همدل
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 18:53
دیروز غمگین بودم. همکلاسی هم اخمو بود. صبح خیلی عصبانی بود. ظهر بی حوصله بود، غروب اما خسته.عادت کردم به اینکه همیشه خوب باشه. حداقل با من همیشه خوب باشه.دیروز که غمگین بودم، همکلاسی هم خوب نبود. غمگین تر شدم. این مرتبه یه جور دیگه. شبیه بچه ای
انتظار
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 18:53
امروز باید یه کار آماری تو بخش پیشبینی و برنامه ریزی تولید انجام بدم. منتظرم که ایمیلی رو که دیروز از دفتر تهران ارسال شده، مدیر جان برام فوروارد کنه. از دیروز تا همین لحظه من منتظرم. ولی هیچی که هیچی. حالا هی از تهران تماس میگیرن و میگن، پس کو برنام
بگو نه!
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:06
نمیدونم براتون گفتم یا نه؟! من آدمی هستم که خیلی توی رودروایستی گیر میکنه. کلا خیلی اوقات نمیتونم به کسی که چیزی یا انجام کاری رو ازم میخواد، نه بگم.و اکثرا خودم بابت این موضوع عذاب میکشم.اما الان مدتی هست که دارم روی خودم کار میکنم و فکر میکنم
چگونه میتوان تشخیص داد راننده ای که سوار ماشینش میشوید دیوانه است یا سالم؟
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:06
من هر روز صبح و عصر یعنی روزانه حداقل دوبار سوار ماشین های سواری(تاکسی، گذری، خطی و ...) میشوم و در زمینه ی تنوع انواع راننده ها و ماشین هایشان تجربیات زیادی دارم.۱_ ایستاده ای منتظر و یک ماشین تر و تمیز و مرتب همراه با راننده ای که ظاهری موجه
چه جمعه ای
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:06
خیلی خسته بودم. از صبح داشتم پای کامپیوتر با فرم های ایزو و یه عالمه داده و اطلاعات سر و کله میزدم. چشمام به سختی باز میموند. گشنه بودم. برای ناهار رفتم سالن غذاخوری. هنوز دو قاشق غذا نخورده بودم که یه موی فر ریز لای غذا دیدم. ( کارگر آشپزخونه مرخصی
صبح جمعه ی نیمه ی شعبان.
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:06
صبح جمعه که باید بخوابی، ساعت هفت صبح بیدار بشی و ببینی آسمون تاریکه. بعد چند لحظه نور خیره کننده ی رعد و در پی اون صدای وحشتناک تندر. به قول قدیمیا " آسمون قلمبه" . پشت سر همه ی اینا صدای ضربه های بارون بر روی برگ درخت های چنار و توت
خوشحالم
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 17:45
وای وای وای.من چقدر دیشب و امروز از کامنتهاتون انرژی گرفتم. یعنی اگه میدونستم این بحث جهیزیه میتونه دوستای خاموش رو روشن کنه و چنین کامنتهای زیبایی برام به ارمغان بیاره، زودتر از اینها میرفتم سراغ جهیزیه. فقط توی کامنت ها جای مهندس دیوانه و امیر آقا
سکوتم از رضایت نیست، دلم اهل شکایت نیست!
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 17:45
حوصله سی*یاس*ت رو ندارم. چطوره اصلا اسمش رو بذارم روسیاهگری.بله داشتم میگفتم که حوصله ی روسیاهگری رو ندارم. از بحث های مربوط به اون گریزانم. سراغش نمیرم و ازش فرار میکنم. درموردش اطلاعات زیادی هم ندارم. میدونم چیز خوبی نیست. بدجور آدم رو درگیر
تمامی زنان درون من
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 17:45
چند روزی میشد که صحبت های من و همکلاسی در حد چند جمله بود و اکثرا مربوط به کار میشد.دیشب موقع خواب که تماس گرفت بهش گفتم: فردا زود برمیگردی خونه؟(البته منظور از زود یعنی ساعت پنج از شرکت بیرون اومدن و ساعت شش و نیم تا هفت به خونه رسیدن بود)گفت:
جهیزیه
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 9:52
خوب جوونم براتون بگه که از صبح من یه لیست مختصر نوشتم از وسایل خونه که باید برای جهیزیه بخرم ( البته خیلی مختصر ) اونوقت همین چند قلم حسابی فکر منو درگیر کرده. خانم مسئول فنی هم همفکریهای خوبی میکنه. از صبح درگیر یخچال و گاز و جاروبرقی بودیم. اون یکی
زندگی
-
تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 5:57
ظهر با مادر حرف میزدیم ناگهان حرف رسید (حرف رو رسوند) به پنهان کاری های اطرافیان.گفت: میدونستی فلانی نامزدی اولش با عقد بوده و بعد از رفتن به فنلاند، پسره عقد رو باطل کرده و دختره تو فنلاند دوباره ازدواج کرده؟ گفتم : خوب ؟!!!گفت: ببین مردم چه زر
شهرهای کوچیک، فرهنگ عجیب
-
تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 5:57
چهارده سالم بود که از تهران رفتیم شمال. اوایل ذوق داشتم که کنار فامیل هستیم. اما چند ماه بعد،....بدجور خورد توی ذوقم.من بچه ی روابط فامیلی نبودم.من بچه ی فرهنگ های شهرهای کوچیک نبودم.دنیای من بزرگتر از دنیای کوچیک شهرستان بود.من دوست نداشتم تمام فک و
دختر بد
-
تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 11:08
عصبانی بودم. از وعده های عملی نشده توسط کارفرما. از تبعیض های محیط کار.از تبعیض های کاری بین زنان و مردان.از اینکه نمیدونم باید خونه رو عوض بکنم یا نه.از اینکه چون اینجا سرویس از تهران داره و اگر من و همکلاسی ازدواج کنیم، فعلا میتونم همینجا بمونم تا کار مناسب پیدا کنم و به همین دلیل دنبال شغل مناسب ...
