دوستای گلم.
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 11:43
ممنون دوستای خوبم. ممنونم که به فکرم هستین. با دعاهاتون و حرف های دلگرم کننده تون حالم رو خیلی خوب کردین. از خدا سپاسگزارم که دوستای ندیده ی خوبی دارم.غزل جان، ماهرخ جان، پرنسای عزیز، پری جانم، ستاره مهربونم، لی لای خوش قلبم، کتی
برای آمین، بانوی نویسنده متفاوت
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 11:43
فاطمه جان(آمین) وبلاگت رو که تعطیل کردی. حداقل یه خبری از خودت بده. دلم برای نوشته هات تنگ شده.
عاشقانه ظهر جمعه
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 11:43
همکلاسی امروز صبح اومد دیدنم. برام یه عالمه کادو آورده بود. یه دامن و جلیقه و جوراب شلواری و روسری و کیف برای عید. یه عالمه لوازم آرایش و کرم و تقویم و سررسید و یه گردنبند خوشگل برا روز زن. برای مامان و خواهرک و برادر هم یکسری کاد
ایثارگران شکمو
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 23:14
همکاری داشتم که رفتارهاش خیلی برام جالب بود. مثلا هیچوقت دهن زده بچه اش رو نمیخورد و میداد به شوهرش. بهترین قسمت غذا برا خودش بود. هر چیز خوبی برا خودش بود. مقایسه اش میکردم با مادرم و تعجب میکردم. تو خونه ما بهتری ها برا بچه ها و بابا بود و اگه چیزی میموند به مادر میرسید. هرچیزی رو که ما نمیخوردیم ...
شیطنت های پسرانه
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 23:14
هیچی نشده غروبا هرچند دقیقه یک بار از صدای ترقه از جا میپرم. من نمیدونم این پسربچه ها چرا اینقدر ذوق کارهای هیجانی و ترقه بازی و این چیزا رو دارند.بچه که بودیم یکی از تفریحات برادرم، آتیش بازی به طرق مختلف بود. یه روز یه کبریت روشن میگرفت جلوی یه پیف پاف و بعد اسپری میکرد و شعله آتیش زبونه میکشید و...
خسته که باشی، آسون ترین کارها رو به سخت ترین روش ممکن انجام میدی.
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 23:14
همکلاسی تماس گرفت. بهش میگم: میری خونه؟ با حالی خسته و نزار میگه: نه. الان باید یه عالمه راه برم. میگم: کجا؟ میگه: برا کپلچه که لباس خریده بودم، اومدم خونه میبینم یه قلم از لباسها رو جا انداخته و توی فاکتور حساب نکرده. الان باید برم شهرک غرب و باقی پولشو بدم و بعد برم خونه. کلی هم هزینه این رفت و آم...
بازهم دکتر، بازهم آزمایش، باز هم .....
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 23:14
دوباره دم عید شد و دکتر رفتن های من شروع شد.اومدم نوبت سونوگرافی گرفتم براشنبه و حالا هم نشستم مطب یه دکتر دیگه.یک شنبه هم باید برم جواب رو نشون بدم. فردا هم باید برم آزمایش.نمیدونم کلا بزنم بر طبل بیعاری و بیخیال دکتر و چکاپ و آزمایش بشم یا نه خودمو بزنم به کوچه علی چپ و هی برم دکتر و هی هیچ اتفاقی...
خانم ج
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 23:14
به این نتیجه رسیدم که روزهایی که دوتا پست مینویسم، برخی خواننده ها فقط آخری رو میخونند. از بعضی کامنتها و سوال ها معلومه.موقع برگشت از دکتر(پوست و مو) خانم ج همکار هستی رو دیدم. ازم پرسید اینجا چه میکنی. گفتم رفته بودم پیش دکتر ن. گفت: ای کاش یه مشورت میکردی. گفتم چرا؟ گفت: اصلا دکتر خوبی نیست. گفتم...
شبکه خوب
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 23:14
خدا حفظ کنه این صاحب ک*ان*ال پی ام سی رو. چرا؟میگم براتون: از صبح اول وقت با دیدن خون، دوباره حالم بد شد و نشستم به جستجو توی اینترنت و آخرش هم رسیدم به چند نوع سرطان و بعد هم نشستم یه دل سیر آبغوره گرفتم برا نقشه هایی که با همکلاسی برا آینده کشیده بودیم و حالا نقش بر آب شده بود. حال همکار و هستی ر...
کدورت
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 7:43
ناراحتم. از دست خودم و از دست همکلاسی.دیروز همکلاسی و شرکا جلسه داشتند و بالاخره قرار شد سهم امپراطور و سلطان بانو رو بخرند. البته قراره شریک جدیدی بیاد بینشون. ولی مسئله اینجاست که شریک جدید ......میاره و سهم اون دوتا رو ....... خریدن. این یعنی باقی پول رو این سه تا شریک باید بدن. البته طی چند سال...
