نمایشگاه تخصصی مواد و محصولات شوینده و آرایشی و بهداشتی - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:13
دوستان سلام.چون سوال پرسیده بودید بهتر دیدم اینجا براتون یه توضیح مختصر بدم.این نماشگاه یه نمایشگاه تخصصی در ارتباط با معرفی شرکت ها و محصولات آنها در زمینه واردات و تولید مواد اولیه و محصولات شوینده و آرایشی و بهد اشتیه.شوینده ها مثل شوینده های خانگی: پودرهای لباسشویی، مایعات ظرفشویی و دستشویی، شام...
چرا بامن چُنینی؟؟؟؟؟ - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:13
قشنگ بلده چجوری قبل از تعطیلات، قبل از رفتن به تهران، قبل از خوشحالی کردنم بهم ضد حال بزنه.توی رویاهام میدیدم که مثل قدیما یه سفره عقد کوچولو پهن کردیم تو سالن پذیرایی و دور تا دور  سالن رو میز و صندلی چیدیم و من  و همکلاسی نشستیم پشت سفره و عاقد داره خطبه ی عقد رو میخونه و یه تعدادی از فامیل های نز...
دردِدل - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:13
تمام عمرم باب دلم  خانواده  زندگی کردم. از لباس پوشیدن و خرید کردن و کلاس های تفریحی رفتن تا انتخاب رشته ی تحصیلی و دوستان و نوع رفتار در جامعه.سال چهارم دبیرستان (عاشق رشته ی ریاضی بودم و درس فیزیک؛  دوست داشتم  مهندسی مکانیک بخونم ولی گفتن باید بری تجربی برای پزشکی) رتبه من هزارو هشتصد شد و گفتن ا...
خداروشکر - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:13
امروز عالی بود.خدارو صد هزاران بار سپاس.همکلاسی اومد ترمینال دنبالم و با هم رفتیم نمایشگاه. خیلی خوب بود. دوستان قدیم این صنعت رو دیدم و با بسیاری از دوستان همکلاسی آشنا شدم. همکلاسی توی این صنعت با خیلی ها دوست و آشناست و همین باعث میشه نوع برخورد بقیه هم با من فرق کنه. مخصوصا که همه جا منو به عنوا...
دلتون پر از محبت - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:13
امروز خانم مسئول فنی گفت: اگه من این جربزه ی آقای همکلاسی رو در یکی از خواستگارهام و یا یکی از مردهای دور و اطرافم میدیدم به هیچ وجه ولش نمیکردم و هرجور بود باهاش ازدواج میکردم. خیلی خوبه که آدم با کسی ازدواج کنه که دوستش داره، میشناستش و خیالش از بابتش راحته.یهو رفتم توی فکر. راست میگفت. دوست داشتن...
گیس گلابتون - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:13
سلام دوستای گلم. صبح جمعه ی همگی بخیر. امروز روی سخنم با دخترخانمهای گل و آقاپسرهای نازنینه.عزیزان مجردی که تا حالا همراه زندگیشون رو پیدا نکردند.دوستای خوبم، چند سال قبل، بین وبلاگ هایی که میخوندم وبلاگی بود با عنوان گیس گلابتون. اگر سرچ کنید پیداش میکنید. بعدترها سایتی راه افتاد با همین عنوان و آد...
گاهی از سوراخ سوزن رد میشم، گاهی از در دروازه رد نمیشم. - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:13
۱_ بعدازظهر مسیری رو از جایی که از سرویس پیاده میشم تا سر کوچه میبایست سوار ماشین های گذری بشم. این مسیر تاکسی خور نیست و باید به همین گذری ها اکتفا کنم. کرایه ی این مسیر هزارتومنه و من هر روز صبح و بعدازظهر این مسیر رو میرم و برمیگردم. امروز بعدازظهر یه ماشین پراید جلو پام ایستاد و من و دو آقای دیگ...
خوابم یا بیدارم؟ - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:13
پریشب، شب سختی بود. هم خودم خسته بودم و هم بارون و طوفان شب رو دلگیرتر کرده بود. ساعت دو و نیم شب از صدای چیک و چیک بیدار شدم. اول فکر کردم صدای ضربه های بارون روی شیشه ی پنجره است. بعد که دقت کردم دیدم صدای متفاوتیه. از تخت اومدم پایین و چراغ اتاق رو روشن کردم. از لبه ی پنجره آب چیکه میکرد روی موکت...
عصبانیم. - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 5:15
آخه یکی نیست بگه الان برا چی عصبانی هستی؟۱_ به بنگاهی گفتی خونه ی تر و تمیز میخوای با رهن کامل ، اونوقت تو رو برده یه خونه ی هم کف نمور نشونت داده با یه عالمه اجاره؟ خوب مگه ایرادی داره؟۲_ رفتی آرایشگاه ابروتو تمیز کنی. یک ساعت و نیم خانم آرایشگر با همکارش بالا سرت ایستاده اند و هی در مورد مدل ابروت
سپاسگزارم. - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 5:15
ماما جان من آدم فراموشکار و قدرنشناسی هستم، شما به بزرگی خودت ببخش. ماما جان من گاهی یادم میره که خیلی ها به داشتن همین شغلم غبطه میخورند و در آرزوی به دست آوردن کار به هزاران نفر رو می اندازند، اونوقت میشینم و غصه ی اینو میخورم که چرا کارفرما برخلاف وعده های اولیه اش عمل کرده و حقوقم رو زیاد ن
تنبلی - تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 23:35
هر روز صبح یه بادگیر برمیداشتم و روی مانتو میپوشیدم و بعدازظهر هم دستم میگرفتم و برمیگشتم خونه. امروز تنبلیم گل کرد و گفتم هوا خوبه. بی خیال بادگیر. اومدم از خونه بیرون و .........باد، طوفان، رعد و برق، باروون.کجا بودین تا حالا شماها؟من؟ ویبره.الان نشستم منتظر سرویس و توی دلم به هرچی آدم تنبل و هرچی...
