رافائل تنها

متن مرتبط با «خوش است خلوت اگر یار» در سایت رافائل تنها نوشته شده است

و خداوند نخواست....

  • نیلوبلاگ

    توی سرویس که برمیگشتم یه پست نوشتم در مورد اتفاقات دیشب تا امروز. اتفاقاتی که باعث شدند خشم شدیدی گلوله بشه توی شکمم. تا حالا این حس رو داشتید؟ سه روز بود که بابت بعضی حرف ها عصبی بودم و تحت فشار. از دیروز یه حرفایی پیش اومد که صبح بعد از صحبت با همکلاسی ناگهان عضلات شکمم منقبض شد و احساس کردم تمام ناراحتی ها و خشم ها گلوله شد در شکمم. (چاکرای خورشید بسته شد)گلایه کرده بودم. چیزهایی نوشته بودم در مورد رابطه ی عروس و مادرشوهر و احساسی که نسبت به مادر همکلاسی پیدا کردم. یه چیزای دیگه هم از روی خشم نوشته بودم و به خودم قول داده بودم که فراموش نکنم.بعد یک راست رفتم یوگا. حرکات یوگا، خنده ی بچه ها، سعی برای صد و هشتاد باز کردن و .... باعث شد کم کم اون گلوله در شکمم محو بشه!برگشتم خونه. همکلاسی چن...

    ادامه مطلب
  • خواستگاری

  • نیلوبلاگ

    مهربونهای گلم، همتون عشقین! همه تون ماهین! همه تون فرشته اید! فرشته هایی که خدا فرستاده تا با انرژی های مثبت شون منو همراهی کنند.بعد از اینکه صبح رفتم سر خاک بابا و یه دل سیر باهاش صحبت کردم، آرامش عجیبی اومد تو دلم!ظهر همکلاسی بهم پیام داد که اون و مامانش و عکاسباشی اومدند رشت. اما خواهرش باید از تبریز بیاد که به یه مشکلی برخورده و کمی دیر میرسه! گفت احتمالا ساعت شش میان.به مامان خبر دادم و گفت مشکلی نیست!عصر دور هم نشسته بودیم که داداش گفت : ببین وقتی اومدند من میخوام یه صحبت جدی باهاش انجام بدم و دلیل جداییشون رو بپرسم! گفتم : باشه! هرجور صلاح میدونی!****اومدند. با یه سبد گل خوشگل و یه جعبه شیرینی!دور هم نشستیم و خواهرک و زن داداش مسئول پذیرایی شدند. منم از اول تا آخر نشستم.مادرشوهر هم دا...

    ادامه مطلب
  • سیاره ی جدید

  • نیلوبلاگ

    اومدم آرایشگاه. نیاز داشتم به این قیافه ی داغونم یه سر و سامونی بدم.چه عالمی دارند. هفت تا دختر با قد و قواره های مختلف، تاپ و شلوارک و پابند. لب های ژل زده. ناخن ها و مژه های کاشته. موهای بلند و رنگ و مش شده و خنده های بلند و ادا و اطوار . صحبت فق...

    ادامه مطلب
  • دلخوشی

  • نیلوبلاگ

    مادر و خواهرک اومدند خونه من.خیلی سرم شلوغه.چقدر خوبه که مادر آدم بیاد خونه ش. (0 لایک) ...

    ادامه مطلب
  • دلخوشانه

  • نیلوبلاگ

    رفته بودم قسمت جدید شهرزاد رو بخرم. اول رفتم سمت نونوایی. دوتا نون بربری کنجدی خریدم و انداختمشون توی کیسه ی پارچه ای مخصوص نونهام. بعد رفتم سمت مغازه ای که بلیط استخر نیم بها میفروشه. دوتا بلیط خریدم( تصمیم دارم جمعه با هستی و خرمالو جون برم استخر) و قدم زنان رفتم سمت مغازه ای که کارهای چوبی سفارشی انجام میده. البته بیشتر کارهاش مخصوص سیسمونیه. اما من میخواستم ازش قیمت یه کتابخونه ی جمع و جور رو بگیرم. رفتم داخل مغازه و با صاحب مغازه حرف زدم. عکس کار رو که از این*ست*اگ*رام پیدا کرده بودم با ابعاد نشون صاحب مغازه دادم. بعد از محاسبه گفت چیزی حدود دویست هزارتومن میشه. باورم نمیشد. پیجی که عکس ...

