منم که حساس! - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 23:00
دقیقا وقتی داشتم کیفم رو برمیداشتم تا از دفتر کارم خارج بشم یکی از همکاران دفتر تهران جمله ای در گروه تل*گرا*می شرکت نوشت با این مضمون که طی گفتگوی تلفنی با من، موضوعی رو به اطلاع من رسونده. پیغام فرستادم که من از موضوع بی اطلاع بودم ولی در اسرع وقت موضوع رو بررسی میکنم. با موبایلم تماس گرفت و تند و
بله ما مدیر هستیم. - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:11
میدونید مشکل وبلاگ نوشتن چیه؟xa0 میای اینجا و درددل های خودت رو مینویسی و بعد متهم میشی ، یا مورد تمسخر قرار میگیری. اونم نه تو وبلاگ خودت. تو کامنت های وبلاگی دیگه، توسط فردی که هیچ نشونی نداره(طبق نظر خودش). متهم میشی به بزرگنمایی کردن کارکردنت و کم کاری هات که اگه به ساعت انتشار این پست ها دقت می...
کارخونه - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 20:22
از وقتی اومده بودم این کارخونه ی جدید سعی کرده بودم عصبانی نشم و با زبون خوش کارها رو پیش ببرم. xa0در نتیجه همه میگفتن خانم مهندس مهربونه و صبور و دل رحم. امروز اما، همه خشم اژدها رو دیدند. بابت آمارهای اشتباهی که تولید داده بود عصبانی بودم. چندین مرتبه تماس گرفته بودم و سرپرست تولید تلفن رو جواب ند...
برگشتم. - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 15:49
قرار بود برای تعطیلات برادر بیاد شمال و موقع برگشت من با اون برگردم.در نتیجه بلیط اتوبوس نخریدم. اما کاری براش پیش اومد و نشد که بیاد. چهارشنبه صبح رفتم دفتر سواری های تهران و اسمم رو برای جمعه صبح نوشتم . گفت تا عصر پنجشنبه بهتون خبر میدیم که ماشین هست یا نه. بهش گفتم من قبل از تهران پیاده میشم. xa...
همراه - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 15:49
همه چیز رو برای همکلاسی تعریف کردم. بهم میگه هیچیت نیست. من مطمئنم. میگه حتی اگر هم بود من رفیق نیمه راه نیستم. خودم نوکرتم. ته قلبم شاد میشه. هرچند ممکنه اینا فقط حرف باشه و بعدها خسته بشه، که اگه این اتفاق هم بیفته باز هم بهش حق میدم، اما همینکه واکنش ابتداییش اینقدر خوب و دلگرم کننده بود، خیلی خی
خونه - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 15:49
بالاخره خونه قولنامه کردم. یه خونه ی آسانسور دار. یه خونه ی پر نور و آفتابگیر. یه خونه کهآشپزخونه ش یه عالمه کابینت داره. یه خونه ای که همه چیزش به اندازه است. سرویس بهداشتیش. آشپزخونه xa0ش. سالن پذیراییش و اتاق خوابش. درسته که خونه ی فعلی دو خوابه بود و یکی ازاتاق خواب ها xa0تبدیل شده بود به انباری...
اعتراف - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 9:56
[unable to retrieve full-text content]هفته ی قبل وقتی جواب ام آر آی رو گرفتم و دیدم، خودم رو زدم به بی خیالی و بی تفاوتی. اما ته دلم یه چیزی هری ریخت پایین. بیخودی به همکلاسی گیر دادم و ....دیروز وقتی جواب رو به دکتر نشون دادم، دکتر اول شروع کرد به معاینه کردن دقیق و بعد سوال پرسیدن های جورواجور و ب
تابستانه - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 15:13
خونه ی ما تو شمال یه خونه ی ویلاییه که دورتادورش حیاطه و با دریا به اندازه ی یک خیابون فاصله داره. دبیرستانی که بودم تفریحم نشستن رو لبه ی سنگی حفاظ ایوون و تماشای حیاط و گلها و درختچه های میوه ی توی حیاط یا ایستادن روی ایوون و تماشای دریا از بالای دیوار حیاط بود.xa0 ظهر های تابستون، شنیدن صدای تردد...
عید فطر شما مبارک - تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 20:51
[unable to retrieve full-text content]عید بر همه ی شما عزیزان روزه دار و روزه خور(مثل خودم) مبارک. روزه دارهای عزیز خسته نباشید. روزه خورهای گرامی شما هم خسته نباشید. مطمئنا شرایط برای شما هم آسون نبودهگل آبی عزیزم، ممنون از احوال پرسیت. من خوبم. یعنی خداروشکر که بهترم. بعد از یک هفته آزار خودم، و ا
غمگنانه و غرغرانه - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 1:06
بدجور دلم گرفته.xa0 از دست همکلاسی با این امروز و فردا کردناش. از دست خودم که به خودم قول داده بودم به هیچ کس دل نبندم و بستم. از دست این اتفاق های جورواجور. از دست این شانس عتیقه ام در پیدا کردن کار. از دست صاحبخونه. از دست زندگی. از دست زندگی. از دست زندگی. **** میدونم که حرف های صاحبخونه و بلند ش...
