اوج تنهایی - تاریخ: 1396/5/5 ساعت: 3:54
اوج تنهایی من وقتی ست، کز بیم تو، xa0به تو پناه میبرم! اوج تنهایی من، آنجاست که سر به شانه های تویی مینهمxa0 که جویبار اشکم راxa0روان کردی! اوج تنهایی من ، میان بازوان توییست که دوستم داری! میان هق هق من است کهxa0 دوستت دارم! (0 لایک)
و اینک خانه ی جدید - تاریخ: 1396/5/5 ساعت: 3:54
بالاخره اسباب کشی انجام شد. دوستام سنگ تموم گذاشتن. فرزانه جون و داداشش، هستی و آقای میم. یه عالمه شرمنده کردن منو. دیروز از سر کار که رفتم خونه تا ساعت ده شب که برسیم خونه ی هستی در حال کار کردن بودیم. بالاخره با هزار دنگ و فنگ پولم رو از صاحبخونه گرفتم. تا قبل از دادن کلید حتی حاضر نشد یه تومن از
تهران نوشت - تاریخ: 1396/5/5 ساعت: 3:54
سلام و صد سلام. امروز صبح ساعت پنج راه افتادم سمت تهران. همکلاسی اومد دنبالم و با هم رفتیم آزمایشگاه . برای انجام آزمایشات مخصوص xa0یه سرنگ تفنگی وصل کردند به دستم و پنج بار خشابش رو پرکردند. به نمونه گیر آزمایشگاه گفتم، یه کم خون برام باقی بذارین. خندید و گفت : اینکه چیزی نیست! فکر کنم انتظار داشت ...
شب شوم - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 18:46
دیشب شب بدی بود. مینویسم تا یادم بمونه. اونقدر گریه کردم، اونقدر بد گریه کردم که حالم بد شد. تا قبل از این فقط یک بار اون هم برای فوت پدرم اینجوری گریه کرده بودم. این بار حتی بدتر. شاید برای عزای خودم گریه میکردم. میون گریه ها نمیتونستم نفس بکشم. یکساعت گریه، بعد تهوع و استفراغ و xa0لرز. دیشب توی ای...
چشمان مرواریدی - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 18:46
صبح که بیدار شدم، تمام بدنم بی حس بود. از درون میلرزیدم. باید فرش ها رو جمع میکردم. از قالیشویی خواسته بودم که بیان و فرش ها رو ببرن برا شستن. با زانوهایی که میلرزید فرش ها رو جارو کرده و جمع کردم. اومدم دنبال عینکم.xa0 روی شیشه های عینک لکه لکه جای اشکهای دیشب باقی مونده بود. با دستمال مرطوب پاک نش...
شانه به سر یا شانس به قدم؟ - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 22:17
همین الان وقتی داشتم میومدم سمت سرویس، تو حیاط کارخونه یه هدهد دیدم. باورتون میشه؟ پرهاش شبیه گورخر راه راه بود و شونه ی روی سرش قرمز. واقعا خوشگل بود. نمیدونم کی بود که بچگی برام گفت: دیدن هدهد شانس میاره. حالا من یه هدهد دیدم و از فکر شانسی که قراره بهم رو کنه، حسابی خوشحالم. هوراااااااا! **** آدم
من شیفته ی شنیدن صدایت هستم. تو برای من بخوان! - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 12:10
[unable to retrieve full-text content]برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته؟...***بین تموم خواننده ها، ابی و هایده برای من یه چیز دیگه بودند و هستند.یعنی تک تک سلول های بدنم با شنیدن صدای این دو نفر، واکنش نشون میدن.خواننده های زیادی هستند که از شنیدن صداشون لذت میبرم، ولی این دو نفر تنها صداهایی هس
اسم - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 12:10
فکر کنم هفده ساله بودم که اسم بچه ی آینده ام رو انتخاب کردم.. من عاشق اسامی ایرانی بودم و هستم.دو xa0اسمی هم که انتخاب کردم اسامی ایرانی بودند. چرا دو تا؟ خوب یه اسم دختر و یه اسم پسر! به هرحال باید هر دو احتمال رو در نظر میگرفتم دیگه. تنها چیزی که در نظر نگرفته بودم احتمال ازدواج نکردن یا بچه دار ن...
فلش یاب - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:06
[unable to retrieve full-text content]غروب بود که هوس کردم کمی موسیقی گوش بدم. رفتم سراغ فلشی که دو سال قبل، همکلاسی برام پر کرده بود از آهنگهای تقدیمی خودش به من و ترانه های مورد علاقه ی من. هرچه گشتم نبود که نبود. کشوهای میز توالت را چندمرتبه گشتم. داخل کیف ها، کشوی میز تلویزیون. ولی نبود.عصب
none of... - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:06
رفتم جواب ام آر آی رو گرفتم: ترجمه ی جواب گردن: دیسک خفیف در ..... سیگنال غیرطبیعی در بصل النخاع xa0که ممکن است در اثر التهاب یا دمیِلیشن ایجاد شده باشد.(همه ی اینها رو قبلا در ام آر آی قبلی که عید شمال انجام داده بودم نوشته بودند اما دلیل این سیگنال غیر طبیعی به نظر دکتر اون مرکز کیست نخاعی بود که ...
من و بابام - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:06
بچه که بودم پدرم همیشه مارو میبرد پیش یه دکتر اطفال معروف توی تهران که اتفاقا شمالی بود و گاهی هم توی تلویزیون برنامه داشت.xa0 هر وقت میرفتیم مطب دکتر ج، آقای دکتر خوشرو و مهربون با چهره ای خندان xa0خطاب به مادرم میگفت: خوب اول بگو ببینم دکتر الف چی تجویز کرده! دکتر الف پدرم بود. نه اینکه دکتر باشه....
چاهی که خشک میشود! - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:06
یه اخلاق خیلی بدی دارم. اون هم اینه که وقتی برای یه کاری یا یه اتفاقی برنامه ریزی میکنم و اون اتفاق به وقوع نمیپیونده یا اون کار عقب میفته، تمام ذوق و شوقم رو برای انجام دادنش از دست میدم. انگار ناگهان کل شارژم خالی میشه و دیگه هیچ تلاشی براش نمیکنم. واقعا هرچیزی در وقت و زمان خودش قشنگه. از وقتش که
کپلانه - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:06
بغلش کردم و گفتم دیگه دوستت ندارم. منو محکم به خودش چسبوند و موهامو نوازش کرد و گفت: میخوای منو بکشی؟! بوی تنش که بهم خورد، دوباره که از نزدیک دیدمش، وقتی مثل بچه ها صورتمو چسبوندم به صورتش، انگار همه ی بغض ها از بین رفت. ولی یه خشمی تو وجودمه که از بین نمیره! از خودم و زندگی خشمگینم. از زندگی برا ا
ورد زبانم است: این نیز بگذرد. - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:06
دیروز عصر با فرزانه جون رفتیم بیرون. اول رفتم پتو رو دادم لباسشویی برا شستن. بعد هم رفتیم بنگاه. به صاحب بنگاه گفتم یکی زنگ زده میگه مستاجر صاحبخونه جدیده است و مهلت میخواد که بیشتر بشینه. صاحبخونه ی منم که خونه رو قولنامه کرده. به صابخونه زنگ بزنین و بگین من سر قرار خونه رو میخوام. بنگاه زنگ زد و ب
جمعه نوشت - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:06
xa0از صبح سرگرم بسته بندی وسایل بودم. غروب خسته و کوفته وا رفتم. به فرزانه پیغام دادم: میای بری بیرون؟ با اشتیاق قبول کرد. رفتیم. قدم زدیم و راه رفتیم و هوا خوردیم و بعد هم بستنی خوردیم و برگشتیم. الان باید برم دوش بگیرم و بعد هم بخوابم. هنوز تصمیم نگرفتم که فردا چی بپوشم. مانتوها رو شستم و باید حدا...
ملکه ریاضی جهان - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:06
پر کشیدن بعضی ها خیلی سخته، خیلی. مخصوصا اگه اون بعضی ها مریم میرزاخانی باشه. مخصوصا اگه نوبل ریاضی داشته باشه. مخصوصا اگه دانشگاه هاروارد دکتری گرفته باشه. مخصوصا اگه شریف لیسانس گرفته باشه. مخصوصا اگه دو طلای المپیاد ریاضی دنیا رو به فاصله ی یک xa0سال نصیب خودش کرده باشه. مخصوصا اگه اولین دختر راه...
خانه به دوش - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:06
بچه که بودیم، خاله شری تقریبا هر سال یا هر دو سال یک بار در حال خونه عوض کردن بود. عمو جان، همسر خاله شری، شغل آزاد داشت و توی بازار بود. اون زمونا، برخلاف حالا، مشاغل آزاد درآمد چندانی نداشتند و وضع زندگی کارمندها به مراتب بهتر بود. خاله شری و عمو جان مستاجر بودند. ما اما در خانه های سازمانی ارتش س
یکی از درد های جامعه ی سنتی - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 13:46
وقتی پست فرانک جون رو در وبلاگش(رژیم زیگزاکی من) خوندم، یکسری خاطرات برام تداعی شد: اولین بار سال سوم راهنمایی بودم که از صحبت های خاله خانم با مامان یه چیزایی شنیدم که برام خیلی عجیب بود. اون سالها تازه از تهران رفته بودیم به اون شهرکوچیک شمالی.توی شهر کوچیک ما اکثر آدم ها همدیگه رو میشناختند و از
عصر تابستانه - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 13:46
از خستگی روی تخت ولو شدم. xa0یه عالمه از ظرف و ظروف ها رو چیدم داخل کارتن ها. حالا اما.... پنجره اتاق خواب بازه و باد فوق العاده ای میوزه. درخت چنار پشت پنجره شاخه هاشو سپرده به دست باد و برگهاشو به رقص درآورده. منم از روی تخت زل زدم به آسمون و اون تیکه ابر خاکستری که با سرعت داره حرکت میکنه و رقص ب...
دکترنوشت - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 13:03
صبح با هستی رفتیم مرکز ام آر آی. یک ساعتی نشستیم تا دکتر داروی مورد نظر رو نوشت و رفتیم و دارو رو گرفتیم و بردیم برای تزریق. وقتی پرستار آنژیوکت رو در دستم فرو میکرد نگاهی به بزرگی سوزن کردم و در دلم گفتم: یا خدا، خودت به خیر بگذرون. ( آخه من رگ های نازکی دارم که اکثرا به سختی گیر پرستارها میفتند و

برچسب‌های مرتبط

روز بعد از یلدا | روز بعد از شب یلدا | دکتر عزیزخانی | دکتر عزیزی | دکتر عزیزی غدد | سپاسگزاری از خداوند | سپاسگزاری پایان نامه | سورپرایز شدم | سورپرایز شدم به انگلیسی | ماما منى