همینجوری - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:15
هوا ابری شده و سوز سردی میاد. فردا باید برم سر کار. جمعه و شنبه میتونم صبح بخوابم و این خیلی خوشحالم میکنه. البته اگه خوابم ببره. همکلاسی سرما خورده در حد تیم ملی( این اصطلاح رو یه همکار داشتم که برای بیان شدت هر موضوعی به کار میبرد.)طفلکی بدجور صداش گرفته. ازش پرسیدم میخواد کپلچه رو بیاره پیش خودش؟...
مرا چه فرض کرده ای؟ - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:15
اینکه من اینجا چرت و پرت مینویسم و مطالبم به درد کسی نمیخوره، درست. اینکه روزانه نویس و روزمره نویسم و ادبیات درستی ندارم هم درست.اما لازمه چند مطلب رو بیان کنم.1-  من اینجا رو انتخاب کردم صرفا برای نوشتن و بیان آنچه که نمیتونم با آشناها درمیون بگذارم. یجور درددل کردن با خودم.2- کسی مجبور نیست درد د...
برف - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:15
برف میبارد. برف سپید. برف تمیز. برف زیبا.برف میبارد و من بیش از هر زمان دیگری به بابانوئل و کریسمس و گوزن ها فکر می کنم و اینکه ای کاش من هم درخت کاجی داشتم که در پای آن جوراب هایم را میگذاشتم برای هدیه و صبح که بیدار میشدم داخل جورابم همان چیزی بود که آرزوی داشتنش را دارم .کاش من هم بابانوئلی داشتم...
دیوانه خانه ای به اسم دنیا - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:14
جالبه. همین الان توی اخبار شنیدم که زنان پارلمان اس*را*ئ*یل به دلیل قوانین سختگیرانه در مورد نوع پوشش در پارلمان جلوی درب ورودی پارلمان تجمع کردند. چون ظاهر شدن در پارلمان و اماکن مربوط با صندل و لباس های پاره و دارای نوشته های سی*ا*سی و شورت و دامن کوتاه خلاف قوانین است و مجاز نیستند با چنین لباس ه...
من و تمام آنچه نمیدانم. - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:14
دیروز عصر ساعت پنج و نیم بود که حس درد اومد سراغم. با تمام توانی که برام مونده بود کیسه آب گرم رو از آب گرم شیر دستشویی پر کردم و گوشی موبایلمو برداشتم و خودمو رسوندم به تخت. کم کم درد بیشتر و بیشتر شد. درد وحشتناکی تو حفره شکمیم میپیچید و آزارم میداد. نمیتونستم راحت نفس بکشم. دهانم خشک شده بود. نفس...
گزارش وار ۲ - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:14
همین الان رسیدم خونه. رفتم دکتر. بالاخره بر ترسم غلبه کردم و رفتم دکتر. برام آزمایشی نوشت که همون لحظه رفتم انجام دادم و همچنین سونوگرافی  کامل شکمی. برای سونوگرافی باید میرفتم اون سر شهر به مرکز عکسبرداری مشهور شهر تا نوبت بگیرم. رفتم و نوبت گرفتم برای پنجشنبه صبح. میبایست ناشتا برم. از اون سر شهر ...
چه بگویم؟ - تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 2:14
آقا من به این نتیجه رسیدم این شهری که توش ساکن هستم گرفتار یک نفرینی ، چیزی شده. چرا؟چون تو هواشناسی گوشی هی میزنه مثلا پس فردا بارون یا برف. بعدش یه شب مونده به موعد مقرر میزنه ابری و آفتابی.هی ما میبینیم که ابرهای سهمگین از پشت کوه ها دارند میان طرف ما. بعدش میبینیم به ما که رسیدن ییهویی محو شدند....
حس خوبیه ببینی یه نفر واسه ی انتخاب تو مصممه..... - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 11:34
شنیدن  ترانه های شاد واقعا میتونه حال خراب آدمو آباد کنه.مامای عزیزم یادم رفته بود تو سرشار از موسیقی و رنگ و نوری و برای اینکه بخوام آغوشتو حس کنم، کافیه کمی موسیقی گوش کنم و کمی رنگ بازی کنم. چرا خیلی وقته نقاشی نمیکشم؟ شاید برا همینه که ازت دور شدم. باید دوباره دست به قلم بشم.مامای عزیز:من وقتی ف...
جمعه - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 11:34
سلام. صبح جمعه همگی به خیر و شادی.یعنی یک روز هم که تعطیل باشی و دلت بخواد بخوابی، صبح ساعت شش و نیم بیدار بشی و اونقدر غلت بزنی تو رختخواب که دنده هات بره تو شکمت و خسته بشی و آخرش ساعت هفت و نیم پاشی مثل خانم های متاهل که صبح جمعه میپرن تو حموم، بری حموم و بعد بیای بساط چایی صبحانه رو به راه کنی و...
خوش است - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 18:05
در یک  اقدام جسورانه، با وجود یه عالمه کار، به مدیر جان گفتم فردا نمیرم سر کار. گاهی لازمه.این پودر سنجد واقعا معجزه میکنه. بعد از خوردنش حس میکنم درد زانوهام  تسکین پیدا میکنه.امروز فکس مربوط به کلاس ها رو گذاشتم رو میز مدیر و شرایط رو براش توضیح دادم و گفتم حالا دیگه خودتون تصمیم بگیرید که برم یا ...