من مرده ام.
-
تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 11:08
لعنت به این غمگینی مفرط که در وجودم ریشه دوونده. لعنت به این توقع بی جای من از آدم ها که فکر میکنم خودشون باید بفهمند.*****غمگینم و این غم دست از سرم برنمیداره. از وعده های عملی نشده عصبانیم.حس میکنم به پوچی رسیدم.به جای پیشرفت در کار، دچار پس رفت شدم.خسته ام.ناشکرم.احتیاج به تنبیه شدن دارم.آرزوهام ...
هورمون های خر
-
تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 11:08
آدم ناامیدی نیستم. آدم قدرنشناسی هم نیستم. تنها چیزی رو که نمیتونم تحمل کنم اینه که کسی بهم قولی بده، وعده ای بده ولی سر قول و قرارش نمونه.از انتظار کشیدن بیخودی، متنفرم.همه ی ما آدم ها گاهی تلخ میشیم. گاهی خسته میشیم و گاهی غیرقابل تحمل.منم اینجا گاهی تلخ میشم.امروز به همکلاسی میگم ببخش که گاهی خیل...
شمالم
-
تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 11:08
سلام. صبح زیبای اردیبهشتی شما به خیر و شادی.صدای مرا از داخل رختخوابِ خونه ی مامان میشنوید.دیروز لعد از کار یه راست اومدم شمال. به ولایت که رسیدم رفتم شیرینی فروشی مورد علاقه ی مامان و خواهرک و نون خامه ای و ناپلئونی خریدم و رفتم خونه. مامان که در رو لاز کرد، اومد رو پله های ایوون و با دیدن من به خ...
صبح جمعه
-
تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:13
برنامه تغییر کرد. میرم تهران تا بریم خونه ی یه دوست مشترک. دوستی که خیلی برامون عزیز و قابل احترامه.****من یه جورایی آدم خود درگیری هستم. وقتی میخوام اولین بار جایی برم یا کسی رو ملاقات کنم نوع لباسی که میپوشم خیلی برام مهمه. اصلا دوست ندارم توی محیطی ظاهر بشم که احساس کنم خیلی متفاوت از بقیه هستم ...
خوشبختی
-
تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:13
دیروز عالی بود. خوش گذشت. یه زن و شوهر که نه سال از من کوچیکترند و پانزده سال از همکلاسی.همکار که قدیم ترها از کارمندهای همکلاسی بود، اونقدر از همکلاسی تعریف کرد که من ته دلم شرمنده شدم بابت بعضی چیزهایی که بیخودی ازشون ناراحت میشم. خانمش یه خانم به تمام عیار. صبور و مهربون و شیرین. واقعا لذت بردم ا...
یه شب سیاه
-
تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:13
موضوع خواستگار خانم مسئول فنی منتفی شد. آقا ی داماد بسیار مشکوک، بسیار ضد و نقیضگو، بسیار مخفی کار و بسیار متوقع بودند.یاد حرف پدر خدابیامرز افتادم. با اینکه پدر خودش توی سن سی و هفت سالگی ازدواج کرده بود( البته به این دلیل که سال ها ایران نبود و با عقاید خاصی که داشت دوست نداشت زمانی که خارج از ایر...
من و کپل
-
تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:13
همکلاسی امشب به یه مهمانی خیلی خاص و مهم کاری دعوت شده. زنگ زده و در حال صحبت میشنوم که صدای تق و توق میاد. ازش میپرسم که چه کار میکنه؟ میگه داره کفشاشو واکس میزنه.خنده ام میگیره. این یعنی توی اتاق کارش واکس هم داره. البته ایشون در زمینه لباس پوشیدن بسیار بسیار مرتبه و همیشه لباس هایی مناسب با محیطی...