مرد من - تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
دیروز  برای ممیزی خیلی خسته شدم. کمر و زانوهام دیگه جوابم کرده بودند. همکلاسی زنگ زده بود و گفته بود میاد کارخونه دنبالم. ممیزی که تموم شد تا ساعت چهار موندم تا همکلاسی رسید.برام یه دسته گل آورده بود با نون های مورد علاقه ام که یه جای خاص تو تهران میپزند. وقتی رسیدیم خونه شد بابانوئل. کوله پشتیشو با...
جوراب جان - تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
 قبلا براتون تعریف کردم که من عاشق جوراب هستم. بر این اساس همکلاسی هم همیشه تو خریداش برام جوراب هم میخره. یکی از جوراب های بسیار بسیار مورد علاقه ی من جورابیه که همکلاسی پارسال همین موقع ها برام خریده بود، جورابی طوسی رنگ که خود همکلاسی هم از اون جوراب داره. جورابی مخصوص کوهنوردها که ضخیم و سفت و م...
تلاش و امیدواری - تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
قرار بود تا ساعت نه بخوابم. اما الان که ساعت هفت و ده دقیقه  هست بیدارم و نت بازی میکنم.دیشب هم که بعد از برنامه ی اس*تیج نشستیم با خواهرک به نقد کردن شرکت کنندگان. ساعت از دوازده و نیم گذشته بود که  آماده شدم برای خواب.وقتی برنامه ی است*یج رو میبینم با خودم میگم چقدر بعضی ها راحت و رها بزرگ میشن. م...
یه روز خوب - تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
یه روز فوق العاده.صبح با مامان و خواهرک رفتیم خونه داداش. زن داداش و خواهرش و برادرزاده جان بودند. برای برادرزاده جان تولد گرفتیم. براش بادکنک خریده بودم. اولی سوراخ بود. دومی حین بادکردن توسط خواهرک ترکید و سومی بالاخره باد شد. چه ذوقی میکرد. با اینکه مادر و دختر سرماخورده بودند ولی از اینکه رفته ب...
حق - تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
میدونید چیه؟ به نظر من بیشتر مشکلات این کشور و این مردم از اینجا ناشی میشه که بسیاری از ما به حق خودمون راضی نیستیم و خواسته و ناخواسته حقوق دیگران رو زیرپا میگذاریم.چطور؟  توضیح میدم.1- وقتی مردی در ماشین خودش را به یک زن میچسباند یا سعی میکند به او دست بزند و ... در واقع حق خودش را نمیشناسد. به حق...
به همین نزدیکی.... - تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
بیست و پنج سال از خاطرات مشترک هم نسل های من - جنگ و دوران سازندگی بعد از جنگ- ناگهان به زیر خاک میرود.خوب یا بد، بحث بر سر این موضوع نیست.شرایط سخت انسان ها رابه هم نزدیک میکند.مردی با کوله باری از تجربه و دانشی بسیار و روزهایی که گذشت، گاهی به سختی، گاهی به خوشی.هنوز مصاحبه خانم خبرنگار امر*یکایی ...
عشقولانه - تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
وقتی بهت میگه : هر اتفاقی هم که بیفته، من دست از سرت برنمیدارم، تا ته دنیا دوستت دارم، تو فقط مال منی، به هیچ کسی اجازه نمیدم تو رو از من بگیره.قند تو دلت آب میشه. دلت قرص میشه. یه آرامش خاصی میاد تو قلبت میشینه...پ.ن. اگه اینا رو فرد دیگه ای در زمان دیگه ای میگفت، عصبانی میشدم و میخواستم بزنم طرف و...
از خوشی هایم - تاریخ: 1395/10/22 ساعت: 10:15
یکی از خوشبختی های دنیا میتونه این باشه که عصر یک روز تعطیل با دوست جونجونیت دو تایی برید بیرون قدم بزنید و توی یک کافه آب هویج بستنی بخورید و تو یادت بیفته که چطوری هجده سال قبل توی دانشگاه با هم دوست شدید و چه خاطرات شیرینی دارید و چقدر با هم میرفتید بیرون و اکثرا کافه گلاسه میخوردید اون هم وسط زم...
بعد از یلدا - تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 9:35
دیشب عالی بود. واقعا خوش گذشت. هستی یه شام خوشمزه پخته بود و کلی خوردنی خوشمزه تر هم چیده بود روی میز برای شب چره شب یلدا.شب خرمالو جون قبل ما خوابید و صبح هم من قبل از بیدار شدن بقیه از خونه زدم بیرون. با این اوصاف طفلکی فرصت نکرد منو تو اتاق خوابش ببینه.دیشب هم بهش دیکته گفتم. الان حروف بیشتری یاد...
دکتر عزیز - تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 9:35
دیروز خوش خوشان رفتم دکتر. به خیال اینکه چیزی نیست. دکتر با دیدن سونوگرافی گفت: خوب خوب خوب. یه اشکالاتی هست. مجرای صفرات ملتهبه.گفتم: من کیسه صفرامو برداشتم.گفت: میدونم. برا همین نگرانم. گاهی سنگریزه های خیلی کوچیک میرن داخل مجرا و ملتهبش میکنند و باعث دردهای شکمی شدید میشند. باید بری ...(یه اصلاحی...