    ادامه مطلب
  • میان ماه من با ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است

  • نیلوبلاگ

    میون عشق و نفرت سردرگمم.****وقتی میخوای یه خونه رو بسازی، چندین ماه زمان میبره. نقشه کشی، پیریزی، آجر چینی. سقف، توکار و نما و .....اما وقتی میخوای خرابش کنی، در یک لحظه با کار گذاشتن دینامیت در پا یه ها میشه خرابش کرد. در عرض چند ثانیه.****عشق هم همینطوره، کم ک...

    ادامه مطلب
  • ورد زبانم است: این نیز بگذرد.

  • نیلوبلاگ

    دیروز عصر با فرزانه جون رفتیم بیرون. اول رفتم پتو رو دادم لباسشویی برا شستن. بعد هم رفتیم بنگاه. به صاحب بنگاه گفتم یکی زنگ زده میگه مستاجر صاحبخونه جدیده است و مهلت میخواد که بیشتر بشینه. صاحبخونه ی منم که خونه رو قولنامه کرده. به صابخونه زنگ بزنین و بگین من سر قرار خونه رو میخوام. بنگاه زنگ زد و ب...

    ادامه مطلب
  • خوش گذشت.

  • نیلوبلاگ

    اومد و رفت. به همین سرعت. ولی دلمو با خودش برد. امروز اصلا آشپزی نکردم. ناهار از ته چین دیشب خوردیم. شله زرد خوردیم و بهش دادم که با خودش ببره. برام جنگا خریده بو د. یه عالمه باهاش بازی کردیم. گفت بازنده چه کار کنه؟ من که فکر میکردم میبازم گفتم: ایندفعه که اومدم تهران و رفتیم بیرون غذا خوردیم، بازن...

    ادامه مطلب
  • خواستگار

  • نیلوبلاگ

    خانم همکار توی این مدت چندتا خواستگار معرفی شده داشته. که به نوبت با اونها قرار گذاشته و صحبت کرده و دست آخر همه رد شدند. مورد اول: آقای دکتر یه رشته فنی، معرف: مدیر کارخونه نتیجه: یک آدم دوشخصیتی، قبلا ازدواج کرده، وابستگی شدید به مادر، بسیار بسیار حساس، زودرنج و کمی عصبی و بسیار سنتی و تا حدودی دروغگو و مرموز. وضع مالی:مناسب مورد دوم: آقای بازاری پولدار ، معرف: دوست زن داداش نتیجه: همه کاره، سنتی و متعصب ، عصبی، بی ادب، حق به جانب، سیگاری و اهل نوشیدنی های ممنوعه، به جای همسر آشپزی میخواهد که ...

    ادامه مطلب
  • چگونه میتوان تشخیص داد راننده ای که سوار ماشینش میشوید دیوانه است یا سالم؟

  • نیلوبلاگ

    من هر روز صبح و عصر یعنی روزانه حداقل دوبار سوار ماشین های سواری(تاکسی، گذری، خطی و ...) میشوم و در زمینه ی تنوع انواع راننده ها و ماشین هایشان تجربیات زیادی دارم.۱_  ایستاده ای منتظر و یک ماشین تر و تمیز و مرتب همراه با راننده ای که ظاهری موجه ...

    ادامه مطلب
  • خوشحالم

  • نیلوبلاگ

    وای وای وای.من چقدر دیشب و امروز از کامنتهاتون انرژی گرفتم. یعنی اگه میدونستم این بحث جهیزیه میتونه دوستای خاموش رو روشن کنه و چنین کامنتهای زیبایی برام به ارمغان بیاره، زودتر از اینها میرفتم سراغ جهیزیه. فقط توی کامنت ها جای مهندس دیوانه و امیر آقا ...

    ادامه مطلب
  • خوشبختی

  • نیلوبلاگ

    دیروز عالی بود. خوش گذشت. یه زن و شوهر که نه سال از من کوچیکترند و پانزده سال از همکلاسی.همکار که قدیم ترها از کارمندهای همکلاسی بود، اونقدر از همکلاسی تعریف کرد که من ته دلم شرمنده شدم بابت بعضی چیزهایی که بیخودی ازشون ناراحت میشم. خانمش یه خانم به تمام عیار. صبور و مهربون و شیرین. واقعا لذت بردم از اینکه چند ساعتی رو کنارشون گذروندم. وقتی میبینم دو نفر تا این حد با هم جور هستند و همدیگ...

    ادامه مطلب
  • داستان های من و خرمالو جون

  • نیلوبلاگ

    جمعه با هستی و خانواده رفته بودیم پارک. موقع برگشت، داخل ماشین، صحبت از زمان عقد و مهریه و این جور چیزا شد. هستی می گفت: مبلغ مهریه رو کم کن اما حق طلاق بگیر. گفتم همکلاسی اصلا راضی نمیشه. گفت: ولی حق طلاق خیلی مهمه. گفتم: همکلاسی گفته اصلا در این مورد حرفش رو هم نزن. یهو خرمالو جون با حالت گری...

    ادامه مطلب
  • صبح است ساقیا

  • نیلوبلاگ

    وقتی وسط هفته تعطیل میشه، زمان از دست آدم درمیره. من همش فکر میکنم امروز شنبه است. سه شنبه بارانی شما بخیر. هوا بهاریدلها شادقبلها امیدوارلبها خندونالهی به امید تو.......

    ادامه مطلب
  • از خوشی ها

  • نیلوبلاگ

    ناراحت بودم و برای تخلیه ذهنم از افکار بد،اومدم و پست قبلی رو نوشتم. اما الان بهترم. *****با خواهرک داشتیم توی یکی از خیابان های خاص ولایت که مملو از مغازه های رنگارنگ است قدم میزدیم و ویترین های خوشگل را تماشا میکردیم که شنیدم خواهرک با کسی سلام و علیک کرد. برگشتم. خانمی مسن، زنی جوان و دختری ...

    ادامه مطلب
  • خوش خوشانه

  • نیلوبلاگ

    سه روزه که دارم لحظه به لحظه سپاسگزاری میکنم و به نعمت های پروردگارم فکر میکنم و لحظات شاد و آرامتری دارم.مثلا امروز وقتی با مدیرم روبرو شدم که شروع کرد به متلک پرانی، آرامش خودم رو حفظ کردم و در دل گفتم: خدایا ازت سپاسگزارم که اولا شغلی دارم و بی کار نیستم و دوما مدیری دارم که هر وقت منو میبینه حتما در دلش به دانش، اطلاعات، نوع برخورد، مدیریت و یا نوع تربیت من غبطه میخوره که سعی میکنه با متلک هاش خودش رو راضی کنه. خدایا سپاسگزارم که با وجود تمام سختی ها و وسوسه های دستیابی به پست های بالاتر، اجازه ندادی برده کار بشم و روحم رو به پست و موقعیت بالاتر بفروشم.خدایا سپاسگزارم که مدیرم هرچه هست، حداقل یک مدیر تحصیلکرده است و در ظاهر هم که شده احترام مارو نگه میداره.و تمام اینها باعث شد دیگه عصبان...

    ادامه مطلب
  • فردا شروعی دوباره است.