ماجرای مطب نشینی - تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 21:33
دیروز بعد از کار، برای ریزش موهام رفتم دکتر پوست و مو. نوبتم رو با منشی چک کردم و ویزیت رو پرداخت کردم و نشستم روی صندلی. خانم کنار دستیم یه خانم چادریِ سبزه رویِ بیست و هفت _هشت ساله بود. نگاهی به من انداخت و گفت: خانم این دکتر کارش خوبه؟ گفتم: بله. گفت: شما قبلا پیشش اومدین، از کارش راضی هستی
داستان های من و خرمالو جون - تاریخ: 1396/1/28 ساعت: 8:08
جمعه با هستی و خانواده رفته بودیم پارک. موقع برگشت، داخل ماشین، صحبت از زمان عقد و مهریه و این جور چیزا شد. هستی می گفت: مبلغ مهریه رو کم کن اما حق طلاق بگیر. گفتم همکلاسی اصلا راضی نمیشه. گفت: ولی حق طلاق خیلی مهمه. گفتم: همکلاسی گفته اصلا در این مورد حرفش رو هم نزن. یهو خرمالو جون با حالت گری
خودم - تاریخ: 1396/1/28 ساعت: 8:08
مثلا قراره بخوابم اما...نشستم لبه ی تخت و لاک هامو گذاشتم کنارم و فکر میکنم ناخن های پاهامو چه رنگی لاک بزنم.به شلوار سبزم نگاه میکنم و لاک سبز تیره رو برمیدارم. در انتهای کار شبیه آدم فضایی ها شدم ولی از نتیجه راضی هستم. میخواستم فرق کنم. با همیشه فرق داشته باشم. کمی از قالب زن کلاسیک درونم فاصله ب
من و همکلاسی - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 8:46
همکلاسی قراره جمعه منو با خودش ببره به جایی که کلی بازی کنم و هیجاناتم رو تخلیه کنم و انرژی بگیرم. میدونم این کار رو برا این  انجام میده که روحیه منو عوض کنه. تا جمعه همش باید دل نگرون باشم. میترسم این تخلیه هیجان برام خوب نباشه(به خاطر درد زانوها و کمرم) خودش که میگه: مراقبتم. نگران نباش.****ا
رفیق - تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 12:39
رفیق خوب داشتن یه نعمت بزرگه. اصلا بزرگترین نعمته.رفیق خوب داشتن مثل داشتن یه جعبه ابزار تو ماشینه.وقتی میری مسافرت، دلت گرمه. خیالت راحته. ممکنه اصلا بهش نیازی نداشته باشی ولی مطمئنی اگه اتفاقی بیفته با وجود جعبه ابزار دیگه قرار نیست خیلی متحمل سختی بشی.رفیق خوب شبیه چای بعد از خواب نیمروزه. دلچسب
حسودی که هرگز..... - تاریخ: 1396/1/25 ساعت: 15:09
جدیدا احساس میکنم حسود شدم. از بعضی از احساسات و برخوردهای خودم اصلا راضی نیستم. مثلا گاهی به شرایط کسی حسادت میکنم. نه اینکه از این ناراحت باشم که اون شخص چنین موقعیتی داره. نه. از این ناراحتم که چرا خودم چنین شرایطی ندارم.یا دوست دارم بعضی چیزهای خاص فقط برای خودم باشه. بعضی لحظه های خاص. بعضی آدم
بهار - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
بهار رو دوست دارم. اصلا به نظر من بهترین فصل سال، بهارِ.هوا عالی. یه روز ابری. یه روز بارونی. یه روز آفتابی. درختا یا پر از شکوفه و یا سبز کم رنگ. اصلا این سبز کمرنگ رو خیلی دوست دارم. یه سبز براقِ خاص. خرداد که به نیمه میرسه، دیگه این سبزِ براق رو نمیبینی. تبدیل میشه به سبز پررنگ کدر.این حال و هوای
مادر - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
وسایلم رو جمع کرده بودم و قرار بود نیم ساعت بعد راه بیفتم به سمت شهر محل سکونت. مادر خطاب به من گفت: کمتر حرص و جوش بخور.کمتر عصبی شو.به خودت برس.مراقب خودت باش. کمتر به خودت فشار بیار. آروم راه برو و زیاد دلاو خم و راست نشو.بعد بی مقدمه گفت:اگر هم در مورد ازدواج تصمیمت قطعیه، من به تصمیمت احتر
آدم ها - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
جالبه.شوهرِ خاله ریزه پیام داده، عید رو تبریک گفته و عذرخواهی کرده که توی یکساله گذشته جویای احوال من نبوده و خواسته ازش ناراحت نباشم و درکش کنم.در جواب سال نو رو بهش تبریک گفتم و نوشتم با توجه به اینکه خانمش تمایلی به ادامه رابطه با من نداشته، بهتره اون هم این موضوع رو رعایت کنه و اوضاع همینجوری با

برچسب‌های مرتبط

روز بعد از یلدا | روز بعد از شب یلدا | دکتر عزیزخانی | دکتر عزیزی | دکتر عزیزی غدد | سپاسگزاری از خداوند | سپاسگزاری پایان نامه | سورپرایز شدم | سورپرایز شدم به انگلیسی | ماما منى