وقتی تو بخواهی.... - تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 9:35
دیروز از سر کار مستقیم رفتم بیمارستانی که دکتر آدرس داده بود برای نوبت گیری نوار عصب و عضله. روز قبل از بیمارستان خصوصی نزدیک به خونه نوبت گرفته بودم. برای یکشنبه آینده ساعت یازده صبح نوبت داده بود . هزینه هم گفته بود برای هر عضو دویست هزار تومان. دکتر گفته بود این نوار رو در بیمارستان دیگری هم میگی...
یهویی یه عالمه مورچه.... - تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 9:35
زنگ زده میگه: یه پیام برات میفرستم، فورا جوابشو بفرست.میگم: باشه. استرس پیدا کردم.پیامش میاد. باز میکنم و با استرس میخونم:دور کمرت چنده؟خنده ام میگیره. آخه من که متر همراهم نیست.کلی توضیح براش مینویسم. میگه: حدودی بگو. سایز شلوارتو بگو.میگم: شلوارام همیشه دو سایز بزرگتره. (به خاطر شکم دردهایی که دچا...
سپاسگزاری - تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 9:34
برنامه سپاسگزاری غزل جون برای من یکی شگفت انگیز بوده. اون از ماجرای دیروز اینم از امروز.امروز قرار بود عکس سه نفر از عزیزان رو چند مرتبه در روز ببینیم و به دلایلی که برامون عزیز هستند فکر کنیم و برای داشتنشون سپاسگزاری کنیم.من عکس مامان و همکلاسی دم دستم بود. امروز چندبار به عکسشون نگاه کردم. وقتی ی...
یلدایی خموش - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 10:34
شب یلدا پیشاپیش مبارک.سال گذشته این موقع هستی و خانواده به همراه خانواده برادرش خونه من بودند و بسیار بسیار خوش گذشت. امسال ما مهمان هستی هستیم و قرار است شب را آنجا بمانم. خدا کند که حالم خوب باشد و همه چیز به خوبی پیش برود.برف نبارید.باران هم نبارید.فقط از شدت سرما یخ زدیم.جلو و پشت پلیور همکلاسی ...
سورپرایز شدم - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:15
همکلاسی اومد. اونم وقتی من اصلا فکرشو نمیکردم. دیروز بعد از حموم و اون صبحونه موشموشکی، درحالیکه داشتم از دل درد و کمردرد میمردم (بعد از حموم مهمون ماهانمون تشریف آوردند) افتادم به جون تمیز کردن خونه. ساعت یازده و نیم آقای میم (همسر هستی جانم) همراه با نصاب م*ا*ه*و*ا*ر*ه  اومدند تا بهم ریختگی شبکه ه...
مامای من - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:15
پرسیده بودید چرا میگم خدا زنه نه مرد؟چرا؟چون در تمام ادیان در قرون گذشته خدا زن بود نه مرد. همیشه در ادبیات ما از الهه ها صحبت میشد. نود درصد خدایان ایران باستان زن بودند. اما در طی اعصار و قرون، مردهای قدرت طلب خدایان و الهه ها را با جادوگران جایگزین کردند و زنان را جادوگر و ساحره جا زدند و خودشان ...
امراض نوین - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:15
مادرم، اصلا اصلا اصلا نه شوهر لوس کن بود و نه بچه لوس کن. زنی جدی و سرسخت که هنوز که هنوزه من یه دوستت دارم درست و حسابی ازش نشنیدم.ارتباطش با پدرم هم همیشه جدی بود. خیلی با ما خودمونی و رفیق بود ولی یه فاصله ای در روابطش حاکم بوده و هست که من بعد از فوت پدرم اون رو حس کردم. تا زمانی که بابا بود فکر...
چرا؟؟؟؟؟؟؟ - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:15
چرا؟ واقعا چرا؟ چرااااااااا؟ (با حالت جیگر بخونید)صبح رفتم پلیس راهیی که ایستگاه سرویس اونجاست. بیشتر از یک ماهه که به علت سرمای هوا میرم داخل اتاق انتظار پلیس راه که کامل شیشه بنده و دری هم شیشه ای داره میشینم نا سرویس بیاد.امروز صبح وقتی رفتم میبینم درب رو بستند و از پشت در صندلی گذاشتن که کسی نتو...
مادرونه - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:15
قرار بود خاله شری و عمو جان بیان خونه من و بعد باهم آخر هفته بریم شمال خونه مامان. برنامه شون بهم خورد و من آخر هفته میمونم همینجا، تنهادیشب مامان میگه امسال دل نازک شدی و تا یه تعطیلی میشه میخوای بیای شمال یا کلا تنها نمونی. چرا؟ سالهای قبل اینجوری نبودی.بهش نمیگم که یه چیزی تو قلبم بهم میگه خیلی ف...
روحت شاد - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:15
بعضی روزها هست که حک شده توی مغزت. نمیتونی پاکش کنی. نمیتونی لحظه لحظه های تلخش رو در وجودت از بین ببری. بعضی روزها هست که هرچقدر سعی میکنی محکم و قوی باشی، نمیتونی و دلت نازک میشه و روحت شکننده.بعضی روزها هست که همش بی تابی. از اول هفته سعی کردی بهش فکر نکنی ولی وقتی روزش رسیده، دوباره خاطرات تلخش ...

برچسب‌های مرتبط

روز بعد از یلدا | روز بعد از شب یلدا | دکتر عزیزخانی | دکتر عزیزی | دکتر عزیزی غدد | سپاسگزاری از خداوند | سپاسگزاری پایان نامه | سورپرایز شدم | سورپرایز شدم به انگلیسی | ماما منى