نصیحت پدر، بهشت روی زمین - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 16:51
وقتی کارگری میومد خونه ی ما برای کار، پدرم همپاش کار میکرد. اکثرا باهاشون چای میخورد و حتی ناهار میخورد. همیشه کارگر رو بالا بالا مینشوند. توصیه میکرد مراقب باشید با کارگر درست برخورد کنید، نیاد روزی که به xa0خودتون غره بشید و از سر بالا با کارگر رفتار کنید. این شخص در اثر چرخش روزگار و دست سرنوشته ...
شنبه - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 16:51
سلام به شنبه. یک هفته ی سخت و شلوغ کاری پیش رو داریم. خدایا شکر به خاطر فعال شدن دوباره ی شرکت. **** دیروز نه کتاب خوندم و نه فیلم دیدم. اما صبح زود بیدار شدم و مرغ هایی که داداش روز قبل برام آورده بود بسته بندی کردم و بعد با هستی و خرمالو جون رفتیم استخر.xa0 وقتی برگشتم خونه با مادر و خواهرک تلفنی ...
شعور اجتماعی - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 16:51
یه چیزی هم هست که من بهش میگم شعور اجتماعی. یعنی خود طرف خیلی آدم خوبیه و در شرایط مختلف xa0رفتارهای مناسبی داره اما در مواجهه با برخی پدیده های اجتماعی، شعور مناسب رو نداره. به عنوان مثال: امروز یکی از همکارهای آقا تا منو دید پرسید: روزه هستی؟ گفتم: نه. گفت آخه لبات خشک شدند.xa0 بعد خانم مسئول فنی ...
افطار - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 16:51
[unable to retrieve full-text content]دیروز ظهر دیدم موبایلم زنگ میخوره نگاه که کردم دیدم شماره ی ناشناسی روی صفحه گوشی به چشم میخوره. جواب دادم. زن داداش هستی  بود. برای افطار دعوتم کرد. گفتم تو میدونی که من روزه نمیگیرم. گفت غرض دور هم بودنه. (البته خودش هم چون پا به ماهه روزه نبود)  . گ
سفر - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 16:51
[unable to retrieve full-text content]وسایلم رو فشردم داخل کوله پشتی. حوصله ی اینکه بخوام ساک بردارم رو ندارم. ترجیح میدم سبک برم. اینجوری خیلی بهتره. الان یادم افتاد که خواهرک گفته بود ژاکتم رو هم بردارم. حتما میگین ژاکت؟ توی این فصل؟ خوب باید خدمتتون عرض کنم اگر شما یک موجود سرمایی باشید که با اتو
صبح بخیر چهارشنبه جان - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:27
عاشق این صبح های خنکم که یه نسیم خنک از توی آستین هات میدوه روی تنت و باعث میشه آروم و ریز بلرزی. عاشق این صبح های آفتابی هستم که وقتی از خواب بیدار میشی میبینی هیچ اثری از سردرد وحشتناک شب قبل وجود نداره. عاشق این صبح ها هستم که وقتی در خونه رو باز میکنی و قدم تو کوچه میگذاری بوی خوش و بهشتیِ پیچ ا...
انتخاب - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:27
دیروز عصر تلفنی با مادر صحبت میکردم. پرسید نظرت در مورد کاندیداها چیه. تعجب کردم. مادر سالهاست در مورد انتخابات صحبتی نمیکنه.xa0 نظراتم رو در مورد هر یک از کاندیداها به تفصیل براش شرح دادم. با دقت گوش کرد و گفت: پس همه باید بریم و رای بدیم. پرسیدم: شما هم میرید؟ مادر گفت: بله. حتما. ( برای مادری که ...
بنویسید - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:27
یه ایراد بدی دارم. حتی اگه سالها باشه که خواننده ی یه وبلاگ خاص باشم، اگر بعد از مدتی وبلاگش آپ دیت نشه و چیزی ننویسه، اون رو از لیست ذهنم پاک میکنم و دیگه سراغش نمیرم.xa0 دوست ندارم هر روز به خونه ی کسی سر بزنم و صاحبخونه، خونه نباشه.xa0 متاسفانه این روزها تعداد وبلاگ هایی که بسته شدند یا در خونه ش...
کپلک مهربون من - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:27
صبح زود اومد. ساعت هشت و ربع اینجا بود. با هم رفتیم پای صندوق رای و رای دادیم. اگه گفتین برام چی آورده بود؟xa0 باقلوا لبنانی. یعنی من فدای اون مهربونیش که هفته ی قبل وقتی عکس باقلوا رو تو پیج این*ست*اگرامش دیدم و گفتم بدون من چجوری دلت اومد بخوری؟ این هفته برام یه جعبه خریده بود و با خودش اینهمه راه...
عاشقانه - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:27
یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا اینه که سرت رو بچسبونی به سینه ی عشقت و صدای تپش قلبش رو گوش بدی. اون هم همینجوری آروم بشینه و موهاتو نوازش کنه. یعنی دلت میخواد دنیا کش بیاد یا نه. اصلا xa0زمان بایسته و همه چیز همونجا و همون لحظه تموم بشه. (1 لایک)
لبخند بزنید. - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:27
من همیشه اسفند رو دوست داشتم. چون یه شور و شوق و هیجان ویژه ای در اسفند ماه هست که هیچوقت دیگه ی سال نیست.xa0 دیروز رو هم خیلی دوست داشتم. اون شوق و خوشحالی در چشمان اکثر مردم قابل رویت بود. تازه فهمیدم این اسفندماه نیست که باعث شادی من میشه. این شور و نشاط و مهربونی آدم هاست که باعث میشه منم خوشحال...