اونقدر بخند که ابرها ببارند، مقصد جاییه که غمها نباشند
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 7:43
این روزا دائم به متن این ترانه فکر میکنم و با خودم میگم: اونقدر بخند که اشکهات جاری بشه.وقتی رفته بودم شمال، یه سری هم به عموم زدم. حالش چندان خوب نبود. بیماری آلزایمرش پیشرفت کرده و دیگه هیچ کس رو نمیشناسه و حرف هم نمیزنه. بدجور دلم گرفته. با خودم فکر میکنم این آخر و عاقبت اکثر هم نسل های منه. گاهی...
غرور و تنهایی
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
داشتم برنامه است*یج رو تماشا میکردم. چقدر از رفتار آقای رضا روح*انی بدم میاد و چقدر به نظرم زننده برخورد میکنه. وقتی داشت نظرات آقای آذر رو درباره نیک*یتا مسخره میکرد بدجور چندشم شد. یادم اومد که همیشه تا چه حد از انسان هایی که دیگران رو مسخره میکنند بدم میومده. کلا وقتی با فرد جدیدی آشنا میشدم و...
خودخواهی و تنهایی
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
اون خانم همکار رو یادتونه که مشکلات زیادی تو خونواده داشت و الان هم همسر دوم شوهرشه؟ این خانم تقاضای بازنشستگی داده. درنتیجه مدیران تصمیم گرفتند خانم خ از یکی دیگه از آزمایشگاهها بره پیش ایشون و کارهاشو یاد بگیره. از وقتی خانم خ رفته اونجا، این خانم دیگه عملا هیچ کاری نمیکنه.خانم خ گاهی اوقات صبح ه...
کچل میشویم.
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
هر روز که میرم جلوی آینه بیشتر احسای میکنم جلوی موهام کم شده.هر دفعه که میرم حموم و اون همه مو کف حموم میبینم وحشت میکنم. موهای من نازک و نرمه و شبیه موهای نوزادانه. از اول هم خانوادگی موهای کم پشتی داشتیم. ولی این روزا خیلی بیشتر این کم پشتی به چشمم میاد و خیلی کمتر شده موهام.یک سالی میشه که احساس ...
روز برفی۲
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
الان نشستم توی سرویس و داریم میریم کارخونه. با این وضعیت جاده و برفی که من میبینم، نمیدونم ساعت چند میرسیم. همهی فکرم پیش هستیه. امروز حتما کلاس اولی ها تعطیلند و حالا نمیدونم هستی،خرمالوجون رو چه کار میکنه. با خودش میبره سر کار؟ مرخصی میگیره؟ کلا تو شهر غربت، تک و تنها زندگی کردن خیلی سخته. امیدوار...
روز عشق
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
همه جا پرشده از قلب و شکلات و گل و... تمام صفحات مجازی صحبت از ولنتاین و روز عشقه. حالا چه فرنگیش و چه ایرانیش.تا دوسال قبل که همکلاسی در زندگیم با این شرایط فعلی وجود نداشت، هر سال میگفتم خوب چی میشد من هم یکی و داشتم که به منم تبریک میگفت و برام گل و شکلات و خرس میخرید. اما از پارسال، مخصوصا امسا...
سرویس نوشت
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
الان نشستم تو سرویس تهران و دارم برای ماموریت میرم تهران. فردا باید دفتر تهران باشم. آقا ما هرکاری کردیم این ماموریت رو بپیچونیم، نشد که نشد. اصلا تمام کائنات دست به دست هم دادن که من و همکلاسی تو روز ولنتاین بتونیم همدیگه رو ببینیم.. بله دیگه، اینجوریاست. امروز اونقدر سرم شلوغ بود که نگو و نپرس. ال...
گزارش نوشت
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
سلام به همگی. در حال حاضر توی قطار نشستم و دارم برمیگردم. یه بحث شدید هم با پرسنل قطار کردم که در آخر براتون تعریف میکنم. و اما شرح ماموریت: آقو ما رسیدیم تهروون اونم ساعت شش و ربع. همکلاسی جانم منتظرم بود. با هم راه افتادیم. گفتم کجا میریم؟ گفت تجریش. گفتم اونجا برا چی؟ گفت بریم شام بخوریم و یه کم ...
تولدبازی
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
مهمونی تولد به خوبی برگزار شد. ناهار فسنجون پخته بودم. خورشت مورد علاقه همکلاسی و دسر تیرامیسو که البته اصلا دوست نداشت نمیدونم چرا وقتی تیرامیسو دوست نداره برای من بیسکوییت فینگرلیدی میخره و میاره؟ دفعه قبل با خودش یه بسته فینگرلیدی آورده بود و من به خیال اینکه تیرامیسو دوست داره، براش درست کردم ول...
دنیای بی وفا
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
تلخم. بدجور تلخ. دختر همکار مامان که سه سالی هم از من کوچیکتره، رفته تو کما. اول گفتن سنگ کیسه صفرا داره. بعد گفتن زخم معده. بعد سرطان معده و حالا هم سرطان پانکراس. نشستم و یه دل سیر گریه کردم.مهسا جان رو همیشه دوست داشتم. همیشه لبخند شیرینی روی لباش بود. مهربون و شاد بود. عاشق همکلاسی دانشگاهش شد ...