مردان همیشه در صحنه - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 6:31
جونم براتون بگه که شله زرود آماده شد. ولی چجوری؟ صبح رفتم خریدهامو کردم و برگشتم و سبزی خوردن و پاک کردم( خرید سبزی خودش داستانی داشت که بعدا براتون میگم).xa0 وسط کارهام متوجه شدم که شکر نخریدم. بله، نشستم به پیمونه زدن شکری که خونه داشتم و دقیقا یک پیمونه کم آوردم. حالا بماند که آشپزخونه ی من شده ص...
خوش گذشت. - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 6:31
اومد و رفت. به همین سرعت. ولی دلمو با خودش برد. امروز اصلا آشپزی نکردم. ناهار از ته چین دیشب خوردیم. شله زرد خوردیم و بهش دادم که با خودش ببره. برام جنگا خریده بو د. یه عالمه باهاش بازی کردیم. گفت بازنده چه کار کنه؟ من که xa0فکر میکردم میبازم گفتم: ایندفعه که اومدم تهران و رفتیم بیرون غذا خوردیم، با...
بیاموزیم ۱ - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 1:16
آهای آپارتمان نشین ها، آهای اونایی که همسایه ی طبقه پایین یا کناری دارین: یه چیزی هست به اسم صداگیر پایه میز و مبل و صندلی. این شکلیه که یکطرفش حالت موکتی داره xa0و رو به زمین میمونه و طرف دیگرش چسبیه و میچسبه به پایه ی میز و صندلی و مبل. چرا درستش کردن؟ برا اینکه وقتی صندلی یا میز رو روی سرامیک جا ...
آخر هفته - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 1:16
[unable to retrieve full-text content]خیلی ذوق دارم که پنجشنبه برای افطار مهمون دعوت کردم. میخوام شله زرد بپزم و ته چین و یه غذای خاص با بادمجون. آخه هستی عاشق بادمجونه. اگه میشد همکلاسی هم پنجشنبه میومد خیلی خوب میشد. ولی میدونم هم توی جمعی که آدم ها رو نمیشناسه راحت نیست و هم تا ظهر میره شرکت.کم ک
چروک دور چشم - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 8:56
xa0آبگینه جان خواسته بودند یه پست بذارم در مورد چین و چروک دور چشم و نحوه ی برطرف کردن اونها. اول بگم که چین و چروک دور چشم بسیار بسیار به ممیک چهره و نوع پوست و ژنتیک فرد ربط داره.xa0 برخی ها به دلیل داشتن پوست خشک و زندگی در محیط هایی که آب و هوای سرد و خشک داره، پوستشون بیشتر در معرض ایجاد چروکه....
سرما در گرما - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 18:26
دیروز غروب با هستی و خانواده ش و برادر و خانم برادر و برادرزاده ش رفتیم به یکی از مناطق دیدنی اطراف شهر محل سکونت. قرار بود در طبیعت افطار کنند. اینجایی که رفتیم یکی از کو ه های اطراف شهره که توسط شهرداری، چمن کاری و جدول بندی شده و به صورت یه پارک دراومده. شهر محل سکونت یکی از شهرستان های نسبتا سرد
روزمرگی - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 18:26
خدایا سپاس برای دیدن دوباره ی خورشید. برای بیدار شدن با سختی و کوفتگی. برای لباس عوض کردن جهت رفتن به سر کار. برای داشتن شغلی که صبح ها ساعت ۵ از رختخواب بیرونم میکشد. برای داشتن زانویی که درد میکند. برای داشتن لباسی که به تن میکنم. برای قبض گاز که دو روز است آمده و هنوز فرصت نکرده ام پرداختش کنم. ب
صحبت های خودمونی - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 18:26
بعد از خوندن کامنت لیلی ناگهان یخی که دور قلبم بسته بود آب شد. غروب که مادر زنگ زد(امروز گفته بود زنگ نزنم چون میرن دکتر و وقتی خودشون برگشتند باهام تماس میگیرند.) یه عالمه صحبت کردیم. و من سبک شدم. از اون همه احساس خشم و بغضی که در دلم جا خوش کرده بود، خلاص شدم. ممنونم لیلی جان. ممنونم که حالم رو ب
اولین بار - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 18:26
نمیدونم چرا یهویی یاد اولین باری افتادم که بوسیدمش.. زمستون سال ۹۴ بود. براش از یه ساندویچی توی تهران گفته بودم که پدرم دوران بچگی مارو میبرد اونجا. از همبرگر ها و طعم لذیذشون و سس فوق العاده خوشمزه ای که استفاده میکردند. با آدرس نصفه و نیمه ای که بهش داده بودم، اصلا فکر نمیکردم که اونجارو پیدا کنه.
