از گذشته ها....
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 10:37
میخوام یه داستانی از گذشته براتون تعریف کنم. اما قبلش دونستن چند نکته ضروریه.۱_ من سال ۷۷ دقیقا بعد از اتمام پیش دانشگاهی با وجود رتبه ی هزار و هشتصدی تو یکی از شهرستانهای سردسیر کشور لیسانس یکی از رشته های علوم پایه(البته صنعتی) قبول شدم. اون سال خیلی ها از نتایج کنکور ناراضی بودند و اکثر رشته های...
...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 10:37
همه خوابند و ما سر کاریم......دلم یه مسافرت دونفره با همکلاسی میخواد.دلم یه خونه ی دنج و کوچولو و آفتاب گیر میخواد.دلم یه گربه ی راشن بلو میخواد.
سلام و صبح بخیر
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 10:37
در حال حاضر که ساعت نه صبحه، بنده از داخل رختخواب به شما صبح جمعه رو به خیر میگم. نمیدونم چرا حوصله بیرون اومدن از رختخواب رو ندارم. شاید چون سه شنبه همه ی کارهامو کردم و دیگه هیچ کاری برا امروز ندارم.اصلا چه معنی میده سه شنبه تعطیل باشه. من روزها رو قاطی کردم. امروز اصلا شبیه جمعه ها نیست. صبح زود...
سپاسگزارم
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 10:37
اون حرف میزد و من درحالی که بغضم رو فرو میخوردم تو دلم میگفتم: خدایا سپاسگزارم که هست تا حتی با این حرفاش دلم رو به درد بیاره.بهش میگم: باور کن زیاد خوب نیستم. درد زانوهام زیاد شده و توان حرکتیم خیلی کم شده.بهم میگه: رفتی دکتر و دیدی که سالمی.بهش میگم: مادر من، وقتی نمیتونم زانوهامو خم کنم، وقتی نم...
درد دل شبانه
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 10:37
دیشب به همکلاسی میگم: مردم میگن آدما هرچقدر هم که عاشق هم باشند، بعد از چند سال زندگی کردن در کنار هم ، از هم خسته میشن. میگه: اگه واقعا همدیگه رو دوست داشته باشند، این اتفاق نمیفته. این برا اوناییه که همدیگه رو از روی ظاهر ، پول و دارایی، موقعیت اجتماعی و ... انتخاب میکنند. نه از روی علاقه ی واقعی....
ترس صبحگاهی
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 10:37
به شکل یک موجود یخ زده رسیده ام کارخانه. سرما داخل بدنم رسوخ کرده. خودم را به بدنه ی شوفاژ اتاق میچسبانم تا کمی گرم بشوم. کم کم حرارتی ملایم داخل بدنم جریان پیدا میکند. هنوز بینی و ریه هایم منجمد هستند. میروم به سمت کیفم و در داخل کیف به دنبال گوشی موبایلم میگردم. لقمه ی صبحانه را بیرون می آورم و رو...
روزگار.....
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 10:37
یه دختر متولد شصت و هشت داریم که فارغ التحصیل مهندسی شیمیه اونم با مدرک کارشناسی ارشد. یه پسر بانمک هم داریم که مدرک کاردانی حسابداری داره و نگهبان کارخونه است.این آقا پسر از اون دختر خانوم خوشش اومده و از طرق مختلف بهش پیام میده اما حاضر نیست رسما پا پیش بذاره. قبلا هم سابقه ی یک جدایی رو در زندگیش...
دکتر زودتر بیا
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
نشستم تو اتاق انتظار سونوگرافی. دکتر هنوز نیومده. یه عالمه بیمار منتظر نشستند. اکثرا ناشتا هستند. مثل من. حالا معلوم نیست تا ساعت چند باید به انتظار ورود دکتر نشست. از سونو گرافی خوشم نمیاد. به حد مرگ باید آب بخوری بازم وقتی میری تو مطب دکتر میگه مثانه ات پر نیست. برو بازم آب بخور.نود درصد از معده د...
صبح بخیر
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
سلام. صبح بخیر.خدایا سپاسگزارم که یک روز دیگه فرصت دیدن روز و دنیا و تمام زیبایی هاشو به من دادی.سپاسگزارم که توان دادی تا صبح زود بیدار بشم و بیام سر کار.سپاسگزارم که کاری دارم و درامدی و محتاج دیگران نیستم.سپاسگزارم که قانع بودن رو به من آموختی و آدمی نیستم که برای مال دنیا حرص بخورم و روزهای عمرم...
خوش خوشانه
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
سه روزه که دارم لحظه به لحظه سپاسگزاری میکنم و به نعمت های پروردگارم فکر میکنم و لحظات شاد و آرامتری دارم.مثلا امروز وقتی با مدیرم روبرو شدم که شروع کرد به متلک پرانی، آرامش خودم رو حفظ کردم و در دل گفتم: خدایا ازت سپاسگزارم که اولا شغلی دارم و بی کار نیستم و دوما مدیری دارم که هر وقت منو میبینه حتم...