زنانگی - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 18:05
یعنی لذت بخش ترین چیز دنیا برای یک زن چیه؟۱_ سرویس جواهرات؟۲_ ساعت رولکس طلا؟۳_ماشین آخرین مدل(شاسی بلند یا کوپه؟)۴_آپارتمان دوبلکس با مبلمان استیل؟۵_ویلای کنار دریا؟۶_حساب بانکی آنچنانی؟۷_ سفرهای پرهیجان؟۸_تفریحات مفرح؟۹_یه کمد پر از لباس های شیک و برند؟۱۰_......لذت بخش ترین چیز تو دنیا برای من یه ...
سک سک - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 18:05
دیشب بهش میگم: فردا نمیرم سر کار.میگه: چرا؟میگم: خسته ام. میخوام استراحت کنم.میگه: خبر دادی بهشون؟میگم: آره. گفتم که نمیام.میگه: خوب پس نرو. به جاش من فردا باید برم شرکت.میگم: عه. حالا که یه روز پنجشنبه من نرفتم، تو داری میری.میگه : خوب دیگه. چه میشه کرد؟میگم: من و تو مثل شب و روز هستیم همش داریم دن...
شنبه ای بعد از یک جمعه کسل - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 18:05
ماشین که جلوی پایم نگهداشت، نگاهی به داخل ماشین انداختم. مرد جوان مرتبی که شبیه ارتشی ها بود با ماسکی بر صورت. صدای نوحه ملایمی هم از داخل ماشین شنیده میشد. سوار شدم.  کمی جلوتر، راننده موسیقی  را تغییر داد و آهنگی شیش و هشت گذاشت. ترانه ای شاد و شیرازی. از پنجره به بیرون نگاه کردم. به مقصد که رسیدم...
قلبم - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 18:05
روزها سرویس از مقابل شهرصنعتی که کارخانه قبلی آنجا قرار داشت عبور میکند. برخی از روزها بدجور دلم میگیرد. به یاد سالهایی که آنجا سپری کردم می افتم. روزهای خوب و بد. دوستی ها(البته آن طور که فهمیدم به ظاهر بودند نه واقعی) و دشمنی ها. نمیدانم چرا تا این حد فکر مرا به خود مشغول میکند. پیش از این هم محل ...
من و آنکس که مرا آفرید - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 18:05
آهای خانمی که اون بالا نشستی، میدونی خیلی وقته بغلم نکردی؟ میدونی خیلی وقته نوازش دستاتو حس نمیکنم. حالا درسته که من بچه خوبی نیستم. یه کم سر به هوا هستم. یه کم نقنقو هستم. یه کم تنبلم. یه کوچولو لجباز و غرغرو هستم ولی تو که بهترین مامای دنیایی. مامای عزیزم تو که نباید این بچه لوس و ننرت رو تنها بذا...
چشم زخم - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 10:46
تا حالا شده خودتون، خودتون رو چشم بزنید. برا من زیاد اتفاق افتاده. مثلا همین دیروز. پای تلفن به مامان میگم خداروشکر از وقتی پودر سنجد میخورم، زانو دردم بهتر شده. بعد رفتم خرید و برگشتم. و شب از زانو درد نمیتونستم بخوابم. باور کنید برای دیگران چشم شوری ندارم ولی برای خودمپ.ن. هوا هوای خوابیدنه
سوغاتی - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 10:46
چند روزاست که صبح ها اشتها ندارم به جایش غروب که میشود میتوانم یک شتر را درسته ببلعم. تهران رفتنم یعنی رفتن به منزل خاله شری جان و این خود بدین معنی است که میبایست برایشان سوغاتی بخرم و این نیز بدین معنی است که چند روزی میشود که تمام فکر و ذکر من انتخاب سوغاتی و خرید آن است. کلا بحث سوغاتی که میشود ...
زخم های کهنه - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 10:46
یکی از همکارها دیروز آمده بود اینجا غرغر.گویا صبح برگه مرخصی مینویسد و میبرد برای مدیر و مدیر که درحال خوردن صبحانه بوده به او میگوید برای پیک نیک آمده ای؟ خانم خیلی ناراحت میشود. به تندی پاسخ میدهد: خیر و در اتاق مدیر را به هم کوبیده و خارج میشود. آمده بود اتاق من و در حالی که بغض داشت میگفت: من او...
سرما آمد - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 10:46
سرمای هوا یه خوبی داره، اونم اینه که تا میتونی لباس میپوشی بعد اونقدر سنگین میشی که نمیتونی راه بری خوبیش کجاست؟ خوب همین خوبیشه دیگه. گرد و قلمبه میشی و دیگه هرکی بهت میرسه در مورد چاق شدن یا لاغر شدنت نظر نمیده. خیلی خوبه. باور کنید.تازه یه خوبی دیگه هم داره. دوست داری همش غذاها و نوشیدنی های گرم ...
سفر پاییزه یا خودآزاری؟ - تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 10:46
آخ که چقدر مسافرت در پاییز و بهار میتونه به من استرس وارد کنه. چرا؟چون هوا متغیره و برای منی که باید برای هرچیزی آمادگی داشته باشم چنین مسافرتی معادل با دو برابر لباس. چون اگه گرم باشه باید نگران سرد شدن هوا باشم و اگر هم سرد باشه با ید حواسم به گرم شدن هوا هم باشه. الان من نشستم زانوی غم بغل کردم ک...

برچسب‌های مرتبط

روز بعد از یلدا | روز بعد از شب یلدا | دکتر عزیزخانی | دکتر عزیزی | دکتر عزیزی غدد | سپاسگزاری از خداوند | سپاسگزاری پایان نامه | سورپرایز شدم | سورپرایز شدم به انگلیسی | ماما منى