دیروز ظهر دیدم موبایلم زنگ میخوره نگاه که کردم دیدم شماره ی ناشناسی روی صفحه گوشی به چشم میخوره. جواب دادم. زن داداش هستی بود. برای افطار دعوتم کرد. گفتم تو میدونی که من روزه نمیگیرم. گفت غرض دور هم بودنه. (البته خودش هم چون پا به ماهه روزه نبود) . گفت دلمه پختما! با شنیدن این جمله تمام سدهای ذهنیم در برابر مهمونی شبانه به یکباره فرو ریخت و قبول کردم که برم و مزاحمشون بشم.
عصر هم هستی به همراه خانواده اومدند دنبالم و رفتیم خونه شون. جای شما خالی. سوپ جوی خوشمزه و شله زرد و دلمه ی برگ مو. محشر بودند.
زن داداش هستی خانم هنرمندیه. یه عالمه خیاطی های خوشگل برای نی نی انجام داده بود. از لحاف و تشک تخت و محافظ تخت گرفته تا بالشتک شیر دهی و بالش شیردهی مادر(همون که دور کمر میره و بچه روش میمونه) .
یه عالمه هم لباس های فینگیلی فینگیلی خوشگل براش خریده بود. کلی سر ذوق اومدم.
*****
چند روزه که صحنه هایی از بعضی مردهای اطرافم میبینم و داستانهایی از بعضی مردهای دور و بر میشنوم که باعث میشه هرلحظه بیشتر خدارو شاکر باشم از اینکه همکلاسی رو دوباره سر راهم قرار داد. هفده هجده سال قبل بچه بودم و درک درستی از رفتارهای آدم های اطرافم نداشتم ولی الان فرق میکنه.
با اینکه کپل جان اصلا بلد نیست پول جمع کنه و این موضوع خیلی روزها باعث عصبانیت من میشه ولی مهربونیش، برخورد مناسبش در اجتماع، درک زیادش از شرایط من، اینکه مثل پسربچه ها برخورد نمیکنه و رفتارش کاملا مردونه است(خیلی از مردهای گنده ی این دوره و زمونه مثل بچه ها هستند). خلاصه خیلی از کارهاش که باعث میشه در کنارش احساس امنیت داشته باشم، همه و همه باعث شده که احساس کنم خداوند بهم نظر کرده و محبتش رو نثارم کرده. اینکه بعد از اینهمه سال دوباره ما رو سر راه هم قرار داده و شرایط رو طوری فراهم کرده که بتونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم، بزرگترین هدیه خدا به منه.
خدایا سپاسگزارم. خدایا لطفا این احساس خوشبختی رو ادامه دار و مانا بگردان.
برچسب:
نویسنده: محمد خلیلی