اولین روز کاری سال ۱۳۹۶ - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
سلام. صبح بخیر. امروز اولین روز کاری من در سال جدیده. امیدوارم سالِ پیش رو سالی خوب و خوش و سرشار از آرامش و موفقیت برای من و برای همه ی شما دوستان عزیز باشه.الان که نشستم توی ایستگاه سرویس ، چنان سکوت و آرامشی اینجا رو فرا گرفته که نگو و نپرس.با اینکه اینجا ایستگاه پلیس راهه، ولی تردد ماشینها
لب قلمبه - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
دیروز هوا به شدت سرد شد. البته من از اونجایی که سرمایی هستم با توجه به پیش بینی های هواشناسی گوشی، لباس مناسبی پوشیده بودم.در طول روز تمامی همکاران مداوم از سرمای هوا شکایت داشتند و من با خونسردی میگفتم: هوا اونقدرها هم سرد نیستا!غروب وقتی برگشتم خونه، به شدت گرمم شده بود. یه بستنی نوش جان کردم و سر
تب - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
دیروز تب داشتم. خسته بودم. حالم اصلا خوب نبود. شب بی خودی به همکلاسی گیر دادم. به آینده. مشکلات پیش رو. افکار سیاه و منفی اومده بود سراغم و نمیتونستم هیچ چیز خوبی در آینده تصور کنم.من بودم و سیاهی و تنهایی و تبی که در اون میسوختم.دائم فکر میکردم اگر با همکلاسی ازدواج کنم و اتفاقی براش بیفته، او
قربان محبتت ماما جان - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
وقتی میتونی بعدازظهر سبزی خوردن گیر بیاری، اونم چه سبزی خوردنی، تر و تازه، یعنی یه گوشه از بهشت نصیبت شده.حالا اگه چاقاله بادوم بخری اونم ریزه میزه و سبز و خوشمزه، دیگه باید تمام غم و غصه هارو بریزی دور و به خودت بگی(عزیزم، تو خیلی خوشبختی) .اونوقت اگه توی همون مغازه ای که نشون کردی، بتونی کادوی روز...
با تو - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
آمدی. وقتی که من هنوز خواب بودم.دیشب حال خوشی نداشتم. ساعت ها بیدار در رختخواب غلت میزدم. استخوان درد مهمانم بود. صبح پیامت را که دیدم، از رختخواب بیرون پریدم. یک ربع فاصله داشتی با من و من هنوز آماده نبودم.چطور صورتم را شستم و موهایم را شانه کردم و رژ گلبهی را بر لبانم کشیدم، نمیدانم.فقط
بوی تو - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
تی شرت همکلاسی رو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم. یجورایی حس میکنم توی بغلش هستم.بوی عطر تنش میپیچه توی دماغم.یاد دیروز غروب میفتم که شیطنتم گل کرده بود و غلغلکش میدادم. آخه میدونین تا قبل از این مرد غلغلکی ندیده بودم. اونم غلغلک در حد ریسه رفتن. دستانم رو به شکل ضربدری گرفت و گفت اگه میتونی حالا غلغلک
قصه های من و خرمالوجون - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
درباره دیکته گفتن های من، که قبلا براتون گفتم.دیشب خرمالوجون میبایست دیکته مینوشت و چون حرف ث رو جدیدا بهشون یاد دادند؛ محور اصلی دیکته حرف ث بود.حالا داشته باشید جمله های منو:اثر دست من روی میز مانده است.مادرم با پختن کیک ثابت کرد زنی نمونه است.کیومرث در درس مثلثات نمره ی مثبت گرفت.ثریا در کلاس زبا
لین*ک*داین - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
خوب که فکر میکنم، احتمال میدم که همه ی این چیزها زیر سر همون عکس باشه. همون عکس با شال آبی. با موهای قهوه ای روشن و عینکی با فریم سرمه ای و نگاهی که یه جور خاصی به بیننده خیره شده. با یه شیطنت خاص و البته ظریف. چشمانی که در اثر تابش مستقیم آفتاب، رنگ خرمایی شان بیشتر از هر زمان دیگری جلب توجه میکند.
پدرونه - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
میلاد امام علی مبارکروز مرد مبارک.( مخصوصا تمام آقایونی که لطف میکنند و به این خونه سر میزنند و تمام خانم هایی که از هر مردی مردترند.)روز پدر مبارک.( آقای دکتر، امیر آقا و همه ی باباهایی که اینجا رو میخونید).همکلاسی صبح رفته سر خاک پدر. الان هم احتمالا رفته به پدربزرگش سر بزنه.منم که دورم و نمیتونم
صبح است ساقیا - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 22:05
وقتی وسط هفته تعطیل میشه، زمان از دست آدم درمیره. من همش فکر میکنم امروز شنبه است. سه شنبه بارانی شما بخیر. هوا بهاریدلها شادقبلها امیدوارلبها خندونالهی به امید تو....