سفرهای تلخ - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:06
[unable to retrieve full-text content]دیروز اصلا خوب نبودم. روز قبل ترش خیلی کم با همکلاسی حرف زده بودم. دیروز هم کلافه بودم چون باز هم تماس چندانی نداشتیم. بعد هم بی خودی هی عصبانی و عصبانی تر شدم. از حرف های مامان بگیر تا بقیه چیزها. کلا مدتهاست شمال اومدن من شده برام رنج و عذاب.بگذریم.بعدازظ
سفرهای تلخ ۲ - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:06
[unable to retrieve full-text content]توی دوشب گذشته با دیدن برنامه ی ماه عسل و با دیدن و شنیدن حرف های خواهران منصوریان، به شدت از خودم و اینکه اینقدر ضعیف و ناسپاس هستم بدم اومد. این زنان با اون دست های کار کرده و دل های مهربان و قلب های دریاییشون و با اون حجم عظیم از سپاسگزاری و گذشتی که داشتند ب
دوستت دارم - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:06
چرا مشکلاتت رو از من پنهون میکنی؟ من با این حس ششم لعنتی میفهمم که داری چیزی رو ازم پنهون میکنی و بعد هزار جور فکر و خیال بی خود میاد توی ذهنم. عزیزکم غمهاتو با من قسمت کن. باور کن با دیدن مشکلات فراری نمیشم. تنها چیزی که منو فراری میکنه، ناآگاهی و فکرهای بیخود و تردیده. کپل جانم، عزیز دلم، عشقم، او
شادی - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:06
از وقتی فهمیدم مشکل همکلاسی چیه، آروم شدم. هرچند چیز ساده ای نیست و منو هم حسابی درگیر خودش خواهد کرد ولی خوب خیالم راحت شده. حتی شنیدن متلک های مامان هم قابل تحمل تر شده. دیروز مامان میگفت: برادرت که برای زن گرفتنش، خودش انتخاب کرد و خودش حرفاش رو زد و مهریه اش رو تعیین کرد و ما فقط رفتیم مثل مترسک
شکستم، خرد شدم، فرو ریختم. - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:06
[unable to retrieve full-text content]دختر خاله بزرگه زنگ زد به مادر و کلی غیبت خواهرش رو کرد که اومد ن و رفتن اما یه شب بیشتر خونه ی ما نموندن و .....مادر و خواهرک داشتند صحبت های دخترخاله رو تفسیر میکردند که من گفتم حتما بهشون خوش نمیگذره که خونه ی مادرشوهرش میمونه ولی خونه ی مادر خودش نمیمونه.دوت
صبح بخیر زندگی - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:06
صبح است و نشستم به انتظار سرویس. این انتظار رو دوست دارم. هرچند خسته، هرچند نه چندان جالب، هرچند ..... اما همینقدر کافیه که از خونه دورم.xa0 همینقدر کافیه که میدونم خونه ی خودم هستم. ولایت غربت. نفس کشیدن توی این شهر آرامش بخش تره. خوبه که اینجام. حتی با وجود سر و کله زدن با آدم های دیوونه... حتی با...
طعم گس خرمالوی نارس - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:06
وقتی وبلاگم رو راه انداختم میخواستم هرچی که توی دلم و توی فکرم میاد و میره و نمیتونم به زبون بیارم یا برای کسی بازگو کنم اینجا بنویسم.xa0 اما کمی که گذشت، ترس از قضاوت دیگران، قضاوت های نا به جا، ترس از شناخته شدن، ترس از پشیمونی ، باعث شد خودم رو سانسور کنم.xa0 خیلی حرف ها توی دلم هست که نمیتونم بن...
باور نمیکنم! - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:06
باور نمیکنم. هر آنچه را میشنوم و میبینم باور نمیکنم. یا من یک انسان منفی هستم. یا انسانی شکاک. یا یه آدم که موشکاف تر از خیلی های دیگه است. باور نمیکنم. هر آنچه که میگویند و هر آنچه که میخواهند باور کنم، باور نمیکنم. و چون باور نمیکنم، به این سادگی هم قضاوت نمیکنم. **** مدیر جان توی تل*گر*ام تصویر د
اینجوریا - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:06
جلوی آینه ایستادم. درحالیکه رژ لب را بر روی لبهایم میکشیدم xa0تا قیافه ی رنگ پریده ام کمی بهتر شود به گونه هایم خیره شدم. چند لحظه من بودم و زنی سی و هفت ساله که با نگاهی خسته از درون آینه زل زده بود به من. گاهی نمیشناسمش.xa0 نفس عمیقی کشیدم. رژ را پیچانده و دربش را بستم و درون کیفم گذاشتم. چراغ های...
دردسر مرخصی گرفتن - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 16:51
[unable to retrieve full-text content]یکی از دردسرهای بزرگ در کارخانه های خصوصی، مرخصی گرفتن کادر مدیریتی و کارشناسانه. از اونجایی که در کارخانه ها و شرکت های خصوصی یک نفر کار چند نفر رو انجام میده و جانشین هم نداره، یک روز مرخصی گرفتنش برای کارفرما معادل با تعطیل شدن شرکته. در نتیجه وقتی می خوایم م...
کسالت - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 16:51
سلام. صبح پنجشنبه تان به خیر و سلامتی و شادی. این هفته سومین پنجشنبه ایه که میام سر کار. یه خستگی خاصی در روح و جانم خونه کرده. دیروز روز مهمی بود. میخواستم براتون از سوم خرداد و آزادسازی خرمشهر بنویسم ولی فرصت نشد. اگر ان شاءالله زنده بودم و عمری باقی بود، سال آینده مینویسم. کارهامون اونقدر زیاد شد

برچسب‌های مرتبط

روز بعد از یلدا | روز بعد از شب یلدا | دکتر عزیزخانی | دکتر عزیزی | دکتر عزیزی غدد | سپاسگزاری از خداوند | سپاسگزاری پایان نامه | سورپرایز شدم | سورپرایز شدم به انگلیسی | ماما منى