چند نکته - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
آقو من الان دارم شبکه م*ن  و ت* و رو میبینم اونم برنامه پلاسش رو. بعد این مجریا چرا اینجوری لباس پوشیدند. یکی یه تور مشکی با گوشواره های خیلی بزرگ مشکی و اون یکی یه لباس آستین بلند که سرشونه ها و گردنش لختهو نمیدونم آستین به چی  وصله ، زمینه مشکی و خودش گل من گلی. اصلا خوشم نیومد. از اونجایی که بنده...
آب روبی - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
از ساعت هفت تا همین الان یعنی حدود یک ربع به هشت داشتم آب روبی میکردم. آب روبی چیه؟ الان براتون میگم.وقتی رسیدم محل کار، سری به سماور زدم و دیدم اصلا آب نداره. شیر آبش به نحوی نیمه باز شده بود و تمام آبها خالی شده بود داخل سینی زیرش و کمدی که سماور روش قرار داشت. سینی را به سختی برداشتم متوجه شدم از...
گریه وار - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
غم این روزها تمومی نداره.یک هفته است که غمگینم. حال روحم خرابه. پلاسکو. کارگرای خودمون. همکارم که دیروز حالش بد شده و بردنش بیمارستان. دختر دوست مامان که سرطان معده گرفته و من تازه دیشب خبردار شدم. وضعیت کار برادرجان که همین چندلحظه پیش میگفت زیاد جالب نیست. وضعیت کار خودم. وضعیت کار همکلاسی و زندگی...
پ مثل پنجشنبه، گ مثل گلابی آبی - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
دیروز صبح با هستی رفته بودیم بیرون. خیابون گردی. قرار بود حال روحم عوض بشه. توی مغازه در حال خرید کردن بودیم که همکلاسی زنگ زد. گفت جلسه افتاده برا بعدازظهر و الان میتونه بیاد ببینتم. با هستی صحبت کردم. توی مسیرمون قرار گذاشتیم و دیدیمش و با هم رفتیم خونه ی هستی. آخه قرار بود من ناهار پیش هستی باشم....
عصر جمعه - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
ساعت سه رفتم خونه ی هستی جانم. اول با خرمالو جون رحل قرآن درست کردیم برای کاردستی مدرسه اش و بعد با هستی جان شروع کردیم به نقاشی کردن روی بیسکوییت ها اونهم با مایع مخصوص حاوی پودرقند رنگی. اول دور بیسکوییت ها رو با رنگ خاصی پر میکردیم و بعد با رنگ دیگه ای روی بیسکوییت رو کامل میپوشوندیم و در آخر هم ...
عاشقانه های بارانی - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
همکلاسی زنگ زده و با هم در مورد کامنت های دنیای مجازی صحبت میکنیم. بهم میگه: چرا اینقدر برا تو از این پیغام ها میذارن؟ میگم: برا هستی هم تو دایرکت اینس*تا گرام پیام میفرستند تازه پیغام های لین*کداین و ندیدی. میگه اونجا هم برات از این پیغام های آشنایی میفرستند. میگم: آره.با اخم میگه: به به. چشمم روشن...
روز برفی - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
صبح توی سرویس خواب بودم. میون راه چشم باز کردم دیدم دو طرف جاده پوشیده شده از برف و سفید سفید. به کارخونه که رسیدیم همه جا برف بود و یخزده. زمین مثل سرسره. به سختی کارت ورود رو زدم و راه افتادم سمت دفتر. نرم و آهسته. دقیقا شبیه پنگوئن راه میرفتم که مبادا سر بخورم و پهن بشم روی زمین. به دفتر که رسیدم...
من و تو و تمام حرف های نگفته ام..... - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
نشستم و با بغض دارم لقمه ی تخم مرغ آب پز رو  به دندون میکشم و با زحمت قورت میدم. عادت کردم که درست وقتی قراره از چیزی خوشحال باشم یه جوری گند بزنی به خوشیم.عادت کردم که درکم نکنی. که درک نشم.وقتی بچه بودم همه میگفتند چرا این دختر از جمع گریزانه، نمیدونستند که تو،  روحم رو به اسارت گرفتی. که من شدم س...
میترسم - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
نشستم تو قطار و منتظرم تا راه بیفته.گاهی دلم میخواد برم تو غبارها گم بشم. برم و ارتباطم رو با تموم دنیایی که منو میشناسه و خانوادم قطع کنم.میترسم از اینکه یه روز دیوونگی چیره بشه و پشت کنم به همه چیز و برم توی یه روستای دورافتاده، تک و تنها زندگی کنم.خدایا.........
و اما عشق - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
توی قطارم و دارم برمیگردم ولایت غربت.با همکلاسی صبح رفتیم و صبحانه خوردیم. بعد رفتیم بازار طلافروشا و حلقه هامون رو خریدیم. تا حلقه من رو کوچیک کنند و حلقه همکلاسی رو بزرگ کنند رفتیم یه سر کوچه مروی و بعد بازار رضا و بالاخره رفتیم حلقه ها رو تحویل گرفتیم و برای ناهار از اونجایی که مسلم و شرف الدین خ...
