، اونم خوشمزه است.****امروز صبح تلخ بودم. با خوندن نو...
ادامه مطلب
جمعه با هستی و خانواده رفته بودیم پارک. موقع برگشت، داخل ماشین، صحبت از زمان عقد و مهریه و این جور چیزا شد. هستی می گفت: مبلغ مهریه رو کم کن اما حق طلاق بگیر. گفتم همکلاسی اصلا راضی نمیشه. گفت: ولی حق طلاق خیلی مهمه. گفتم: همکلاسی گفته اصلا در این مورد حرفش رو هم نزن. یهو خرمالو جون با حالت گری...
ادامه مطلب
درباره دیکته گفتن های من، که قبلا براتون گفتم.دیشب خرمالوجون میبایست دیکته مینوشت و چون حرف ث رو جدیدا بهشون یاد دادند؛ محور اصلی دیکته حرف ث بود.حالا داشته باشید جمله های منو:اثر دست من روی میز مانده است.مادرم با پختن کیک ثابت کرد زنی نمونه است.کیومرث در درس مثلثات نمره ی مثبت گرفت.ثریا در کلاس زبا...
ادامه مطلب
هیچی نشده غروبا هرچند دقیقه یک بار از صدای ترقه از جا میپرم. من نمیدونم این پسربچه ها چرا اینقدر ذوق کارهای هیجانی و ترقه بازی و این چیزا رو دارند.بچه که بودیم یکی از تفریحات برادرم، آتیش بازی به طرق مختلف بود. یه روز یه کبریت روشن میگرفت جلوی یه پیف پاف و بعد اسپری میکرد و شعله آتیش زبونه میکشید و اونوقت میفتاد دنبال من که : من اژدهام و میخوام بخورمت.یه روز نفت میریخت رو مورچه های بیچاره و آتیششون میزد. یه روز میله ی آهنی داغ میکرد و میذاشت رو چوب و اثرش رو با افتخار نشون من میداد....از دست برادرم و کارهای هیجانیش درامون نبودم. مثلا اسپری موی مادر رو اسپری میکرد رو مورچه ها و به چسبیدنشون با لذت نگاه میکرد. پشت در قایم میشد و مادر رو میترسوند و یا توی حیاط مادربزر...
ادامه مطلب
داشتم برنامه است*یج رو تماشا میکردم. چقدر از رفتار آقای رضا روح*انی بدم میاد و چقدر به نظرم زننده برخورد میکنه. وقتی داشت نظرات آقای آذر رو درباره نیک*یتا مسخره میکرد بدجور چندشم شد. یادم اومد که همیشه تا چه حد از انسان هایی که دیگران رو مسخره میکنند بدم میومده. کلا وقتی با فرد جدیدی آشنا میشدم و کم کم میدیدم که توی رفتارهاش بقیه رو مسخره میکنه، ناگهان اون فرد دلم رو میزد و ازش فاصله میگرفتم. تازه فهمیدم چرا این مدت روز به روز بیشتر نسبت به همکلاسی احساس محبت بیشتری داشتم. همکلاسی مردیه که هیچ کسی رو مسخره نمیکنه. ادای کسی رو درنمیاره. پشت سر کسی حرف نمیزنه و همینا باعث شده که تا این اندازه دوستش داشته باشم.توی این برنامه از آقای آذر خیلی خوشم میاد. هرچی رضا روح*انی بهش حرف...
ادامه مطلب
اون خانم همکار رو یادتونه که مشکلات زیادی تو خونواده داشت و الان هم همسر دوم شوهرشه؟ این خانم تقاضای بازنشستگی داده. درنتیجه مدیران تصمیم گرفتند خانم خ از یکی دیگه از آزمایشگاهها بره پیش ایشون و کارهاشو یاد بگیره. از وقتی خانم خ رفته اونجا، این خانم دیگه عملا هیچ کاری نمیکنه.خانم خ گاهی اوقات صبح ها دیرتر میاد و میره اداره جات مربوطه تا مدارکی که خانم مسئول فنی بهش داده رو به اون اداره ها ببره.امروز هم یکی از اون روزها بود.خانم همکار: چه معنی میده روز شنبه که اینهمه کار داریم خ پاشه بره اداره استاندارد؟من: خوب آخه تا خانم مسئول فنی از تهران بیاد خیلی دیر میشه.همکار: خوب وقتی نمیتونه کاری رو انجام بده چرا این وظیفه رو قبول کرده، مسئول فنی اونه نه خ.من: شما حرص نخور . فرض کن خانوم ...
ادامه مطلب
از صبح فقط لرزیدم. دستام یخ زده بود. هر کس منو میدید میپرسید "سردته؟" سردم بود. سردم بود و اصلا گرم نمیشدم. ناهار رو که خوردیم انگار بدتر شدم. فسنجون داشتیم. فسنجونی که از نظر من شیرینه ولی از نظر همکارا بی مزه است و توش شکر میریزند. سر میز غذاخوری ناگهان هوس حلوا کردم. همکارا گفتند حالا که هوس کردی خونه که رفتی یه کم درست کن. بد میدونستن که کسی هوس حلوا بکنه. تایم کار که تمو م شد کنار خیابون به انتظار سرویس ایستادیم. بارون و تگرگ و برف ، به شکلی قاطی پاتی و درهم، میبارید. من میلرزیدم. همکارا میگفتند دماغت چرا قرمز شده؟ و من فقط لبخند میزدم و میگفتم: خوب سردمه دیگه. همکارم میگفت: هوا اونقدرا هم سرد نیست. اما من فقط لرز داشتم. موقع برگشت رفتم اون سر شهر تا سفارش خواهرک رو...
ادامه مطلب