بوی قدیما

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

از سرویس پیاده شدم. ماشینی جلوی پام نیش ترمز زد. سوار شدم. راننده پیرمردی بود با عینک ته استکانی گرد و کلاه کاموایی قهوه ای رنگ. توی مرداد ماه. کلاه کاموایی!

چهره ی پیرمرد منو برد به دوران جنگ. دهه ۶۰. اون زمونا دیدن این چهره ها عادی بود. پیرمردهایی با عینک های ته استکانی  و اورکت نظامی و کلاه کاموایی قهوه ای یا طوسی اما سرپا و قوی و در حال کار.

مدتهاست تعداد اینجور پیرمردها در جامعه کم شده. اکثرا عینک های مدل جدید و لباس هاس موقر پوشیده اند یا اینکه خیلی خیلی پیر و خمیده هستند.

دیگه عینک گرد ته استکانی کم میبینی یا کلاه کاموایی اونم توی تابستون.

دلم میخواست ازش یه عکس بگیرم و بذارم تو این*ست*اگر*ام.

به عنوان نمونه ای از پیرمردهای نسلی منقرض شده!

نمونه ای که دست های کار کرده و پیشانی های عرق ریزشون بوی نون گرم و گرمای کرسی رو به بادت میاورد.نمونه ای از مردانی که زیربار مشکلات محکم ایستادند و دم نزدند.

پیرمردی که با وجود چروک های فراوون روی پوست دست و صورتش، اما لبخندش و چشمان مهربانش نور امید به زندگی رو در قلب آدم روشن میکنه.

دمت گرم  جوون قدیمی، دست علی به همراهت.

****

لیلی کجا رفتی؟ تو هم یه پیشنهاد دادی و بعد تا ما جواب مثبت دادیم تو فلنگ و بستی و رفتی؟ به خدا من اونقدرها هم ترسناک نیستما!

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 13:40
برچسب‌ها : بوی,قدیما,
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها