منم که حساس!

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

دقیقا وقتی داشتم کیفم رو برمیداشتم تا از دفتر کارم خارج بشم یکی از همکاران دفتر تهران جمله ای در گروه تل*گرا*می شرکت نوشت با این مضمون که طی گفتگوی تلفنی با من، موضوعی رو به اطلاع من رسونده. پیغام فرستادم که من از موضوع بی اطلاع بودم ولی در اسرع وقت موضوع رو بررسی میکنم.

با موبایلم تماس گرفت و تند و تند شروع به صحبت کرد که کم کاری خودش رو بندازه گردن من. من رو توجیه کنه که موضوع رو قبلا تلفنی به من گفته و این منم که فراموش کردم. زیر بار حرفش نرفتم و دلایلم رو گفتم. شروع کرد به شلوغ کاری و داد و هوار و ... تا میتونست من رو عصبی کرد و در آخر که گوشی رو قطع کردم آدمی بودم خشمگین با اعصابی داغون.

وقتی رسیدم خونه و کمی فکر کردم بیشتر از دست خودم عصبانی شدم که چرا میخوام همه رو توجیه کنم.

چرا میخوام به همه توضیح بدم.

شاید برای اینه که زیادی به  آدم ها اهمیت میدم و براشون ارزشی  بیش از حد ظرفیتشون قائل میشم.

این شخص به عنوان کارمند چه اهمیتی داشت که من بخوام بهش کار اشتباه و غیر اخلاقیش رو گوشزد کنم و باعث بشم اون هم از سر ضعف، دنبال نواقص کاری یا اخلاقی من بگرده تا اونها رو به رخم بکشه.

من که مدتهاست این خانم رو میشناسم و از خصوصیات اخلاقیش باخبرم. چرا باید اجازه بدم اعصاب من رو با مته ی حرف هاش سوراخ کنه.

احساس میکنم مدتیه که ضعیف شدم. دیگه اون آدم قوی و پرتوان قبلی نیستم. دلم میخواد توی محیطی کار کنم که کمترین ارتباط رو با دیگران داشته باشم. احساس میکنم جامعه ی ما و اصلا کل دنیا در مسیر انحطاط اصول اخلاقی قدم برمیداره و من به جای اینکه سیاست رفتاری رو بیشتر یادبگیرم، روز به روز ساده لوح تر میشم و خسته تر.

****

از روزی که دکتر درمورد احتمال بیماری باهام صحبت کرده، اسم همکلاسی رو که میشنوم یا صحبت ا ازدواج که به میون میاد یا حتی صداشو از پشت تلفن میشنوم، ناخودآگاه اشکم سرازیر میشه.

****

یه زمانی هیچ چیزی نمیتونست اشک منو دربیاره. الان، هر چیزی باعث میشه اشکام سرازیر بشن. به نظر شما این اتفاق میتونه به کیسه ی صفرا و برداشتنش ربطی داشته باشه؟ 

خیلی بده که زنی در آستانه ی چهل سالگی اشکش دم مشکش باشه.

****

فردا نوبت ام آر آی دارم.

فردا باید زنگ بزنم برای VEPنوبت بگیرم(نوبت دهی برای ماه بعد از فردا شروع میشه)

باید بگردم یه مربی یوگا پیدا کنم که بیاد خونه و خصوصی باهام کار کنه. ساعات کاری هیچکدوم از سالن های ورزشی با من جور در نمیاد.فکر میکنم احتیاج دارم به ورزش. به اینکه چند ساعتی ذهن و روحم رو خالی کنم.

سر کوچه ای که خونه ی جدید اونجاست یه باشگاه ورزشیه. باید یه سری بهش بزنم.

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 23:00
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها