و پرنده پر کشید
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
مادر میدونست چقدر حالم بد میشه. همه به من دیر خبر میدن. هشت سال قبل که دخترخاله جوونم پرپر شد من اینجا بودم. ولایت غربت. خاله ام گفته بود بهش نگین. اون بچه تنهاست. غصه میخوره. مادر یجوری منو برا هفتمش کشوند شمال. روزای بدی بود. خیلی بد. اول پدرم. بعد دایی. بعد دخترخاله. بعدش شوهرخاله و در آخر مادرب...
رابطه تنگ شدن دل و خوردن ناهار
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
دلم برا مامانم و خواهرم و خونمون تنگ شده. دلم برا شمال و بوی دریا تنگ شده. دلم برا ایستادن رو ایوان خونمون و تماشا کردن دریا تنگ شده. دلم برا قدم زدن تو ساحل تنگ شده. دلم برا شنیدن بوق کشتیا تنگ شده. آخر هفته میخواستم برم شمال. ولی کار شرکت زیاده و باید کارگرهارو بیارم کارخونه سر کار. و اگه اونها رو...
مالیخولیایی
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
به عکس همکلاسی نگاه میکنم و یاد صحبت همکارم میفتم که با دیدن عکس گفت: چه چهره ی مهربونی داره نامزدت. معلومه مرد فوق العاده مهربونیه.با خودم فکر میکنم که آره. خیلی مهربونه. پس چرا همسر سابقش ازش جدا شد؟ خیلی از روزها به خودم میگم نکنه رفتار غیر قابل تحملی داره که من خبر ندارم. یا نکنه مهربونی زیادش ب...
شبانه
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
از حموم اومدم. یه ظرف سالاد خوردم و الان هم یه لیوان چایی دارچین ریختم و آوردم گذاشتم رو میز جلوی خودم و ولو شدم روی مبل و دارم م*ن و ت*و پلاس تماشا میکنم. مدیر جان ازم پرسید پنجشنبه میای سر کار. گفتم بله. میام.مدیرجان شخصیت جالبی داره. بسیار آروم و خونسرده و من بهش غبطه میخورم. مطمئنا اون هم مشکلا...
با برادرم....
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
دیشب با برادرم تلفنی صحبت میکردیم. در مورد مامان و زندگی و خواهرک و عید و کار و مسافرت.صحبت رسید به همکلاسی. به من میگه: تو هر تصمیمی که بگیری من پشتت هستم ولی نظر من اینه که وقتی تا حالا ازدواج نکردی، چرا از حالا به بعد میخوای برا خودت آقا بالاسر بیاری؟ نیاری بهتره. اگه برا پیری و مریضی میگی، خوب ...
خونه تکونی جمعه
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
صبح ساعت شش بیدار شدم. شش و بیست دقیقه توی نت سرک کشیدم که ببینم چه خبره. همکلاسی هم آنلاین بود. بیدارشده بود مسکن بخوره برای درد دندونش. کمی چت کردیم . رفتم حموم دوش گرفتم و صبحانه خوردم. ساعت هشت صبح خانمی که قرار بود برا نظافت خونه بیاد، از راه رسید. یه راست رفت توی آشپزخونه. من فقط میخواستم دیوا...
ارزشی که خودمان به کارخودمان میدهیم.
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
نشستم منتظر تا سرویسم از راه برسه. بوی پنیر بدجور تو دماغم پیچیده و بیرون نمیره.مدتی هست که صبح ها با ماشینی میام که مسیرش تا همین نقطه ای هست که من منتظر سرویس میمونم. راننده آقای میانسالیه که ماشینش رو پارک میکنه و اون هم منتظر سرویسش میشه تا بره سر کار. ماشین این آقا همیشه بوی ماست و پنیر میده.ا...
من و مادر
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
خدایا سپاسگزارم برای این حال خوب. این هوای خوب. این روزای اسفند ماه که عاشقشونم. ای کاش همیشه یا اردیبهشت بود و یا اسفند. جالبه که من یک ماه بعد از اردیبهشت و همکلاسی یک ماه قبل از اسفند به دنیا اومده. انگار یه حسی داشتیم برا این ماه ها. هرچند هیچکدوممون توی این دو ماه دوست داشتنی دنیا نیومدیم.*****...
ا.س.ک.ا.ر
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
تبریک میگم به آقای اصغر فرهادی و مردم ایران برای گرفتن جایزه اسکار. اما مطمئن شدم که پشت این جایزه هم یکسرس برنامه ها و شوهای سی*اس*ی وجود داره.راست گفتن قدیمیا که گفتن: هرجا بری آسمون خدا همین رنگه.همونطور که آدم میبینه که توی ینگه دنیا هم میشه که آدم های احمق رئیس جمهور بشن همونطور هم آدم باید با...
با تو مسلمان میشوم
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
دیدین بعضی از خونه ها نمای بیرونش خیلی قشنگه ولی وقتی میرید داخل خونه، به دلتون نمیشینه و اصلا چیز جالبی نیست و به قولی میشه گفت بد نقشه است. اما در عوض بعضی خونه ها هم هستند که از بیرون چندان جالب نیستند و خیلی معمولیند ولی وقتی میرین داخل خونه، میبینین که چقدر خوش نقشه است و زیبا ساخته شده. اصلا...
برگشتیم.