  • نیلوبلاگ

    فردا یه ممیزی مهم از طرف اداره نظارت بر بهداشت غذا و دارو داریم و پس فردا آخرین روز کاری برای کارگران هست. امید به خدا که تا هفته آینده فرجی میشه و اوضاع دوباره روبه راه میشه. توکل به خدا.این چند روز سرگرم کارهای ممیزی بودیم. فردا هم باید پاسخگوی ممیزها باشیم. امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره و مشکلی پیش نیاد.دیروز رفتم جواب ام آر آیمو گرفتم و بردم به دکتر نشون دادم.وقتی جواب رو گرفتم رفتم نشستم رو صندلی انتظار جلوی میز اطلاعات و شروع کردم به باز کردن نامه ی جواب. نگهبان پوزخندی زد. انگار میخواست بگه تو که سردر نمیاری. اهمیت ندادم و نامه رو باز کردم. نوشته بود هیچگونه سنگ و زائده ای در مجرای صفرا دیده نشده و بافت نرمالی داره و....نفس راحتی کشیدم. پاکت رو بستم و با لبخند نگاهی به ...

    ادامه مطلب
  • از خوشی هایم

  • نیلوبلاگ

    یکی از خوشبختی های دنیا میتونه این باشه که عصر یک روز تعطیل با دوست جونجونیت دو تایی برید بیرون قدم بزنید و توی یک کافه آب هویج بستنی بخورید و تو یادت بیفته که چطوری هجده سال قبل توی دانشگاه با هم دوست شدید و چه خاطرات شیرینی دارید و چقدر با هم میرفتید بیرون و اکثرا کافه گلاسه میخوردید اون هم وسط زمستون و  چه روزهای خوشی رو با هم پشت سر گذاشتید .وقتی میرسی خونه، خدا رو سپاس میگی برای خاطر فرشته ای که سر راهت گذاشت و میفهمی که خوشی های زندگی میتونه همین رفاقت نابی باشه که تو با دوستت داری.پ.ن: هستی جان ممنونم که هستی رفیق....

    ادامه مطلب
  • خوش است

  • نیلوبلاگ

    در یک  اقدام جسورانه، با وجود یه عالمه کار، به مدیر جان گفتم فردا نمیرم سر کار. گاهی لازمه.این پودر سنجد واقعا معجزه میکنه. بعد از خوردنش حس میکنم درد زانوهام  تسکین پیدا میکنه.امروز فکس مربوط به کلاس ها رو گذاشتم رو میز مدیر و شرایط رو براش توضیح دادم و گفتم حالا دیگه خودتون تصمیم بگیرید که برم یا نرم. گفت:  رفتن رو که برید ولی سعی کنید زوتر جمعش کنید.با این حساب پونزدهم تهران هستم.دو تا بخاری تو خونه روشنه بازم هوا سرده، کی زمستون اومد من خبر ندارم. چه یواشکی هم اومد. پس پاییز کجا رفت؟...

    ادامه مطلب
  • جان من است او.....

  • نیلوبلاگ

    یعنی من کی اینقدر وابسته ات شدم که توی میدون فردوسی وقتی منو سوار ماشین کردی تا برم خونه خاله، و خودت برگشتی شرکت که به کارهات برسی، من تا نصف راه مثل بچه ها شر شر اشک بریزم ! چرا تو اینقدر خوبی که من هر بار میام در مورد شرایطمون عاقلانه و منطقی فکر کنم و تصمیم بگیرم، دلم بهم اجازه نده . اونقدر خوبی که نمیتونم ازت دل بکنم. اونقدر خوبی که هر روز بیشتر از روز قبل نگرانت میشم.تو اینقدر انسان بزرگی بودی و من نمیدونستم! بعضی کارها و رفتارهاتو که میبینم، با خودم فکر میکنم که تو چقدر بیشتر از من به خدا نزدیکی. عزیزم ازت ممنونم به خاطر همه چیز....

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    خوش است خلوت اگر یار | خوش استیل ترین زنان دنیا | خوش استیل به انگلیسی | جان من است او، هی مزنیدش | جان من است او مهدی فلاح | جان من است او |