وقتش که بگذره..... - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 1:06
میدونین چیه؟! هر چیزی زمان و وقت خودش رو داره. تو زمان خودش جذاب و قشنگ و دوست داشتنیه. مثلا مادرم همیشه میگه : مسافرت توی جوونی خوبه. وقتی که دست و پای سالم داری، توان راه رفتن داری، حالت خوبه، نه توی پیری که نمیتونی راه بری و باید یه عالمه قرص با خودت ببری و هیچی هم نتونی بخوری. یا مثلا همین نون ب
نتیجه - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 1:06
xa0توی سرویس نشستم و دارم برمیگردم خونه. عصبانیت و ناراحتیم کم شده و حالم کمی بهتره. شوک اولیه پذیرش اتفاقات از بین رفته و یجورایی مشکلات رو در آغوش کشیدم. الان هم دارم سعی میکنم باهاشون تانگو برقصم. فقط درد اینجاست که من از بچگی رقصیدن بلد نبودم.... چند لحظه ی قبل یه پرنده ی عجیب دیدم نشسته روی سیم...
ماجراهای من و خرمالوجون - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 1:06
رفته بودم ام آر آی. دکترم بعد از دیدن ام آر آی گردن و کمرم گفته بود دیسک های خفیفی داری ولی یه فرکانس عجیبی اینجا دیده شده که غیرطبیعیه و بهتره یه ام آر آی از سرت بگیری. بیشتر از یک ماه از حرف دکتر و نسخه ای که نوشته میگذره. هفته ی قبل خیلی یهویی تصمیم گرفتم برم و نوبت بگیرم. امروز آقای میم که قرار
پراکنده - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 1:06
انرژی هاتون کجا رفته. من خونه میخوام. چرا برام انرژی نمیفرستین!xa0 لطفا برام دعا کنید. اصلا انگار هیچ کس نمیخواد تو این منطقه خونه شو عوض کنه. **** صاحبخونه فورا خونه ش رو گذاشت برا اجاره xa0و فردا قراره یه نفر بیاد خونه رو ببینه. **** متنفرم از این جا به جایی ها **** چند روزه که اصلا اشتها ندارم.xa...
باید بزرگ بشم. - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 1:06
میدونید آدم کی بزرگ میشه؟......وقتی که بتونه پا روی دلش بذاره. (0 لایک)
سرویس شنود - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 1:06
با تو میبینم هنوز روزگار بهتری.خواستی، میمیرم برات ؛ با دل عاشق تری....اگر در خود شکستم، بدون ! هنوز یاد تو هستم. (0 لایک)
غصه ی خونه یا قصه ی خونه - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 1:06
یه وقتایی یه چیزایی میشن تلنگر میشن نشونه. میشن بهونه. درد من خونه نیست. یه کم کمتر، یه کم بدتر، یه کم دورتر، یه کم سخت تر. بالاخره پیدا میشه. درد من قصه ی خونه اییه که ........ **** ببخشید که با غرزدن هام ناراحتتون میکنم. من در دنیای واقعی نمیتونم به راحتی از غصه هام حرف بزنم. برای همین تا ناراحتیم
دلم خنک شد - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 1:06
دیروز با آقای میم رفته بودیم بنگاه و داشتیم میرفتیم خونه ببینیم که صاحبخونه زنگ زد. حدودای ساعت هفت بود. پرسید خونه نیستی. گفتم نه. گفت یکی میخواد بیاد خونه رو ببینه. گفتم منم رفتم که خونه ببینم. گفت کی میتونی خونه باشی؟ گفتم فردا ساعت ۴ به بعد. **** امروز از ساعت ۴ منتظر بودم. ساعت ۵ زنگ زدم به صاح
بهترین رفیق - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 1:06
[unable to retrieve full-text content]من اگه توی این دنیا هیچی ندارم،اگه به خیلی چیزا که میخواستم نرسیدم،اگه خیلی از آرزوهام، آرزو باقی موندن،اما یه گنج بزرگ دارم که با هیچی عوضش نمیکنم.یه رفیق دارم که یه تار موهاش به دنیا می ارزه.یه رفیق که از صد تا خواهر و دوست و فامیل و آشنا بهتره.****دیشب هستی و
تولد سی و هفت سالگی - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 6:31
[unable to retrieve full-text content]امروز سی و هفت سالگیم تموم میشه و از فردا من وارد سی و هشت سالگی میشم.سی و هفت سال در چشم بر هم زدنی گذشت.واقعا این عمر سریع الاتمام چه ارزشی داره که به خاطرش اینقدر به خودمون عذاب میدیم و زندگی رو اینقدر سخت میگیریم.به سی و هفت سال گذشته فکر میکردم. به سال های

برچسب‌های مرتبط

روز بعد از یلدا | روز بعد از شب یلدا | دکتر عزیزخانی | دکتر عزیزی | دکتر عزیزی غدد | سپاسگزاری از خداوند | سپاسگزاری پایان نامه | سورپرایز شدم | سورپرایز شدم به انگلیسی | ماما منى