نیکو رفتار - تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 20:46
اولین کارخونه ای که کار میکردم کارخونه ی داغونی بود. کارگرها اکثرا برای محلات خیلی پایین ولایت غربت بودند. سمت راه آهن و ....بیشترشون یا اعتیاد داشتند یا بزه کار بودند یا سابقه ی کیفری داشتند یا از خو
تهرونی های مهربون - تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 20:46
بچه که بودیم ماه رمضون و محرم و اعیاد مختلف اسلامی رو از نذری هایی که میومد در خونه میفهمیدیم. شله زرد، فرینی، حلوا، آش، قیمه، زرشک پلو با مرغ و .....وقتی رفتیم شمال تعداد این غذاهای نذری خیلی خیلی کم
درهم برهم - تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 20:46
از دیروز ورِ ناامید و مایوس و بهونه گیرم دائم با ورِ منطقی و امیدوارم در حال جنگیدنه! طوری که شب با گریه خوابیدم و روزهم دائم با خودم در تنش بودم .ور ناامیدم میگفت: اشتباه کردی! خودت رو توی هچل انداخت
این چند روز - تاریخ: 1398/1/8 ساعت: 14:22
نشستم توی سرویس و دارم برمیگردم خ&#160
عشق کتاب - تاریخ: 1398/1/8 ساعت: 14:22
من از بچگی دو تا تفریح داشتم. یکی نق&#
آخرین حرف سال ۱۳۹۷ - تاریخ: 1398/1/8 ساعت: 14:22
سلام. در حال حاضر آخرین ساعات سال &#160
سخته ولی گاهی باید که گفت - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 23:10
میگه: تعطیلات رو نمیخوای بیای این&#158
تخلیه روانی. - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 23:10
وقتی یه خونه رو تمیز می کنی و بعد یک&#
دارالمجانین خصوصی - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 15:19
اینجایی که من کار میکنم چندتا ویژگی تاپ داره! ۱: هرچقدر بیشتر احترام بگذاری، بیشتر با بی ادبی ورفتار نامحترمانه دیگران مواجه میشی. هیچ فرقی هم نمیکنه راننده سرویس باشه، آشپز باشه یا مدیر بالادستی! ۲:
سیاه بنفش زرد - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 15:19
من از اون دست آدم هایی هستم که تا دست و پام به جایی برخورد میکنه فورا کبود میشه. کبود در حد زغال. بعد به مرور سرمه ای و بنفش و نارنجی و زرد میشه تا خوب بشه.و البت
مجریان شکرشکن پارسی - تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 15:19
بچه که بودم ظهرهای جمعه یه برنامه ای از رادیو پخش میشد به اسم قصه ی ظهر جمعه. یه آقایی میومد و قصه تعریف میکرد. اول صحبتش هم میگفت: راویان اخبار و طوطیان شکرشکن پارسی اینگونه حکایت کنند که:! عاشق قصه
چندتا ستاره - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:18
از صبح سردرد دادم. * دیروز از توی فریزر ظرف شاهتوت هایی رو که همکلاسی برام خریده بود و اضافه اش رو گذاشته بودم توی فریزر پیدا کردم و الان نشستم با لذت تمشک میخورم. * عکاسباشی توی مازندران یه ویلا خرید
رویا - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:18
بلند شد و روی پاهاش ایستاد. حال خوبی نداشت. گفت : میتونستی کمکم کنی! گفتم: شاید! گفت: من در حقت فقط خوبی خواستم! گفتم: شاید! گفت: باید میموندی و تلاش میکردی! گفتم: شاید! گفت: رفتی و همه چیز خراب شد!
درگیری ذهنی - تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 18:58
از بچگی بعد از آشنایی باکتاب رساله که محصول تحصیل در مدرسه ی فرزانگان بود، عادت کردم خیلی اوقات پیرامون احکام موجود در رساله کنکاش کنم. از همون موقع خیلی چیزها با عقل و منطق من جور در نمیومد ! این
اون چه که دانشگاه به من یاد داد - تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 18:58
این مطلب خطاب به کامنت گذار عزیز با عنوان"حالا" نوشته شده! اون چه اینجا می نویسم احساسات و تجربیات شخصی منه. مطمئنا خیلی ها با من همدوره هستند اما دلیلی نداره تجربیات مشابهی داشته باشند. درک هر شخصی
جمعه در خانه - تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 18:58
دیروز همراه با کپلچه و مادرشوهر جان رفتیم خونه ی خاله بزرگه ی همکلاسی. خیلی هم خوش گذشت! امروز از صبح خونه بودیم. من و همکلاسی صبح خونه تمیز کردیم و کپلچه هم کارتون تماشا کرد و حموم رفت. بعد از نهار
خشمگین میشویم! - تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 15:00
امروز میخواستم کله ی همه رو بکّنم! دوباره پلنگ درونم میغرید!از حجم کارهای این روزها، بی برنامگی های دفتر تهران، حق به جانبیشون و پررو بودنشون حرصم گرفته بود!شنبه عصر جانشین مدیرعامل زنگ زده که بطری هایی که سفارش داده بودین ما فرستادیم پس چرا تولید رو به دلیل فقدان بطری خوابوندید و دوباره اعلام کسری ...
و خداوند نخواست.... - تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 15:00
توی سرویس که برمیگشتم یه پست نوشتم در مورد اتفاقات دیشب تا امروز. اتفاقاتی که باعث شدند خشم شدیدی گلوله بشه توی شکمم. تا حالا این حس رو داشتید؟ سه روز بود که بابت بعضی حرف ها عصبی بودم و تحت فشار. از دیروز یه حرفایی پیش اومد که صبح بعد از صحبت با همکلاسی ناگهان عضلات شکمم منقبض شد و احساس کردم تمام ...
صبح روزی سخت - تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 15:00
شمال هستم!صبح رفتم آزمایشگاه!بعد رفتم سر خاک بابا!اومدم خونه و صبحانه خوردم.الان برادر و خونواده ش که دیشب دیر رسیده بودند در حال صبحانه خوردن و حرف زدن با مامان اینا هستن!همه با هم خوبند.با من؟سرسنگین!برادرزاده جونم در حال دلبریه!صبح که بیدار شد اومد و منو سفت بغلم کرد. کلی ازش انرژی گرفتم! (2 لایک...
خواستگاری - تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 15:00
مهربونهای گلم، همتون عشقین! همه تون ماهین! همه تون فرشته اید! فرشته هایی که خدا فرستاده تا با انرژی های مثبت شون منو همراهی کنند.بعد از اینکه صبح رفتم سر خاک بابا و یه دل سیر باهاش صحبت کردم، آرامش عجیبی اومد تو دلم!ظهر همکلاسی بهم پیام داد که اون و مامانش و عکاسباشی اومدند رشت. اما خواهرش باید از ت...

برچسب‌های محبوب

مخور غم گذشته | چشم زخم | چه بگویم