امپراطوران و امپراطوری ها

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

دیشب نصاب رو از خونه بیرون کردم. داستانش مفصله. اونقدر سرهم بندی کرد و مسخره بازی درآورد که آخرش گفتم تا همین حد که کار کردی کافیه، بفرمایید تشریفتون رو ببرید.

طفلی آقای میم هم حسابی خسته شد اما الان بیشتر از قبل قدر هستی رو میدونه. فهمید که همه ی زنها آروم و حرف گوش کن نیستند

امروز یه جلسه  داشتیم با حضور مدیرعامل(پسر صاحب کارخونه) و امپراطور اعظم(صاحب کارخونه) و برخی مدیران دفتر تهران.

مدیر تدارکات رو نیاورده بودند و آقای جدیدی همراهشون بود. طی جلسه امپراطور اعظم خیلی راحت گفت مدیر تدارکات قبلی به درد نمیخوره و قراره خورده کاری ها رو انجام بده و این آقای جدید مدیر تدارکات جدیده. به این ترتیب اطرافیان خیلی راحت زیرآب اون آقا رو زدند( ایشون همونیه که میخواست بره شکایت منو به مدیرعامل بکنه). القصه بعد از اتمام جلسه که همه فکر میکردیم جلسه ی معارفه ی همین آقایی هست که یک ماهه میاد کارخونه و عملا نمیدونیم برای چی میاد، و البته هیچ معارفه ای صورت نگرفت، جناب دو به شک(همین آقا که خواسته بودم براش دعا کنید) منو خواست دفترش و گفت: اصلا جلسه ی جالبی نبود. فکر میکردم منو معرفی میکنند. اما انگار هیچ خبری نیست. من نمیدونم اینجا قراره چه کار کنم. 

بهش گفتم چرا نمیرید دفتر و رک حرف هاتون رو نمیزنید. هی داشت برا خودش دو دوتا چهارتا میکرد. گفتم شما باید قاطع باشید وگرنه با شما مثل یک مدیرمیانی برخورد میشه. به زور از اتاقش اومدم بیرون.

اینکه دائم منو صدامیزنه اتاقش برام نگران کننده است. میترسم برام دردسر بشه. همکلاسی میگه فردا قاطع بهش بگو که نمیتونی زیاد بری پیشش. امیدوارم بتونه تصمیم درست بگیره و محکم برخورد کنه و همه چیز ختم به خیر بشه.

****

فردا مامان و خواهرک میان پیشم. خیلی خوشحالم.

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 15:29
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها