
دختر خاله بزرگه زنگ زد به مادر و کلی غیبت خواهرش رو کرد که اومد ن و رفتن اما یه شب بیشتر خونه ی ما نموندن و .....مادر و خواهرک داشتند صحبت های دخترخاله رو تفسیر میکردند که من گفتم حتما بهشون خوش نمیگذره که خونه ی مادرشوهرش میمونه ولی خونه ی مادر خودش نمیمونه.دوت...
ادامه مطلب
همکلاسی اومد. اونم وقتی من اصلا فکرشو نمیکردم. دیروز بعد از حموم و اون صبحونه موشموشکی، درحالیکه داشتم از دل درد و کمردرد میمردم (بعد از حموم مهمون ماهانمون تشریف آوردند) افتادم به جون تمیز کردن خونه. ساعت یازده و نیم آقای میم (همسر هستی جانم) همراه با نصاب م*ا*ه*و*ا*ر*ه اومدند تا بهم ریختگی شبکه ها رو تنظیم کنند و دقیقا کارشون تا ساعت دو و نیم طول کشید. من که میخواستم صبح برم خرید دیگه فرصت نشد. آشی هم که بار گذاشته بودم نصفه موند. از آقای میم خواستم اگه میتونه برام لازانیا و قارچ بخره که اگه احتمالا همکلاسی فردا( یعنی شنبه ای که قرار بود بیاد و من گفتم نیاد) اومد،براش شام لازانیا درست کنم. تازه بساط آش رو داشتم رو به راه میکردم که فهمیدم کپلک جانم تو راهه و داره میاد اینجا. ...
ادامه مطلب