خواستگار - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:27
خانم همکار توی این مدت چندتا خواستگار معرفی شده داشته. که به نوبت با اونها قرار گذاشته و صحبت کرده و دست آخر همه رد شدند. مورد اول: آقای دکتر یه رشته فنی، معرف: مدیر کارخونه نتیجه: یک آدم دوشخصیتی، قبلا ازدواج کرده، وابستگی شدید به مادر، بسیار بسیار حساس، زودرنج و کمی عصبی و بسیار سنتی و تا حدودی در...
خاله ها - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:27
پدرم دوتا خاله ی پیر داشت. دو تا خانم پیر و کوچولو و تر و فرز xa0با موهای پنبه ای سفید. اولی عزیز جون بود. سفید رو و سپیدمو. قد کوتاه و مهربون. شیرین و دوست داشتنی. درجوونی شوهرش رو از دست داده بود و دو دختر و دو پسرش رو خودش بزرگ کرده بود. شنیدم در زمان کشف حجاب در صف مقدم زنان پیشرو شرکت میکرد و ب...
فقیرانه ی لذیذ - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:27
[unable to retrieve full-text content]خوب یادم هست اولین بار کجا دیدمش. خیلی کوچیک بودم. شاید پنج یا شش سالم بود. یک روز غروب با پدر و مادر و برادرم رفتیم خونه ی خاله بزرگه. اون زمان هم ما و هم خاله بزرگه و خانواده اش تهران زندگی میکردیم. وضعیت مالی خانواده ی ما بهتر از خانواده ی خاله بود. ما ماشین ...
بدترین حال دنیا - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:27
بدترین حال دنیا اینه که بعد از یه روز کاریِ سخت، منطقت گل کنه. بشینی حرف های منطقی با بوی دو دو تا چهارتا بهش بزنی ( اون هم در حالی که ته دلت میدونی که اون مقصر نیست و توی این شرایط گرفتار شده) و بعد که صدای گرفته شو بشنوی، یه چیزی توی دلت هری بریزه پایین ولی بی تفاوت تلفن رو قطع کنی xa0و بعد یهو تم...
روزانه - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 4:38
سلام. صبح به خیر.هوا خیلی گرم شده و اتاق محل کار من هم خیلی گرمه. دیگه باید کولرهارو راه بندازند. هرچند کولر که روشن بشه ، مشکلات کولری من شروع میشه.(سرما، آبریزش بینی، لرز و استخوون درد).خیلی دلم میخواست این آخر هفته میرفتم تهران خرید مانتو، ولی یاد
دردسر محیط کار - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 4:38
گاهی  به یه شخص ناوارد و نا آگاه سمتی داده میشه تا تصمیم های مهمی بگیره اما همین شخص به علت عدم اطلاعش از شرایط، تصمیماتی میگیره که تمام اطرافیان رو به زحمت و دردسر میندازه.حالا  این وسط دردسر توجیه دیگران رو بگو. توجیه اینکه این آدم چه لطمه ای به سازمان میزنه و توجیه مسائل ساده ای که برای این فرد ا...
توهمی امیدوارانه - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 4:38
با مادر صحبت میکردم. گفت فلان کَسَک که دخترش با من همسن و هم مدرسه ای بود، حالم را پرسیده. از کارم سوال کرده و شرایط زندگیم.گفته که دختر و دامادش با مدرک فوق لیسانس و حقوق چندرغاز دیگر از دویدن ها و سگ دو زدن ها خسته شده اند و وکیلی گرفته اند تا کاره
به یاد بانوی مهربانی - تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 0:01
دو روز گذشته خیلی سخت گذشت. حتی یک لحظه از فکر روژین  (نویسنده وبلاگ مهربانی شما چه رنگیست) بیرون نمیومدم. اولین بار خبر رو تارا توی یه کامنت دیروز صبح بهم داد. از عصر روز قبل دلم گرفته بود و حال بدی داشتم. بیخودی بغض کرده بودم و گاهی بی دلیل اش
یکشنبه - تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 18:53
دیروز عصر رفتم خونه ی دخترمهربون. دخترش سه ماهه شده. خیلی وقت بود دلم میخواست یه نوزاد رو توی بغلم بگیرم و صورتش رو بچسبونم به صورتم.دخملی بانمک و شیرین بود. اما خیلی سخت شیر میخورد و خیلی  بد شیر رو هضم میکرد. به نوعی پروتئین که در شیر پستاندار

برچسب‌های مرتبط

روز بعد از یلدا | روز بعد از شب یلدا | دکتر عزیزخانی | دکتر عزیزی | دکتر عزیزی غدد | سپاسگزاری از خداوند | سپاسگزاری پایان نامه | سورپرایز شدم | سورپرایز شدم به انگلیسی | ماما منى