زندگی نوشت - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
من و همکلاسی به هم قول دادیم که هر بار که فرصت میکنیم و وقت داریم و پول دستمون هست یک سری از خریدهامون رو انجام بدیم و  کارهامون رو جمع و جور کنیم تا وقتی خواستیم عقد کنیم دیگه معطل این چیزا نشیم و زود بریم سر زندگیمون. ما نه میخوایم جشن عروسی آنچنانی بگیریم و نه قصد خریدهای بی خود داریم. اصل خرید م...
مادربزرگونه - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
برف میباره. برف میباره و با خودش یه حس خوبی میاره. درسته که سرده. درسته که فردا برای رفتن سر کار سختی زیادی تحمل میکنم. درسته که فردا باید سر کار بلرزم و بلرزم ولی ولی ولی خوبه که زمین سیراب میشه. خوبه که برف میباره.****برای مخاطب خاص:سالها قبل وقتی دخترکی نوزده ساله بودم، مردان زیادی در اطرافم سعی ...
یخواره - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
برف باریده.توی این برف به سختی خودمو رسوندم به ایستگاه سرویس. چندجا ماشین ها تصادف کرده بودند. توی خیابون اصلی جاده یخ زده بود و نمک نپاشیده بودند در نتیجه سرسره بزرگی ساخته شده بود و ماشینها به سختی قابل کنترل بودند. چند بار به خودم گفتم : بخواب دخترجون، چرا میخوای بری سر کار. ولی باز هم نتونستم خو...
یک به یک پر میکشند...... - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
صبح روز جمعه ات که با خبر نبودن شروع بشود دیگر آن جمعه ، جمعه نیست. فاجعه است.از فیلم تصادف ( برخورد )،  تا سریال در پناه تو و با من بمان،نو جوانی و جوانیم با تو گذشت.(محمدم) مرد رویایی هم نسل های من ، چقدر دوران دانشجویی با هستی در مورد تو شوخی میکردیم. میدانی، یک جورایی مرد رویاهای هستی بودی. همه ...
صبح شنبه - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
صبح که از خونه میومدم بیرون دمای هوا منفی ده درجه بود. با اون همه لباسی که من پوشیدم، الان شبیه آدم آهنی راه میرم.  از سنگینی و زیادی لباس ها شونه هام درد گرفته.تمام مدت به باران عزیزم فکر میکنم که الان پا به ماهه و تو کانادا با اون سرمای زیر صفر اونجا چه میکنه. خداوند پشت و پناهشون باشه.دیروز ناهار...
من و هستی - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
من و هستی اولین بار هجده سال قبل توی اردوی پیش دانشگاهی که دانشگاه اون سال برای ورودی های جدید برگزار کرده بودهمدیگه رو دیدیم. من هجده ساله بودم و هستی نوزده ساله. خوابگاهی که به ما دادند توی شهر بود ولی دانشگاهمون خارج از شهر. ما توی دوتا اتاق کنار هم بودیم. هم رشته. بعد از ترم اول هر دوتا رفتیم تو...
امان از کله شقی - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
یه کارگر دارم که هرچی از پررویی و زبون نفهمیش بگم کم گفتم. وضع زندگیش هم چندان خوب نیست. دو تا بچه داره که دومی تازه چند ماهه دنیا اومده. اگه تا الان نگهش داشتم فقط برا خاطر زن و بچه ش بوده. متاسفانه این آدم درست بشو نیست که نیست. دیگه داره گستاخی رو تا جایی پیش میبره که تصمیم به اخراجش بگیرم.ما آدم...
دفتری از زندگی - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
خسته از کار و بلواهای امروز اومدم خونه. هستی برای شام دعوتم کرده بود ولی بهش زنگ زدم و گفتم نمیتونم برم خونه شون. رسیدم خونه.بعد از عوض کردن لبا س هام، یه بستنی نسکافه ای از فریزر درآوردم و شروع کردم به آرامی گاز زدن به بستنی. وقتی شکلات نسکافه ای منجمد روی بستنی زیر دندون هام شکسته میشد و صداش به گ...
از دردسرهای کار - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
تمام دیروز فکرم مشغول بود. دیشب ساعت یک و نیم شب  از سردرد بیدار شده بودم. با خودم میگفتم چرا باید اینقدر به علت کار اون انباردار فکر و ذهنم درگیر شده باشه. بیشتر از این ناراحت بودم که یکی از کارگراش به گوشم رسونده بود که فلانی گفته من بلدم چطوری زنگ بزنم به مدیر و چی بگم که حال خانم رافائل رو بگیرم...
به عید نزدیک میشویم - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
من از چندین سال پیش هروقت حرف خواستگار و عروسی میشد دلم هری میریخت. استرس پیدا میکردم. خونواده جدید. آدم های جدید. با فرهنگی متفاوت. مسئولیت های جدید و ....پریشب همکلاسی ازم خواست عکس حلقه هارو براش بفرستم. دیروز ازش پرسیدم : عکس رو برا چی میخواستی؟ گفت عکس رو فرستاده برا خواهرش ینگه دنیا. برام تعری...

برچسب‌های مرتبط

روز بعد از یلدا | روز بعد از شب یلدا | دکتر عزیزخانی | دکتر عزیزی | دکتر عزیزی غدد | سپاسگزاری از خداوند | سپاسگزاری پایان نامه | سورپرایز شدم | سورپرایز شدم به انگلیسی | ماما منى