صبح زیباتون بخیر
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
بعد از سه روز بارندگی، امروز که من با خودم چتر آوردم، هوا آفتابی شده.****یکی بیاد یه فیلم خوب معرفی کنه لطفا.****ممیزی که تا چند سال پیش خر بود حالا تبدیل شده به گل و گلاب این یعنی وقتی روی چیزی مسلط بشی ، به قول دوستی: دیگه حله****شاد باشید لطفا.
برف بازی
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
دوستان سلام. امروز دیر اومدم پیشتون. صبح زود رفتم برای ام آر آی. بعد رفتم نونوایی. اومدم خونه و صبحانه خوردم و رفتم سراغ وصل کردن تکه های پلیور همکلاسی. بالاخره تموم شد. بعد ناهار ماکارونی درست کردم. زنگ زدم به هستی که گفت حدود ساعت سه میان دنبالم بریم کوه های اطراف برف بازی. ساعت یک و نیم بود. با ع...
سماور
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
آقا بعد از اینکه خودم خودم رو چشم زدم و اتاق تکی رو ازم گرفتند و منو روونه اتاق مسئول فنی کردند. یکسری تغییرات و تحولات ایجاد شد. اول اینکه رفتار مسئول فنی خیلی بهتر شده باهام. دوم اینکه وسط ماجراهای مربوط به باقی خانم ها و پرسنل آزمایشگاه قرار گرفتم و دیگه تو گود هستم و کسی چیزی رو ازم پنهون نمیکنه...
با بعضی موسیقی ها باید جرعه جرعه زندگی کرد.
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
اول از هر حرفی و سخنی، یک سوال.من میدونم که نوشتنم شیوه درستی نیست و با گویشی عامیانه مینویسم. درحالی که اصول نگارش رو رعایت نمیکنم. مثلا به جای را مینویسم:رو یا به جای میدانم، مینویسم: میدونم. که خوب اینها اشتباه هستند. بیشتر برای صمیمانه تر بودن و راحت تر بودن به این روش مینویسم ولی آیا این کار در...
سال نوی میلادی مبارک
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
دیشب یاد سال 1999 افتادم. وقتی قرار بود سال تحویل بشه و سال نوی میلادی شروع بشه. سال 2000.چه غوغایی بود.میگفتند قراره کامپیوترها از کار بیفتند.برخی میگفتند قراره دنیا به آخر برسه.خواننده های زیادی ترانه و موسیقی ساختند و خوندند.وقتی سال تحویل شد، همه هیجان زده بودند. شروع قرن بیست و یکم.حالا هفده سا...
تاثیرات دوست داشتن
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
جالبه. یک سالی میشه که دیگه زیاد خرید نمیکنم. منی که دائم دنبال کفش و لباس بودم، یک سالی هست که خیلی درفکر خرید لباس نیستم. یعنی زمستون بیاد و من چکمه و پالتو یا بارونی نخرم؟برای خودم هم حسابی عجیبه.اصلا مدتی هست که وقتی میرم بیرون دیگه دنبال پوشیدن بهترین لباس ها و خیلی شیک و پیک بودن نیستم.نمیدونم...
گاهی فرشته ها به جای بال سبیل دارند.
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
چقدر خوبه که تو هستی. چقدر خوبه که اگه دوری و نمیتونی الان بغلم کنی و بهم آرامش بدی، ولی میتونم با خیال راحت با یه بغض گنده باهات حرف بزنم و با خیال راحت بهت بگم که مدیر کارخونه زنگ زد و گفت به کارگرا بگم که تا آخر ماه نباید بیان سر کار. گفت معلوم نیست برای ماه بعد باهاشون قرارداد ببندند و گفت ما ه...
خدایا سپاس
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
سلام و صبح بخیر.چقدر خوبه که به اصرار هستی جانم، این پیج رو باز کردم و اینجا مینویسم.چقدر خوبه که شماها هستید و با حضورتون و کامنتهای پرمهرتون به من انرژی میدین و به زندگی دلگرمم میکنیدممنونم. از تک تک شما دوستای خوبم چه اونها که به من منت میگذارند و کامنت مینویسند و چه خواننده های خاموشی که همراهیم...
فردا شروعی دوباره است.
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
فردا یه ممیزی مهم از طرف اداره نظارت بر بهداشت غذا و دارو داریم و پس فردا آخرین روز کاری برای کارگران هست. امید به خدا که تا هفته آینده فرجی میشه و اوضاع دوباره روبه راه میشه. توکل به خدا.این چند روز سرگرم کارهای ممیزی بودیم. فردا هم باید پاسخگوی ممیزها باشیم. امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره...
خدایا لطفا کمی شعور
-
تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
بعضی از آدم ها هستند که در برخورد اول رفتار مناسبی دارند ولی از اطرافیان میشنوی که انسان های نرمال و قابل اعتمادی نیستند. سعی میکنی با احترام گذاشتن قلق اونها رو به دست بیاری. خوبند و خوب رفتار میکنند ولی زمانی که به علت مسئولیتی که داری ازشون میخوای که کارشون رو درست انجام بدن، شروع میکنند به بدقلق...