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:42
تازه رسیدم خونه. وسایلم هنوز توی اتاق ولوئه. سوغاتی های همکلاسی رو جابه جا کردم. زیتون، ماهی، رب آلوچه ملس، کلوچه، شکلات. اصولا وقتی طرف شما یه موجود شکموئه، مجبورید همش به خوردنی فکر کنید. موقع رفتن توی راه به رودبار رسیده بودیم که زنگ زد. گفت: وای اگه من رودبار بودم کلی زیتون میخوردم. چرا دارید ای...
یکی روحتو اوج میده و اون یکی لهش میکنه
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
از صبح مطالب زیادی اومده تو ذهنم که بخوام بنویسم ولی هر مرتبه، مشغولیت های کار و زندگی مانع شده و در نهایت هم فراموششون کردم.***احساس میکنم همکارم به وجود این وبلاگ پی برده و این کمی منو میترسونه. شاید دیگه از سر کار نتونم پست بذارم.***زندگی بالا و پایین زیاد داره. یادم میاد محل اولی که کار میکردم م...
سپاس از دیدار مجدد آفتاب
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
سلام دوستان. با نت گوشی درخدمتتون هستم. امیدوارم خوب باشید.صبح سرد و لرزونکی شما به خیر.دو روزه که دماغ بنده چک و چک میکنه و دائم عطسه میزنم و همش لرز دارم. خوب اینها نشانه ی چیست؟ سرماخوردگی؟ نهههه!!!!!امروز حسابی سرم شلوغه ، ان شاءالله بعد از ساعت کاری درخدمتتون هستم.فعلا روزتون خوش.
کتاب
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
مدتیه که میخوام کتاب بخونم ولی نمیدونم چرا دست و دلم به خوندن کتاب نمیره. هستی یه شانس خوبی که داره اینه که محل کارش، زمان های بیکاری، اجازه داره کتاب بخونه. ولی من تو هیچکدوم از محیط های کاری چنین اجازه ای نداشتم. الان هم وقتی از سر کار برمیگردم خونه، یه جور رخوت خاصی تو همه جای بدنم جاری میشه و ا...
روزگار
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
از سر کار رفتم مغازه صاحبخونه برای پرداخت اجاره منزل. منشی صاحبخونه دختریه که یکی دو سال کوچکتر از منه و شمالیه و خیلی هم خانوم مرتب و خوش برخوردیه. صاحبخونه و پسرش تو مغازه بودند. سلام و احوال پرسی کردیم و بعد از کمی صحبت رو به صاحبخونه گفتم: آقای سین آرام بند درب ورودی آپارتمان تنظیمش بهم خورده و ...
مامای عزیزم این دشنه ی نشسته در قلبم را بیرون بکش....
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
دلم گرفته. وقتی میشنوم بعد از رفتنم از اون شرکت هنوز پشت سرم درمورد رفتنم صحبت میکنند و میبینم بعد از رفتن فرزانه از اونجا تموم کاسه و کوزه ها روشکستند رو سر اون و میگند اون برا مدیر حرف میبرده و میاورده و میشنوم که اون جناب مدیر برای بالا بردن جایگاه خودش پیش کارکنانش چه دروغ و دغل هایی سر هم کرده،...
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟؟؟؟؟؟؟
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
سر کار بودم. گوشی رو بعد از ناهار چک کردم. رفتم تو اینس*تاگرام که ناگهان تصاویر! تصاویر مهیب! پلاسکویی که آوار شده بود روی امدادگران و آتش نشان های بی گناه و قهرمان.وای که ناگهان انگار دستی چنگ به قلبم کشید. چرا؟ چطور؟ جستجو کردم و خبر رو خوندم. چقدر غصه خوردم. چقدر غمگین شدم. چه ماه بدی بود این ماه...
دعا کنیم به غم ننشینند چشمان منتظر
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
از دیروز مدام دارم شبکه ی خبر رو رصد میکنم ببینم خبر جدیدی از گرفتارشدگان در ساختمان پلاسکو میشنوم یا نه. الان که ساعت هشت و ربع صبح جمعه است، هنوز نتونستن راهی به طبقات زیرزمینی پیدا کنند. در اینس*تاگرام خوندم که تعدادی از آتشنشان ها در موتورخانه ی پلاسکو گیرافتادند و تونستن از اونجا با موبایل به ...
هنوز امید هست
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
دیشب با دوستی حرف میزدم، وقتی ناراحتیم رو دید گفت: الان کاری از دستت بر میاد؟ گفتم: نه. گفت به جای ناراحتی کردن سعی کن در موقعیت خودت و جایی که اختیار داری طوری رفتار کنی که چنین مسائلی پیش نیاد. چیزی که از دست تو و از دامنه ی اختیاراتت خارجه، نباید تو رو اینقدر داغون کنه که زندگی عادیت یادت بره. با...
تنهایی
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 15:58
از صبح فقط لرزیدم. دستام یخ زده بود. هر کس منو میدید میپرسید "سردته؟" سردم بود. سردم بود و اصلا گرم نمیشدم. ناهار رو که خوردیم انگار بدتر شدم. فسنجون داشتیم. فسنجونی که از نظر من شیرینه ولی از نظر همکارا بی مزه است و توش شکر میریزند. سر میز غذاخوری ناگهان هوس حلوا کردم. همکارا گفتند حالا که هوس کرد...