خستگی از تعطیلات - تاریخ: 1396/1/10 ساعت: 2:32
این روزها ننوشتم، نه اینکه وقت نداشته باشم. فقط چون روزهای عید بود و روزهای شادی برای بقیه و خوب نمیخواستم با غر زدن ها و نوشتن ناراحتی ها بقیه رو ناراحت کنم. روزهای خوبی نبود.کمردرد و گردن درد.رفتن به دکتر و ام آر آی.کلی هزینه.تموم شدن پول ها و تموم نشدن تعطیلات.....توقعات بیش از حد مامان.حرف
از خوشی ها - تاریخ: 1396/1/10 ساعت: 2:32
ناراحت بودم و برای تخلیه ذهنم از افکار بد،اومدم و پست قبلی رو نوشتم. اما الان بهترم. *****با خواهرک داشتیم توی یکی از خیابان های خاص ولایت که مملو از مغازه های رنگارنگ است قدم میزدیم و ویترین های خوشگل را تماشا میکردیم که شنیدم خواهرک با کسی سلام و علیک کرد. برگشتم. خانمی مسن، زنی جوان و دختری
از دل برود هر آنکه از دیده رود...... - تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 16:33
قدیمیا قشنگ گفتند که ندیدن فراموشی میاره.گاهی این ندیدن باعث میشه کلا آدم فکر کنه اونی رو که نمیبینه همش داره توی خوشی غلت میزنه.مادرم تمام فکر و ذکر و نگرانیش خواهرکه.امروز داشتم باهاش صحبت میکردم بهش میگم این بچه اصلا انعطاف نداره. نمیتونه خودش رو با بقیه وفق بده. یهو زد تو جاده خاکی. میگه: آره اگ
سال ۱۳۹۶ - تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 1:56
سلام دوستای گلم. سال نو مبارک. سالی سرشار از عشق و امید و آرامش و سلامتی و تندرستی و مهربانی و انسانیت و انسان دوستی برای همتون آرزو میکنم.ان شاءالله در این سال جدید غمهاتون تموم بشه وزندگیتون  سرشار بشه از شادی و شور و نشاط .دل هاتون بی کینه، لب هاتون پرلبخند، دستانتون بخشنده و پاهاتون پرتوان و پرا...
تکرار - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 15:36
قبلا هم گفتم، الان برای بار دوم میگم. اصلا فقط به خودم میگم:مقایسه اصلا کار خوبی نیست.اینکه من یه کاری رو راحت انجام میدم و دیگری اون کار رو انجام نمیده،  دلیل بر تنبلی اون شخص نیست. توانایی های آدم ها با هم فرق میکنه.یه نفر عاشق کار کردن بیرون خونه است و اون یکی عاشق خونه داری. یکی به کارهای ه
پیش از عید - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 15:36
از صبح ساعت ده رفتم آرایشگاه و ساعت سه برگشتم. رنگ و هایلایت داشتم. مرحله اول رنگ عالی بود. مرحله دوم دکلره و مرحله سوم رنگ هایلایت. وحشتناک بود. قرمز هویجی. حالم بد شده بود. خانم آرایشگر گفت باید رنگساژ بشه دوباره رنگ گذاشت.امیدی به خوب شدنش نداشتم ولی نتیجه عالی شد. هر تار مو هام یه رنگی شده. خیلی...
روز مادر مبارک. - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 15:36
روز مادر مبارک.  هم به مادرهای بالفعل و هم به مادرهای بالقوه.به دنیا آوردن یه موجود زنده مطمئنا حس و حال فوق العاده ای داره.  اونایی که این حس رو چشیدن، بهشون تبریک میگم.روزتون مبارک باشه. اما یادتون باشه زحمتی که برای به دنیا آوردن یه بچه متحمل میشید و رنجی که در مسیر بزرگ شدنش میکشید و ا
دکتر نوشت - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 23:21
سلام. از مطب دکتر برگشتم.دکتر نگاهی به سونوگرافی  انداخت و گفت: خوب، فیبروم هات اونقدر بزرگ نیست که نیاز به جراحی داشته باشه فقط باید هر شش ماه چکاپ کنی که اگه بزرگ شد جراحی کنی. علائمم رو براش شرح دادم و گفتم احتمال سرطان نمیدین؟گفت : نه. ضخامت رحمت نرماله.گفتم: دهانه رحم چطور؟ من حس میکن
به ماهرخ عزیزم - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 23:21
ماهرخ جان، کامنتت رو تایید نکردم چون فکر کردم شاید دلت نخواد دیگران نوشته هاتو بخونند. عزیزم اگه آدرس ایمیل به من بدی میتونیم کمی راحت تر با هم صحبت کنیم.دختر بودن در جامعه ما هزارتا بدی داره و هزارتا خوبی.از بدی هاش اینکه:اگه محجوب باشی و خجالتی، باید منتظر بمونی تا یکی بیاد سراغت و باهات ازدواج کن
عصبانی - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 23:21
دیشب خونه هستی جان بودم.  با همکلاسی قرار گذاشته بودم که قبل از رفتن زنگ بزنم بهش، و بعد زمانی که اونجا هستم چون همکلاسی هم قرار بود بره خیریه دیگه تا شب با هم تماس نگیریم. غروب زنگ زدم. همکلاسی جایی بود و نمیتونست صحبت کنه. گفتم من دارم میرم خونه هستی. گفت باشه. بهت زنگ میزنم.تا ساعت ده و

برچسب‌های مرتبط

روز بعد از یلدا | روز بعد از شب یلدا | دکتر عزیزخانی | دکتر عزیزی | دکتر عزیزی غدد | سپاسگزاری از خداوند | سپاسگزاری پایان نامه | سورپرایز شدم | سورپرایز شدم به انگلیسی | ماما منى