دکترنوشت | بلاگ

دکترنوشت

تعرفه تبلیغات در سایت

صبح با هستی رفتیم مرکز ام آر آی.

یک ساعتی نشستیم تا دکتر داروی مورد نظر رو نوشت و رفتیم و دارو رو گرفتیم و بردیم برای تزریق.

وقتی پرستار آنژیوکت رو در دستم فرو میکرد نگاهی به بزرگی سوزن کردم و در دلم گفتم: یا خدا، خودت به خیر بگذرون. ( آخه من رگ های نازکی دارم که اکثرا به سختی گیر پرستارها میفتند و برای رگ گیری اکثرا سوراخ سوراخم میکنند و همیشه هم باید از سوزن های باریک استفاده کنند) خلاصه سوزن را در پوستم فرو کرد و یه سرنگ بزرگ سبز رو از آب مقطر پرکرد و نصب کرد به آنژیوکت.

گفتم: این که سرنگ گاویه! پرستار خندید و بیرون رفت.

بعد از مدتی راهنمایی شدم سمت اتاق ام آر آی.

روی تخت دراز کشیدم و گوشی رو روی گوشم قرار دادند و زره عجیبی هم روی سرم و دور گردنم. بعد پرستار چند بار زد روی دستم و گفت درد نداری؟

اولش گفتم نه. ولی ناگهان درد وحشتناکی پیچید توی دستم و با اعتراض موضوع رو به پرستار گفتم. فورا از زیر دستگاه و زره کشیدنم بیرون و دوتا پرستار چسبیدن به دستم. سرنگ متصل به آنژیوکت خالی بود. پرستار اول به دومی گفت، آب مقطرش تزریق شده. دومی گفت باید آنژیوکت عوض بشه. 

هیچی دیگه، بردنم توی اتاق تزریق و پرستار دومی که کاربلدتر بود یه آنژیوکت با سوزن باریک توی دست دیگرم فرو کرد و مراحل دوباره تکرار شد. آنژیوکت اول رو هم خارج کردند. اما دستم انگار فلج شده بود. درد شدیدی در دستم حس میکردم. بالاخره وارد اتاق شدم و نیم ساعت کار تصویربرداری طول کشید. وقتی اومدم بیرون تمام بدنم کرخت شده بود و بی حس شده بودم. هستی طفلکی کلی نگران شده بود. میگفت: چرا اینقدر طول کشیده؟ گفتم: چون هم سر بود و هم گردن. 

عصبانی بود. از بی دقتی پرستارها و شوخی هاشون با دکتر. میگفت: ما که کارمون با مواده، چقدر با احساس مسئولیت بیشتر و با استرس زیادتری کار میکنیم و اینها که سر و کارشون با جون آدم هاست چقدر بی توجه ترند. 

خندیدم و گفتم: برا اینه که زیاد به اینجورجاها نیومدی وگرنه دیدن این چیزها برات عادی میشد.

خلاصه با شوخی و خنده برگشتیم .

الان دست راست بنده کبود و قلمبه شده ، البته دردش کم شده ولی خم و راست کردن آرنجم خیلی سخته.

پرستار قبل از خروج گفت: نری بهم فحش بدیا. باور کن اولش سوزن توی رگت بود.

خنده ام گرفت. میخواستم بگم آره ولی یه رگ باریک که با اون سوزن کلفت و ضربه ی تو احتمالا پاره شد. اما چیزی نگفتم و فقط لبخند زدم.

واقعا کارشون سخته. اون لحظه ای که من رو از تخت بلند کرد، ترس رو توی چشماش دیدم. معلوم نیست روزی چندبار چنین استرس هایی رو متحمل میشن.

*****

خدایا به مردم سلامتی و صبر و به خدمتگزاران مردم، آرامش و دستانی توانا ببخش.

*****

این روزها برای نیسای مهربونم و برادر لیلی جانم خیلی دعا میکنم.

و برای مامان های عزیزم که کوچولوهای توراهی دارند(غزل جان و آبگینه جان) 

الهی خداوند جامه ی عافیت بر تنتون بپوشونه و خودش مراقبتون باشه.

...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 16 تير 1396 ساعت: 13:03