چند توصیه
-
تاریخ: 1396/10/22 ساعت: 8:02
سلام و صد سلام. رفتم جواب آزمایشم رو گرفتم و برگشتم. توی راه سری به داروخانه ها زدم برای کرم ضدآفتاب و فکر کردمxa0 خوبه که بر اساس کارو تجربه و اطلاعاتم، چندتا توصیه خدمت دوستان ارائه بدم. این روزها نه تنها خانمها که خیلی از آقایون به شدت دنبال راه کارهایی برای زیباسازی پوستشون هستند. من پزشک نیستم....
فردا
-
تاریخ: 1396/10/22 ساعت: 8:02
[unable to retrieve full-text content]خدا امشب رو به خیر بگذرونه، فردا پر از امیده!فردا تولد برادرزاده جانمه! فردا بعد از کار برادر و خانواده میان دنبالم و میریم خونه ی مامان. قراره شب براش یه جشن تولد خودمونی بگیریم. سرم این روزها خیلی شلوغه و فرصت نت گردی ندارم.سرما خوردگی دوباره برگشته. اشتباه ...
من برگشتم.
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 18:44
سلام سنجد جون هستم در خدمت شده.xa0آقو ما دیشب داستان داشتیم.دیروز عصر با خواهرک از تهران راه افتادیم و ساعت هشت شب رسیدیم خونه. این چند روز خواهرک همش میگفت دلش یه جوریه و گلاب به روتون دستشویی بزرگ هم نرفته بود.xa0از اونجایی که خیلی خسته بودیم، چایی دم
سیاره ی جدید
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 18:44
اومدم آرایشگاه. نیاز داشتم به این قیافه ی داغونم یه سر و سامونیxa0 بدم.xa0چه عالمی دارند. هفت تا دختر با قد و قواره های مختلف، تاپ و شلوارک و پابند. لب های ژل زده. ناخن ها و مژه های کاشته. موهای بلند و رنگ و مش شده و خنده های بلند و ادا و اطوار . صحبت فق
توابع سینوسی و کسینوسی زندگی
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 18:44
این چند روز خیلی بد بود.اول حال خودم. بعد ترکیدن آپاندیس برادر هستی، بعدتر بد شدن حال خواهرک و درمونگاه و بیمارستان، بعدتر فهمیدن اینکه برادرم توی شرکت مشکل پیدا کرده و اومده بیرون و در حال حاضر با اینهمه بدهی، از کار بیکار شده، بعدتر عصبانیت از دست
بلاگ اسکای خل شده
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 10:52
صبح اومدم و دیدم یکسری کامنتهای قدیمی رو زده تایید نشده و یکسری کامنت های جدیدم رو پاک کرده.xa0من سرما خوردم و حال ندارم. بلاگ اسکای تو هم سرما خوردی؟ از تو بعید بود.تازه الان فهمیدم که سرخود یادداشت قبلیمو هم پاک کرده. خبیث.
یابو و قاطر
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 10:52
دیروز عصر یه قرص کلداستاپ خوردم و غش کردم تا صبح. امروز xa0صبح دیدم بلاگ اسکای یادداشت و کامنت های روز شنبه رو حذف کرده. کلی از دستش عصبانی شدم. دختر بدی شده.راستی بچه ها کسی میدونه چجوری میشه از آرشیو اینجا، بک آپ تهیه کرد؟ اگه کسی میدونه لطفا به من بگه!****امروز مهندس دو به شک کلی منو خندوند. داشت...
عصرنوشت
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 10:52
جوانه ی ماش خریدم و سالاد درست کردم و نشستم پشت میز و با آرامش قاقش قاشق در دهانم میگذارم و از شنیدن صدای خرچ خرچ جوانه ها زیر دندونهان لذت میبرم.xa0روز شلوغ و سختی رو پشت سر گذاشتم.xa0همیشه از تکرار مداوم یک موضوع برای اشخاص خسته میشدم. برای همین تدریس در دانشگاه رو رها کردم. وقتی میدیدم یک نفر ساد...
جنگ
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 10:52
بدترین چیز در این دنیا جنگه.لعنت به جنگ. لعنت به اونایی که برای جاه طلبی و قدرت افروزی و لجبازی های خودشون مردم رو درگیر جنگ میکنند.xa0لعنت به اونایی که نشستند یه ور دنیا و با تکون دادن چهارتا مهره تو چهل جای جهان، با استفاده از افکار پوچ و غرور کاذب و وعده وعیدهایی که به خورد یه عده میدن، چهل میلیو...
هدیه های زندگی
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 2:34
یه جورایی خوشحالم که در بیست سالگی ازدواج نکردم. چون با توجه به خانواده و جامعه و شرایط اون زمون، مطمئنم دوران نامزدی جزو سیاه ترین دوران زندگیم میشد. دخالت بزرگترها. نداشتن آزادی عمل. افکار سنتی، محدود کردن های بیخود و .... اجازه نمیدادند از دوران نامزدی لذت ببرم. همونطور که دخترخاله ی من از اون دو...
مبارزه_ من یک زنم
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 2:34
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است. برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید. رمز عبور:
در ادامه یادداشت قبلی
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 2:34
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است. برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید. رمز عبور:
سلام به روی ماه همتون( تولدت مبارک)
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 2:34
بچه ها الان توی سرویس نشستم و به سمت شهر در حرکتم تا بعد برم سمت شمال و خونه ی مامان. آخه تولد مامانه.دیروز اونقدر روز شلوغی بود که نگو. فرصت نشد براتون بنویسم.بچه ها امروز تولد یکی از بهترین آدم های روی زمین، بهترین و شفیق ترین دوستم، هستیه. دلم میخواد سورپرایزش کنم و دوست دارم شما کمکم کنید. میخوا...
آخه محبت تا چه حد؟؟؟؟؟؟
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 2:34
آخه شما ها چقدر خوبین؟ آخه تا شما ها هستین xa0مگه میشه آدم از این دنیا ناامید بشه؟من این همه لطف و محبت شماها رو چجوری باید جبران کنم؟فقط میتونم بگم : ممنونم. بابت تک تک کلمات پرمهرتون ممنونم. از خداوند برای همتون تندرستی و عاقبت بخیری و دل خوش رو آرزو کردم و میکنم. امیدوارم خداوند آدم هایی مثل خودت...
برمیگردم
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 2:34
الان یاد سنجدجون(کارتون عروسکی) افتادم. چقدر هم دوستش داشتم.خانم نگار استخری واقعا هنرمند بودند.دیشب با مامان و خواهرک حرف میزدیم، از سریال های قدیمی حرف زدیم که پر بودند از حس زندگی. برخلاف سریال های جدید که همه جنگ و دعوا و بدبختی هستند.آرایشگاه زیبا، آژانس دوستی، همسایه ها ، پدرسالار و .....من یک...
من و مامانم.
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 15:29
همکلاسی زنگ زد و گفت برای جمعه یه برنامه داره. یه سفر یک روزه رو برنامه ریزی کرده به همدان. قرار شده جمعه با عکاسباشی بیان اینجا دنبال من و بعد بریم همدان و شب منو بذارند در خونه و برگردند تهران. خیلی هیجان انگیزه و من برای این سفر یک روزه بسیار بسیار مشتاقم.xa0 وقتی برنامه رو به مامان گفتم اول واکن...
لحظه های امشبم
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 15:29
آقا عشق یعنی یه موجودی که در زمینه ی آشپزی بسیار بسیار تنبل تشریف داره، برا خاطر شکموترین معشوق دنیا، خسته و کوفته یکی از سخت ترین کیک ها رو بپزه تا اون شکمو رو خوشحال کنه! ( الان نمیدونم چرا یاد کپل مدرسه ی موشها و شلمان افتادم. کپلش که درسته ولی شلمان مرد بود نه زن) **** نَگین از الان چرا برا جمعه...
شب سراب نیرزد به بامداد خمار!
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 15:29
وقتی نصف شب پست میذاری یعنی دلت بدجور گرفته. یعنی خیلی داغونی و تمام انرژیت برای اینکه خودتو خوب نشون بدی xa0و ظاهرت رو حفظ کنی، تموم شده. از این همه دویدن و نرسیدن خسته شدم.xa0 ماما جان کمی استراحت نیاز دارم. زانوانم سست شدند و نفسم به شماره افتاده.xa0 خسته ام. xa0کمکم کن. (1 لایک)
گردشانه
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 15:29
ساعت پنج صبح بیدار شدم. قرار بود همکلاسی و عکاسباشی ساعت پنج و نیم از تهران راه بیفتند. ساعت شش زنگ زدم به همکلاسی. هنوز منتظر عکاسباشی بود. عصبانی شدم. منتظر نشستم. نه خوابم میبرد و نه میتونستم بی خیال باشم. ساعت هشت زنگ زد که ما سر خیابون هستیم. سریع وسایل رو جمع و جور کردم و رفتم پایین و دیدم جلو...
خونه مون
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 15:29
جمعه شب وقتی از ماشین پیاده شدم. همکلاسی دوتا ساک دستی داد بهم . پرسیدم اینا چیه؟ گفت وسایلت. کتاب و دستگاه بخوری (مدل جیبی) که سفارش داده بودی و سوغاتی های شمالت. وقتی قبل از خواب رفتم سراغ ساک دستی ها حسابی غافلگیر شدم. علاوه بر تیشرت و شلوار تو خونه ای که برام خریده بود. یه سک دستی بود که توش یکس...